کاوهٔ دادخواه
فردوسی — شاهنامه — داستانِ ضحّاک و فریدون
ضحّاک هزار سال بر جهان فرمان میراند و راستی پنهان میشود. از بیمِ فریدون، محضری مینویسد تا بزرگان به دادگریاش گواهی دهند. کاوهی آهنگر که فرزندانش را از دست داده، به دادخواهی برمیخیزد، محضر را میدرد و پیشبندِ چرمینش را بر سرِ نیزه میکند. مردم گِردش میآیند و او آنان را به فریدون میرساند؛ فریدون ضحّاک را در دماوند به بند میکشد.
متنِ اصلیِ درس، نثری از غلامحسین یوسفی است و این ابیات در دلِ آن نقل شدهاند؛ آنچه اینجا آمده، بخشِ منظومِ درس است. نکتهی محوری: کاوه نخستین «قهرمانِ مردمی» شاهنامه است — نه شاه است، نه پهلوانزاده؛ آهنگری است که با ابزارِ کارِ خود پرچم میسازد.
- قالب
- مثنوی
- وزن
- فعولن فعولن فعولن فَعَل (متقاربِ مثمّنِ محذوف)
- درونمایه
- دادخواهی و قیام در برابرِ ستم
- لحن
- حماسی — با اوجِ خطابیِ فریادِ کاوه
آرایههای این شعر۲۸ گونهی آرایه، ۱۱۰ شاهد در ۴۷ بیت
متن و تحلیلِ بیتبهبیت
- ۲
نهان گشت کردارِ فرزانگانپراگنده شد نامِ دیوانگان
- ۴
برآمد برین روزگارِ درازکشید اژدها را به تنگی فراز
- ۶
ز هر کشوری مِهتران را بخواستکه در پادشاهی کند پشت راست
- ۷
از آن پس چنین گفت با موبدانکه ای پرهنر با گهر بِخْردان
- ۹
به سال اندکی و به دانش بزرگگَوی، بدنژادی، دلیر و سترگ
- ۱۰
یکی مَحضر اکنون بباید نوشتکه جز تخمِ نیکی سپهبد نکِشت
- ۱۱
ز بیمِ سپهبد همه راستانبر آن کار گشتند همداستان
- ۱۲
بر آن محضرِ اژدها ناگزیرگواهی نوشتند بُرنا و پیر
- ۱۳
همآنگه یکایک ز درگاهِ شاهبرآمد خروشیدنِ دادخواه
- ۱۴
ستمدیده را پیشِ او خواندندبرِ نامدارانْش بنشاندند
- ۱۵
بدو گفت مِهتر به رویِ دُژمکه برگوی تا از که دیدی ستم؟
- ۱۷
یکی بیزیان مردِ آهنگرمز شاه، آتش آید همی بر سرم
- ۱۹
که گر هفت کشور به شاهیِ تو راستچرا رنج و سختی همه بهرِ ماست؟
- ۲۰
سپهبد به گفتارِ او بنگریدشگفت آمدش کان سخنها شنید
- ۲۲
بفرمود پس کاوه را پادشاکه باشد بر آن محضر اندر گوا
- ۲۴
خروشید کای پایمردانِ دیوبریده دل از ترسِ گیهانخدیو
- ۳۰
از آن چرم کاهنگران پشتِ پایبپوشند هنگامِ زخمِ درای
- ۳۲
خروشان همی رفت نیزه به دستکه ای نامدارانِ یزدانپرست
- ۳۳
کسی کاو هوایِ فریدون کنددل از بندِ ضحّاک بیرون کند
- ۳۴
بپویید کاین مِهتر آهرمن استجهانآفرین را به دل دشمن است
- ۳۷
بیامد به درگاهِ سالارِ نوبدیدندش آنجا و برخاست غَو
- ۳۸
فریدون چو گیتی بر آن گونه دیدجهان پیشِ ضحّاک وارونه دید
- ۴۰
همه بام و در، مردمِ شهر بودکسی کِش ز جنگاوری بهر بود
- ۴۳
پس آنگاه ضحّاک شد چارهجویز لشکر سوی کاخ بنهاد روی
- ۴۵
بر آن گُرزهٔ گاوسر دست بُردبزد بر سرش، تَرگ بشکست خُرد
- ۴۷
از او نامِ ضحّاک چون خاک شدجهان از بدِ او همه پاک شد