بنیآدم اعضای یکدیگرند / که در آفرینش ز یک گوهرند
کاربرد: تأکید بر همبستگی و یگانگی انسانها. بر سردرِ سازمان ملل هم نقش بسته.
در حال آماده شدن…
در حال بارگذاری صفحهآن چه از دیوانِ بزرگان به زبانِ مردم رسیده — ۷۹ مَثَلِ مشهور با ریشه و معنای امروزی.
بنیآدم اعضای یکدیگرند / که در آفرینش ز یک گوهرند
کاربرد: تأکید بر همبستگی و یگانگی انسانها. بر سردرِ سازمان ملل هم نقش بسته.
بشنو این نی چون شکایت میکند / از جداییها حکایت میکند
کاربرد: نمادِ بزرگِ هجران و دوریِ روح از اصلِ خویش — آغازگرِ سفرِ معنوی.
خواندنِ شعرِ اصلیتوانا بُوَد هر که دانا بُوَد / ز دانش دلِ پیر برنا بُوَد
کاربرد: هر آنکه میداند، میتواند. شعار بزرگِ اهلِ کتاب و خرد.
بسا نامِور پیشِ گاهان بمرد / که نامِش بر فلک میبرد گرد
کاربرد: بزرگیِ راستین در نام نیست، در کردار است.
دلا چو غنچه، گرت دل گرفت، رو به چمن کن / گره ز کارِ فروبستهی بَنفشه دهد باد صبا
کاربرد: هر گاه دل گرفته شد، رو به طبیعت. کنایه از گشایش با تغییرِ فضا.
خدا گر زِ حکمت ببندد دری / ز رحمت گشاید درِ دیگری
کاربرد: تسلّیِ مشهور در هنگامِ شکست و ناامیدی — وقتی دری بسته شد، دری دیگر باز خواهد شد.
به جهان خرّم از آنم که جهان خرّم از اوست / عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
کاربرد: بیانِ شادمانیِ عاشقانه — وقتی هستی را در سراسرِ هستی میبینی.
میازار موری که دانهکش است / که جان دارد و جانِ شیرین خوش است
کاربرد: نمادِ مهربانیِ نسبت به همهی جانداران — حتی کوچکترین.
آنچه نپاید، دلبستگی را نشاید
کاربرد: هشدار به دلبستن به چیزهای فانی.
هر که نامُختَ از گذشتِ روزگار / هیچ ناموزد ز هیچ آموزگار
کاربرد: بزرگترین معلم، خودِ زندگی است.
شب تاریک و بیمِ موج و گردابی چنین هایل / کجا دانند حالِ ما سبکباران ساحلها
کاربرد: بیانِ تنهاییِ گرفتاران — کسی که در ساحل ایستاده، حالِ غرقشدنی را نمیفهمد.
آنها که خاک را به نظر کیمیا کنند / آیا بُوَد که گوشهٔ چشمی به ما کنند؟
کاربرد: زبانِ ادبیِ خواهشِ توجه از بزرگان.
گر تو بهتر میزنی بستان بزن
کاربرد: وقتی کسی ادعا کرد، پاسخش این است: خودت بیا انجام بده.
هر چه پیش آید، خوش آید
کاربرد: رضایت از مقدّرات — تسلیمِ شادمانه.
عاشق شو ار نه روزی، کارِ جهان سرآید / ناخوانده درسِ مقصود از کارگاهِ هستی
کاربرد: بدونِ عشق، عمر بیحاصل میگذرد.
ببین تفاوتِ ره کز کجاست تا به کجا
کاربرد: برای نشاندادن فاصلهٔ کیفیِ دو چیز یا دو راه.
خوش بُوَد گر محکِ تجربه آید به میان / تا سیهروی شود هر که در او غش باشد
کاربرد: آزمونِ زمان، خالص را از ناخالص جدا میکند.
هر شب ستارهای به زمین میکشند و باز / این آسمان غمزده غرق ستارههاست
کاربرد: بیانِ امیدِ پایانناپذیر در میانِ تاریکیها.
کارِ نیکو کردن از پر کردن است
کاربرد: مهارت از تمرین میآید.
