اغراق
نامهای دیگر: مبالغه، غلو
بزرگنماییِ صفت یا حالتی تا مرزِ ناممکن.
ادعای صفتی برای کسی یا چیزی، در اندازهای که در عالمِ واقع ناممکن یا بسیار بعید است. ستونِ اصلیِ حماسه و مدح است. اگر ادعا شدنی باشد «مبالغه»، اگر عقلاً ممکن ولی عادتاً محال باشد «اغراق» و اگر یکسره محال باشد «غلو» مینامند؛ کتابِ درسی هر سه را ذیلِ «اغراق» میآورد.
چطور در تست تشخیصش بدهم؟
بپرس: آیا این در واقعیت شدنی است؟ اگر نه، اغراق است. در شاهنامه بسیار پربسامد است.
نمونهها
شود کوه آهن چو دریای آب / اگر بشنود نامِ افراسیاب
— فردوسی
آب شدنِ کوهِ آهن از شنیدنِ یک نام — محالِ آشکار.
این آرایه در کتابهای درسی۶۵ شاهد
- به نام کردگار — عطار نیشابوری(بیت ۸)
هر آن وصفی که گویم، بیش از آنییقین دانم که بیشک، جانِ جانی
هر آن وصفی که گویم، بیش از آنیبرتری از هر توصیفی — بزرگنماییِ مطلق.
- چشمه — نیما یوشیج(بیت ۳)
گفت: درین معرکه یکتا منمتاجِ سرِ گلبن و صحرا منم
درین معرکه یکتا منمادعای بیهمتاییِ مطلق — بزرگنماییِ برخاسته از غرور.
- چشمه — نیما یوشیج(بیت ۴)
چون بدوم، سبزه در آغوشِ منبوسه زند بر سر و بر دوشِ من
سبزه در آغوشِ منبزرگنماییِ جایگاهِ چشمه در طبیعت.
- چشمه — نیما یوشیج(بیت ۵)
چون بگشایم ز سرِ مو، شکنماه ببیند رخِ خود را به من
ماه ببیند رخِ خود را به منآیینهی ماه شدن — ادعایی اغراقآمیز.
- چشمه — نیما یوشیج(بیت ۶)
قطرهی باران که دراُفتد به خاکزو بدمد بس گهرِ تابناک
بس گهرِ تابناکبزرگنماییِ برکتِ باران.
- چشمه — نیما یوشیج(بیت ۸)
ابر، ز من، حاملِ سرمایه شدباغ، ز من، صاحبِ پیرایه شد
ابر، ز من، حاملِ سرمایه شدچشمهی کوچک، منشأ آبِ ابر خوانده شده — ادعایی محال.
- چشمه — نیما یوشیج(بیت ۹)
گل، به همه رنگ و برازندگیمیکند از پرتوِ من زندگی
از پرتوِ منخود را سرچشمهی زندگیِ گل دانستن.
- چشمه — نیما یوشیج(بیت ۱۰)
در بنِ این پردهی نیلوفریکیست کند با چو منی همسری؟
کیست کند با چو منی همسریادعای بیهمتایی در سراسرِ جهان.
- چشمه — نیما یوشیج(بیت ۱۳)
نعره برآورده، فلک کرده کردیده سیه کرده، شده زهره در
فلک کرده کرکر کردنِ آسمان — محالِ آشکار؛ نمونهی درخشانِ اغراق.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۱)
خروشِ سواران و اسپان ز دشتز بهرام و کیوان همیبرگذشت
ز بهرام و کیوان همیبرگذشترسیدنِ صدا به مریخ و زحل — بزرگنماییِ محال؛ نشانهی زبانِ حماسه.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۳)
نماند ایچ با رویِ خورشید، رنگبه جوش آمده خاک، بر کوه و سنگ
به جوش آمده خاک، بر کوه و سنگجوشیدنِ خاک بر سنگ — بزرگنماییِ گرمای نبرد.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۴)
به لشکر، چنین گفت کاموسِ گُردکه گر آسمان را بباید سپُرد
گر آسمان را بباید سپردزیرِ پا نهادنِ آسمان — محالِ آشکار.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۸)
بشد تیز، رهّام با خود و گبرهمی گردِ رزم اندر آمد به ابر
گردِ رزم اندر آمد به ابررسیدنِ گردِ نبرد به ابر — بزرگنماییِ حماسی.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۱۰)
به گرزِ گران، دست برد اشکبوسزمین آهنین شد، سپهر آبنوس
زمین آهنین شدسختیِ زمین از هیبتِ نبرد — بزرگنمایی.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۲۱)
مرا مادرم نام، مرگِ تو کردزمانه مرا پتکِ ترگِ تو کرد
مادرم نام، مرگِ تو کردنامِ پهلوان، خودِ مرگِ حریف است — بزرگنماییِ حماسی.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۳۹)
بزد بر بر و سینهی اشکبوسسپهر آن زمان، دستِ او داد بوس
سپهر آن زمان، دستِ او داد بوسستایشِ آسمان از پهلوان — اوجِ بزرگنماییِ حماسی.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۴۰)
کُشانی هم اندر زمان جان بدادچنان شد، که گفتی ز مادر نزاد
گفتی ز مادر نزادچنان نابود شد که گویی هرگز نبوده — بزرگنماییِ پایانبندی.
