رستم و اشکبوس
فردوسی — شاهنامه — داستانِ دوازده رخ / جنگِ بزرگِ کیخسرو
اشکبوسِ کُشانی به میدان میآید و هماورد میطلبد. رهّام شکست میخورد و میگریزد. رستم پیاده و بیاسب به میدان میرود، با اشکبوس گفتوگویی کوبنده میکند، نخست اسبِ او را با تیر میافکند و سپس خودِ او را از پای درمیآورد.
این بخش از «دوازده رخ» است. زبانِ حماسه سه نشانهی روشن دارد که در این درس آشکار است: اغراقِ پیوسته، واژگانِ سخت و پرصلابت (تیغ، گرز، خود، گبر) و آهنگِ تندِ وزنِ متقارب.
- قالب
- مثنوی
- وزن
- فعولن فعولن فعولن فَعَل (متقاربِ مثمّنِ محذوف)
- درونمایه
- حماسه، پهلوانی و برتریِ خرد و دلیری بر ساز و برگ
- لحن
- حماسی — پرطنین، پرشتاب و آکنده از اغراق
آرایههای این شعر۲۰ گونهی آرایه، ۹۸ شاهد در ۴۰ بیت
متن و تحلیلِ بیتبهبیت
- ۱
خروشِ سواران و اسپان ز دشتز بهرام و کیوان همیبرگذشت
- ۲
همه تیغ و ساعد ز خون بود، لعلخروشان دلِ خاک، در زیرِ نعل
- ۳
نماند ایچ با رویِ خورشید، رنگبه جوش آمده خاک، بر کوه و سنگ
- ۵
همه تیغ و گرز و کمند آوریدبه ایرانیان، تنگ و بند آورید
- ۸
بشد تیز، رهّام با خود و گبرهمی گردِ رزم اندر آمد به ابر
- ۹
برآویخت رهّام با اشکبوسبرآمد ز هر دو سپه، بوق و کوس
- ۱۰
به گرزِ گران، دست برد اشکبوسزمین آهنین شد، سپهر آبنوس
- ۱۳
ز قلبِ سپاه اندر آشفت طوسبزد اسپ، کآید برِ اشکبوس
- ۱۴
تهمتن برآشفت و با طوس گفتکه رهّام را جامِ باده است جفت
- ۱۵
تو قلبِ سپه را به آیین بدارمن اکنون، پیاده، کنم کارزار
- ۱۶
کمانِ بهزه را به بازو فگندبه بندِ کمر بر، بزد تیر چند
- ۱۷
خروشید: کای مردِ رزمآزمایهمآوردت آمد، مشو بازِ جای
- ۱۸
کُشانی بخندید و خیره بماندعنان را گران کرد و او را بخواند
- ۱۹
بدو گفت خندان: که نامِ تو چیست؟تنِ بیسرت را که خواهد گریست؟
- ۲۰
تهمتن چنین داد پاسخ که نامچه پرسی؟ کزین پس نبینی تو کام
- ۲۱
مرا مادرم نام، مرگِ تو کردزمانه مرا پتکِ ترگِ تو کرد
- ۲۲
کُشانی بدو گفت: بیبارگیبه کُشتن دهی سر، به یکبارگی
- ۲۳
تهمتن چنین داد پاسخ بدویکه ای بیهدهمردِ پرخاشجوی
- ۲۴
پیاده، ندیدی که جنگ آوردسرِ سرکشان، زیرِ سنگ آورد؟
- ۲۶
پیاده، مرا زان فرستاد، طوسکه تا اسپ بستانم از اشکبوس
- ۲۷
کُشانی بدو گفت: با تو سلیحنبینم همیجز فسوس و مزیح
- ۲۸
بدو گفت رستم: که تیر و کمانببین، تا هماکنون سر آری زمان
- ۲۹
چو نازش به اسپِ گرانمایه دیدکمان را به زه کرد و اندر کشید
- ۳۱
بخندید رستم، به آواز گفتکه بنشین به پیشِ گرانمایه جفت
- ۳۳
کمان را به زه کرد زود اشکبوستنی، لرزلرزان و رخ، سندروس
- ۳۴
به رستم بر، آنگه ببارید تیرتهمتن بدو گفت: بر خیرهخیر
- ۳۵
همی رنجه داری تنِ خویش رادو بازوی و جانِ بداندیش را
- ۳۶
تهمتن به بندِ کمر، برد چنگگزین کرد یک چوبه تیرِ خدنگ
- ۳۷
یکی تیرِ الماسپیکان، چو آبنهاده بر او چار پرّ عقاب
- ۳۸
کمان را بمالید رستم به چنگبه شست اندرآورده، تیرِ خدنگ