بنیادِ ظلم در جهان اندک بود / هر که آمد بر او مزیدی کرد
کاربرد: ظلم با همراهی و سکوتِ ما بزرگ میشود.
دو دیده خواهد و دو گوش، تا که این کن آن
کاربرد: برای کارهای پیچیده، دقّت و حواسِ جمع لازم است.
آب در کوزه و ما تشنهلبان میگردیم / یار در خانه و ما گردِ جهان میگردیم
کاربرد: گاه گوهر در کنارِ ماست و ما بهدنبالش در دوردستها میگردیم.
کِی شود این آرزو، مُیسّر ما / ما به سرِ کوی او رسیم و او ما
کاربرد: بیانِ آرزوی وصلِ دیرینه.
تو نیکی میکن و در دجله انداز / که ایزد در بیابانت دهد باز
کاربرد: نیکی بیمزد نخواهد ماند — حتی اگر اکنون پاداشی ندیدی.
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم / فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
کاربرد: دعوت به تغییرِ بنیادی و آغازی نو.
هر که بامش بیش، برفش بیشتر
کاربرد: هر که موقعیتِ بالاتری دارد، گرفتاریاش هم بزرگتر است.
نیک بودن، ز نام نیک بِه است / مزدِ نیکی همان نکوکاریست
کاربرد: نیکی، خود مزدِ خود است.
این جهان همچون درخت است ای کِرام / ما بر او چون میوههای نیمخام
کاربرد: ما در حالِ پختن و رسیدنیم — جهان درختِ ما را میپروراند.
عقل هر یک با دگر فرق است سخت / هست بازیگر، یکی بَدبَخت سخت
کاربرد: هر کس بهاندازهٔ خرد و فهمش بازی میکند.
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است / با دوستان مروّت، با دشمنان مدارا
کاربرد: اصلِ بزرگِ خوشبختی در دو خط: مهربانی با دوست، مدارا با دشمن.
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق / ثبت است بر جریدهی عالم دوام ما
کاربرد: عشق، انسان را به جاودانگی میرساند — نامِ عاشق در دفترِ گیتی میماند.
صبر و ظفر هر دو دوستانِ قدیماند / بر اثرِ صبر نوبتِ ظفر آید
کاربرد: پیروزی همیشه پشتِ صبر است — اگر تاب آوری، نوبتت میرسد.
از صدای سخنِ عشق ندیدم خوشتر / یادگاری که در این گنبدِ دوّار بماند
کاربرد: بهترین چیزی که از انسان میماند، کلامِ عشق است.
اگر آن تُرکِ شیرازی به دست آرَد دلِ ما را / به خالِ هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
کاربرد: مشهورترین بیتِ عشقیِ ادبیات فارسی — حافظ شهرها را برای یک نگاهِ یار پیشکش میکند.
غلامِ همتِ آنم که زیرِ چرخِ کبود / ز هر چه رنگِ تعلق پذیرد آزاد است
کاربرد: تحسینِ کسی که از دلبستگیهای دنیوی آزاد است — آرمانِ بزرگِ عرفان.
نه هر که چهره برافروخت دلبری داند / نه هر که آینه سازد سکندری داند
کاربرد: ظاهرِ زیبا، دلبریِ راستین نمیسازد — هنر، چیزی فراترست از نمود.
نازپروردهی تنعّم نبرد راه به دوست / عاشقی شیوهی رندانِ بلاکش باشد
کاربرد: عشقِ راستین برای راحتطلبان نیست — نصیبِ سختیکشانِ آزاده است.
ز کوزه همان برون تراود که در اوست
کاربرد: از هر کس همان رفتاری برمیآید که در باطنش است — ظاهر بازتابِ درون است.
نابرده رنج، گنج میسّر نمیشود / مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد
کاربرد: بدون زحمت، چیزِ ارزشمندی به دست نمیآید — مَثَلِ بزرگِ کوشش و پاداش.
خواهی نشوی رسوا، همرنگِ جماعت شو
کاربرد: اگر میخواهی آزرده نشوی، خود را با مردم هماهنگ کن — البته در ظاهر.