- خاکِ آزادگان — سپیده کاشانی(بیت ۵)
مپندار این شعله افسرده گرددکه بعد از من افروزد از مدفنِ من
افروزد از مدفنِ منبرخاستنِ شعله از گور — بزرگنمایی در خدمتِ پیام.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۳)
کجا نامِ او بود «گردآفرید»زمانه ز مادر، چنین نآورید
زمانه ز مادر، چنین نآوریدبیهمتاییِ مطلق — بزرگنماییِ حماسی.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۹)
چو سهرابِ شیراوژن، او را بدیدبخندید و لب را به دندان گزید
شیراوژنصفتی اغراقآمیز برای نمایاندنِ زورِ سهراب.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۱۱)
کمان را به زه کرد و بگشاد برنبُد مرغ را پیشِ تیرش، گذر
نبُد مرغ را پیشِ تیرش، گذرچنان دقیق تیر میانداخت که پرنده هم نمیگریخت — بزرگنمایی.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۱۷)
بزد بر کمربندِ گردآفریدزره بر بَرَش، یک به یک، بردرید
زره … یک به یک، بردریددریدنِ حلقهبهحلقهی زره با یک ضربه — بزرگنمایی.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۱۹)
بزد نیزهی او به دو نیم کردنشست از بَرِ اسپ و برخاست گَرد
نیزهی او به دو نیم کرددو نیم کردنِ نیزه با یک ضربه — بزرگنمایی.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۲۱)
سپهبد، عنان، اژدها را سپردبه خشم از جهان، روشنایی ببرد
از جهان، روشنایی ببردخشمِ او جهان را تاریک میکند — بزرگنماییِ حماسی.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۲۵)
شگفت آمدش؛ گفت: از ایران سپاهچنین دختر آید به آوردگاه
چنین دختر آید به آوردگاهبزرگداشتِ توانِ ایرانیان از زبانِ دشمن.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۳۳)
که با دختری او به دشتِ نبردبدینسان به ابر اندر آورد گَرد
به ابر اندر آورد گَردرسیدنِ گردِ نبرد به ابر — بزرگنمایی.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۳۸)
درِ دژ ببستند و غمگین شدندپر از غم، دل و دیده خونین شدند
دیده خونین شدندخونآلود شدنِ چشم از گریه — بزرگنمایی.
- طوطی و بقّال — مولوی(بیت ۲۲)
صدهزاران اینچنین اشباه بینفرقشان هفتادساله راه بین
صدهزاران / هفتادساله راهدو بزرگنمایی در یک بیت — شمار و فاصله.
- در امواجِ سِند — مهدی حمیدی شیرازی(بیت ۷)
در آن دریای خون، در قرصِ خورشیدغروبِ آفتابِ خویشتن دید
دریای خونبزرگنماییِ کشتارِ میدان.
- در امواجِ سِند — مهدی حمیدی شیرازی(بیت ۸)
چه اندیشید آن دم، کس ندانستکه مژگانش به خونِ دیده تر شد
خونِ دیدهبزرگنماییِ گریه تا مرزِ خون.
- در امواجِ سِند — مهدی حمیدی شیرازی(بیت ۹)
چو آتش در سپاهِ دشمن افتادز آتش هم کمی سوزندهتر شد
ز آتش هم … سوزندهتربرتری از خودِ مشبّهٌبه — اوجِ بزرگنمایی.
- در امواجِ سِند — مهدی حمیدی شیرازی(بیت ۱۳)
ولی چندان که برگ از شاخه میریختدوچندان میشکفت و برگ میکرد
دوچندان میشکفتبزرگنماییِ شمارِ بیپایانِ مغولان.
- در امواجِ سِند — مهدی حمیدی شیرازی(بیت ۱۵)
به رودِ سند میغلتید بر همز امواجِ گران، کوه از پیِ کوه
کوه از پیِ کوهبزرگنماییِ سهمگینیِ رود.