هر که با بزرگان نشست بزرگ شد / هر که با کوچکان نشست کوچک
کاربرد: همنشین، آدمی را به سطحِ خودش میکشد — مَثَلِ بزرگ در گزینشِ دوست.
از محبّت خارها گُل میشود / وز محبّت سرکهها مُل میشود
کاربرد: محبت معجزه میکند — تلخی را شیرین و دشمنی را دوستی میسازد.
هر کسی را بهرِ کاری ساختند / میلِ آن را در دلش انداختند
کاربرد: هر آدمی برای کاری آفریده شده — استعدادِ باطنی او همان مسیرِ زندگیست.
این جهان کوه است و فعلِ ما ندا / سوی ما آید نداها را صدا
کاربرد: جهان آینهی رفتارِ ماست — هرچه بفرستی، باز میگردد.
آب کم جو، تشنگی آور به دست / تا بجوشد آبت از بالا و پست
کاربرد: اول نیاز را در خود زنده کن — آنگاه راهِ جواب از همهجا گشوده میشود.
صبر تلخ آمد و لیکن عاقبت / میوهی شیرین دهد پر منفعت
کاربرد: صبر در آغاز سخت است، اما در پایان، دستاوردِ بزرگ میدهد.
ای برادر تو همان اندیشهای / ما بقی تو استخوان و ریشهای
کاربرد: هویتِ راستینِ هر کس، اندیشهی اوست — تن فقط حاملِ جان است.
چو ایران نباشد، تنِ من مباد / بدین بوم و بر زنده یک تن مباد
کاربرد: بزرگترین بیتِ میهنیِ شعر فارسی — هستیِ فرد در گروِ هستیِ سرزمین.
هنر نزدِ ایرانیان است و بس / ندادند شیرِ ژیان را به کس
کاربرد: افتخار به فرهنگ و هنرِ ایران — بیتی که هزار سال است ورد زبان است.
بسی رنج بردم در این سالِ سی / عجم زنده کردم بدین پارسی
کاربرد: گواهیِ فردوسی بر سی سال زحمت برای زنده نگهداشتنِ زبانِ پارسی.
دی رفت و تو فکرتِ غمش بیهودهست / فردا که نیامدهست فریادش چیست
کاربرد: گذشته رفته و آینده نیامده — حالا را زندگی کن.
افسوس که نامهی جوانی طی شد / و آن تازه بهارِ شادمانی طی شد
کاربرد: حسرتِ گذرِ جوانی — یکی از مَثَلهای پُرکاربردِ خیام.
این کوزه چو من، عاشقِ زاری بودهست / در بندِ سرِ زلفِ نگاری بودهست
کاربرد: همهی ما خاکیم و باز خاک خواهیم شد — یادآوریِ خیامی از فناپذیری.
هر کسی کاو دور ماند از اصلِ خویش / باز جوید روزگارِ وصلِ خویش
کاربرد: هر هستی بهدنبالِ بازگشت به منشأ خویش است — معنای بزرگِ هجران.
هر که او بیدارتر، پر دردتر / هر که او آگاهتر، رخ زردتر
کاربرد: آگاهی، رنج میآورد — هرچه بیشتر بدانی، بیشتر میبینی.
افتادگی آموز اگر طالبِ فیضی / هرگز نخورد آب، زمینی که بلند است
کاربرد: تواضع شرطِ بهرهمندی است — هر چه فروتنتر باشی، بیشتر میگیری.
تا تواند طوطیِ شیرینکلام / در شکارستانِ شکر میکند خرام
کاربرد: شیرینسخن همیشه راهی به سویِ شیرینی پیدا میکند.
خوشا آنانکه از پا سر ندانند / میانِ شعله، خشک و تر ندانند
کاربرد: ستایشِ سرسپردگیِ بیچونوچرا — وارستگی از خود.
هر کاری که سختی بُوَد در نخست / به آخر شود کار، نیکو درست
کاربرد: هر آغاز سختی، پایانِ شیرین دارد اگر استقامت کنی.
هر ساعتم اندرونِ جان از تو نَویست / آثارِ تو بر صحیفهی جان نَویست
کاربرد: حضورِ معشوق در دل، لحظهبهلحظه تازه میشود.
هر چه دارد مرد، از بدبختیِ خویش دارد
کاربرد: بسیاری از بدبختیهای آدمی، نتیجهی خواستهای خودِ اوست.
دنیا به عمرِ خویش نپاید چنین که هست / این رنگ و بویِ گُل چو بیاید همی رود
کاربرد: همهچیز در گذر است — حتی زیبایی هم میرود.
خر گرچه نیست در عربی، آن مَهی شدن / در پارسی شدن نتواند فریشته شد
کاربرد: تغییرِ ظاهر، گوهرِ آدمی را عوض نمیکند.
هر که آن کرد که میبایست، چنان شد که سزایش بود
کاربرد: هر کس همان درو میکند که کاشته.
از این ستون به آن ستون فرج است
کاربرد: گذرِ زمان حتی بدونِ تلاشِ بزرگ، گاهی گشایش میآورد.
دلم ز سنگ نباشد که آب از آن نچکد / ولی چه چاره که سنگیندلانم آرامند
کاربرد: دلِ نازک، آشفته میشود؛ ولی سنگدلان آسودهاند — تلخیِ دنیا.
از عاشقی نشانه همین بس که هر دم / دل میرود ز خانه و دیده در پیِ او
کاربرد: بیقراریِ پیوسته، نشانِ عشقِ راستین است.
دشمنِ دانا بِه از نادان دوست
کاربرد: نقدِ آگاهانه بهتر از تأییدِ ناآگاهانه است.
دو چیز خیره عقل است — دم فروبستن به وقت گفتن، و گفتن به وقت خاموشی
کاربرد: زمانشناسی، نشانِ خِرَد است.
هر آنکس که در جانش ادب نیست / بِه آن دو سوختن مردانه از مرد
کاربرد: آدمیِ بیادب، مرگش بهتر از زندگیِ ننگآلودش.
شبا روز را باید آویختن / به آبِ دو دیده گُل آمیختن
کاربرد: از تلاشِ بیوقفه، گُلهای زیبا میروید.
به ده اندر، چو غم نیستت غم به دل / مده، که هزاران غم هست بر گِل
کاربرد: اگر دلت آرام است، با چنگ زدن به دردهای کوچک، آن آرامش را خراب نکن.
ای شهر مردان، چه بُوَد در تو، اگر بوسهای / در رهِ یاران بدهی، میرسد از تو سپاس
کاربرد: بزرگترین هدیه، محبتِ سادهست — حتی یک بوسه از سرِ مهر.
دل بده ای دوست، که این کارگه پُر هیاهو / به یکی آه و دلِ خستهای، میچرخد
کاربرد: گاهی همهی هیاهوی دنیا با یک دلِ خسته میچرخد — اشاره به سنگینیِ احساس.
چه خوش بُوَد که برآید به یک کرشمه دو کار / زِ خود برون شدن و در حضورِ یار بُدن
کاربرد: بهترین حال آن است که با حذفِ خود، در حضورِ یار باشی.
هر که آموخت از گذشتِ روزگار / هیچ ناموزد ز هیچ آموزگار
کاربرد: بهترین استاد، خودِ زمانه است — تجربههای گذشته آموزگارند.
اگر بینی که نابینا و چاه است / اگر خاموش بنشینی گناه است
کاربرد: خاموشی در برابرِ خطر، شریک شدن در گناهِ آن است.
هر چه بکاری، همان درو میکنی
کاربرد: نتیجهی کارِ هر کس، بازتابِ کاشتهی اوست.
ز هر سوی، ای ساربان، بانگِ زنگ است / که اشتر، بِبَر، صبحدم، تا فرنگ است
کاربرد: زمان میگذرد و کاروانِ زندگی در حرکت است — وقت را غنیمت شمار.
ضربالمثلهای پارسی، گنجینهی زندهی فرهنگِ ماست. اگر بیتی، مَثَلی، یا سخنی از بزرگان به یادت میآید که در این فهرست نیست — ولو از کوچه و بازار، از مادربزرگ، از یک کتابِ خاکی — برای ما بفرست. هر چه بیشتر، غنیتر.
هر مَثَلِ تأییدشده، با نامِ فرستنده در این صفحه ثبت میشود.