- در امواجِ سِند — مهدی حمیدی شیرازی(بیت ۱۷)
از این سدّ روان، در دیدهی شاهز هر موجی هزاران نیش میرفت
هزاران نیشبزرگنماییِ رنجِ نگاه کردن به رود.
- در امواجِ سِند — مهدی حمیدی شیرازی(بیت ۲۱)
دمار از جانِ این غولان کشم سختبسوزم خانمانهاشان به شمشیر
بسوزم خانمانهاشانبزرگنماییِ خشم و عزم.
- در امواجِ سِند — مهدی حمیدی شیرازی(بیت ۲۴)
شبی را تا شبی با لشکری خُردز تنها سر، ز سرها خُود افکند
با لشکری خُرد … شبی را تا شبیبزرگنماییِ توانِ او در برابرِ انبوهِ دشمن.
- در امواجِ سِند — مهدی حمیدی شیرازی(بیت ۲۶)
چو بگذشت از پسِ آن جنگِ دشواراز آن دریای بیپایاب، آسان
از آن دریای بیپایاب، آسانگذشتن از رودی ژرف با اسب و زره — بزرگنماییِ حماسی.
- در امواجِ سِند — مهدی حمیدی شیرازی(بیت ۲۸)
به پاسِ هر وجب خاکی از این مُلکچه بسیار است آن سرها که رفته
چه بسیار است آن سرهابزرگنماییِ بهایی که برای این خاک پرداخته شده.
- پروردهٔ عشق — نظامی(بیت ۱)
چون رایتِ عشقِ آن جهانگیرشد چون مَهِ لیلی آسمانگیر
آسمانگیربزرگنماییِ گسترهی آوازهی عشق.
- پروردهٔ عشق — نظامی(بیت ۷)
حاجتگهِ جملهٔ جهان اوستمحرابِ زمین و آسمان اوست
محرابِ زمین و آسمانبزرگنماییِ جایگاهِ کعبه.
- پروردهٔ عشق — نظامی(بیت ۹)
فرزندِ عزیز را به صد جهدبِنشاند چو ماه در یکی مهد
به صد جهدبزرگنماییِ دشواریِ کار.
- بانگِ جَرَس — حمید سبزواری(بیت ۱۰)
حکمِ جلودار است بر هامون بتازیدهامون اگر دریا شود از خون، بتازید
هامون اگر دریا شود از خونتبدیلِ دشت به دریای خون — بزرگنماییِ حماسی.
- بانگِ جَرَس — حمید سبزواری(بیت ۱۱)
فرض است فرمان بردن از حکمِ جلودارگر تیغ بارد، گو ببارد، نیست دشوار
گر تیغ باردبزرگنماییِ خطرِ راه.
- بانگِ جَرَس — حمید سبزواری(بیت ۱۴)
آنجا که هر سو صد شهید خفته داردآنجا که هر کویش غمی بنهفته دارد
هر سو صد شهیدبزرگنماییِ شمارِ شهیدان.
- بانگِ جَرَس — حمید سبزواری(بیت ۱۵)
جانانِ من، اندوهِ لبنان کُشت ما رابشکست داغِ دیرِ یاسین پشتِ ما را
اندوه … کُشتبزرگنماییِ شدّتِ سوگ.
- کاوهٔ دادخواه — فردوسی(بیت ۱)
چو ضحّاک شد بر جهان شهریاربر او سالیان انجمن شد هزار
هزار سالبزرگنماییِ اسطورهای برای طولِ حکومتِ ستمگر.
- کاوهٔ دادخواه — فردوسی(بیت ۳۵)
همی رفت پیش اندرون مردِ گُردجهانی بر او انجمن شد، نه خُرد
جهانی … نه خُردبزرگنماییِ شمارِ همراهان.
- کاوهٔ دادخواه — فردوسی(بیت ۴۵)
بر آن گُرزهٔ گاوسر دست بُردبزد بر سرش، تَرگ بشکست خُرد
تَرگ بشکست خُردریزریز شدنِ کلاهخود با یک ضربه — بزرگنماییِ حماسی.
- حملهٔ حیدری — باذل مشهدی(بیت ۳)
چو آن آهنینکوه آمد به دشتهمه رزمگه کوهِ فولاد گشت
همه رزمگه کوهِ فولاد گشتبزرگنمایی: حضورِ یک تن، کلِ میدان را فولادین میکند.
- حملهٔ حیدری — باذل مشهدی(بیت ۱۱)
فلک باخت از سهمِ آن جنگ، رنگبوَد سهمگین جنگِ شیر و پلنگ
فلک باخت از سهمِ آن جنگ، رنگترسیدنِ آسمان — بزرگنماییِ حماسی.
- حملهٔ حیدری — باذل مشهدی(بیت ۱۶)
نهادند آوردگاهی چنانکه کم دیده باشد زمین و زمان
که کم دیده باشد زمین و زمانبیهمتاییِ نبرد در سراسرِ تاریخ — بزرگنمایی.
- حملهٔ حیدری — باذل مشهدی(بیت ۱۷)
ز بس گَرد از آن رزمگه بردَمیدتنِ هر دو شد از نظر ناپدید
تنِ هر دو شد از نظر ناپدیدبزرگنماییِ شدّتِ نبرد از راهِ گرد و غبار.
- حملهٔ حیدری — باذل مشهدی(بیت ۱۹)
چنین آن دو ماهر در آدابِ ضربزِ هم رد نمودند هفتاد حَرب
هفتاد حَربعددِ بزرگ برای نمایاندنِ درازیِ نبرد.
- حملهٔ حیدری — باذل مشهدی(بیت ۲۱)
چنان دید بر رویِ دشمن زِ خشمکه شد ساخته کارش از زَهرِ چشم
شد ساخته کارش از زَهرِ چشمکشتنِ دشمن تنها با نگاه — اوجِ بزرگنمایی.
- حملهٔ حیدری — باذل مشهدی(بیت ۲۴)
چو شیرِ خدا راند بر خَصم، تیغبه سر کوفت شیطان، دو دستِ دریغ
به سر کوفت شیطانواکنشِ کیهانیِ ضربه — بزرگنمایی.
- حملهٔ حیدری — باذل مشهدی(بیت ۲۵)
پرید از رُخِ کفر، در هند، رنگتپیدند بُتخانهها در فرنگ
در هند … در فرنگاثرِ یک ضربه تا هند و فرنگ میرسد — اوجِ بزرگنماییِ حماسی.
- حملهٔ حیدری — باذل مشهدی(بیت ۲۷)
دَمِ تیغ بر گردنش چون رسیدسَرِ عَمرو صد گام از تن پرید
صد گام از تن پریدپریدنِ سر تا صد قدم — نمونهی درسیِ اغراقِ حماسی.
- حملهٔ حیدری — باذل مشهدی(بیت ۲۸)
چو غلتید در خاک آن ژِندهفیلبزد بوسه بر دستِ او، جبرئیل
بزد بوسه بر دستِ او، جبرئیلستایشِ آسمانی از ضربه — پایانبندیِ اغراقآمیز، همسنگِ «سپهر … دستِ او داد بوس» در رستم و اشکبوس.
- مست و هشیار — پروین اعتصامی(بیت ۷)
گفت: از بهرِ غرامت، جامهات بیرون کنمگفت: پوسیده است، جز نقشی ز پود و تار نیست
جز نقشی ز پود و تار نیستبزرگنماییِ فرسودگیِ جامه.
- دماوندیه — بهار(بیت ۵)
با شیرِ سپهر بسته پیمانبا اخترِ سعد کرده پیوند
با شیرِ سپهر بسته پیمانبزرگنماییِ بلندیِ کوه تا مرزِ آسمان.
- دماوندیه — بهار(بیت ۷)
بنواخت ز خشم بر فلک مشتآن مشت تویی تو، ای دماوند
بر فلک مشتکوبیدنِ مشت بر آسمان — بزرگنماییِ محال.
- دماوندیه — بهار(بیت ۹)
ای مشتِ زمین، بر آسمان شوبر وی بنواز ضربتی چند
بر آسمان … ضربتی چندبزرگنماییِ محال در خدمتِ فراخوان.
- سیمرغ و سیمرغ — عطار نیشابوری(بیت ۶)
وا نیامد در جهان زین راه، کسنیست از فرسنگِ آن آگاه، کس
وا نیامد … کسبزرگنماییِ خطرِ راه.
- سیمرغ و سیمرغ — عطار نیشابوری(بیت ۷)
چون فرو آیی به وادیِّ طلبپیشت آید هر زمانی صد تَعَب
هر زمانی صد تَعَببزرگنماییِ دشواریِ نخستین وادی.
- سیمرغ و سیمرغ — عطار نیشابوری(بیت ۲۱)
صد هزاران سایهی جاوید، توگم شده بینی ز یک خورشید، تو
صد هزارانبزرگنماییِ شمارِ فانیان.