کنایه
عبارتی که معنیِ دورش مقصود است، هرچند معنیِ نزدیکش هم ممکن باشد.
سخنی که هم معنیِ ظاهری (نزدیک) دارد و هم معنیِ باطنی (دور)، و مقصودِ گوینده معنیِ دور است. برخلافِ مجاز، در کنایه معنیِ نزدیک هم شدنی است؛ یعنی قرینهی مانع ندارد.
چطور در تست تشخیصش بدهم؟
اغلب یک ترکیبِ فعلیِ آشناست: «دست از جان شستن»، «خون دل خوردن»، «سر به زیر بودن». امتحان کن: اگر معنیِ ظاهری هم منطقاً ممکن باشد ولی منظور چیزِ دیگری باشد، کنایه است.
بیشترین اشتباه اینجا رخ میدهد
- کنایه یا مجاز؟در مجاز معنیِ حقیقی محال است (قرینهی مانع دارد)؛ در کنایه معنیِ حقیقی ممکن است ولی مقصود نیست.
نمونهها
دستِ ما کوته و خرما بر نخیل
— حافظ
کنایه از نرسیدن به مقصود و ناتوانی.
خون خوردن
کنایه از رنج و اندوهِ بسیار کشیدن.
این آرایه در کتابهای درسی۱۸۷ شاهد
- به نام کردگار — عطار نیشابوری(بیت ۲)
الهی، فضلِ خود را یارِ ما کنز رحمت، یک نظر در کارِ ما کن
یک نظر در کارِ ما کنکنایه از عنایت و دستگیری کردن.
- به نام کردگار — عطار نیشابوری(بیت ۵)
چو در وقتِ بهار آیی پدیدارحقیقت پرده برداری ز رخسار
پرده برداشتن از رخسارکنایه از آشکار شدن و جلوهگری.
- به نام کردگار — عطار نیشابوری(بیت ۷)
گل از شوقِ تو خندان در بهار استاز آنش رنگهای بیشمار است
خندانکنایه از شکفتن و گشوده شدنِ گل.
- چشمه — نیما یوشیج(بیت ۷)
در برِ من، ره چو به پایان برداز خجلی سر به گریبان برد
سر به گریبان بردنکنایه از شرمساری و سرافکندگی.
- چشمه — نیما یوشیج(بیت ۱۱)
زین نمط آن مست شده از غروررفت و ز مبدأ چو کمی گشت دور
مست شدن از غرورکنایه از بیخود شدن و خودبینیِ افراطی.
- چشمه — نیما یوشیج(بیت ۱۳)
نعره برآورده، فلک کرده کردیده سیه کرده، شده زهره در
زهره درکنایه از هراسانگیزیِ بیاندازه.
- چشمه — نیما یوشیج(بیت ۱۶)
خواست کزان ورطه، قدم درکشدخویشتن از حادثه برتر کشد
قدم درکشیدنکنایه از عقب نشستن و کناره گرفتن.
- چشمه — نیما یوشیج(بیت ۱۷)
لیک چنان خیره و خاموش ماندکز همه شیرینسخنی گوش ماند
گوش ماندکنایه از بازماندن از سخن و شنونده شدن.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۳)
نماند ایچ با رویِ خورشید، رنگبه جوش آمده خاک، بر کوه و سنگ
نماند ایچ با رویِ خورشید، رنگکنایه از تیره شدنِ هوا و شدّتِ گردِ نبرد.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۴)
به لشکر، چنین گفت کاموسِ گُردکه گر آسمان را بباید سپُرد
آسمان را سپردنکنایه از انجامِ کارِ بسیار دشوار و ناممکن.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۵)
همه تیغ و گرز و کمند آوریدبه ایرانیان، تنگ و بند آورید
تنگ و بند آوریدکنایه از به تنگنا کشاندن و اسیر کردن.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۷)
بیامد که جوید ز ایران، نبردسرِ همنبرد اندرآرد به گرد
سر … اندرآرد به گردکنایه از کشتن و شکست دادن.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۱۰)
به گرزِ گران، دست برد اشکبوسزمین آهنین شد، سپهر آبنوس
سپهر آبنوسکنایه از تیره و تار شدنِ فضا از شدّتِ نبرد.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۱۲)
چو رهّام گشت از کُشانی ستوهبپیچید زو روی و شد سویِ کوه
بپیچید زو رویکنایه از گریختن و رها کردنِ میدان.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۱۳)
ز قلبِ سپاه اندر آشفت طوسبزد اسپ، کآید برِ اشکبوس
بزد اسپکنایه از تاختن و شتاب گرفتن.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۱۴)
تهمتن برآشفت و با طوس گفتکه رهّام را جامِ باده است جفت
رهّام را جامِ باده است جفتکنایه از اینکه رهّام مردِ بزم است نه مردِ رزم — طعنهای کوبنده.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۱۷)
خروشید: کای مردِ رزمآزمایهمآوردت آمد، مشو بازِ جای
مشو بازِ جایکنایه از عقب نکشیدن و نگریختن.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۱۸)
کُشانی بخندید و خیره بماندعنان را گران کرد و او را بخواند
عنان را گران کردکنایه از ایستادن و مهارِ اسب.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۱۹)
بدو گفت خندان: که نامِ تو چیست؟تنِ بیسرت را که خواهد گریست؟
تنِ بیسرتکنایه از کشته شدن؛ تحقیر و تهدیدِ همزمان.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۲۰)
تهمتن چنین داد پاسخ که نامچه پرسی؟ کزین پس نبینی تو کام
نبینی تو کامکنایه از مرگ و ناکامی.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۲۲)
کُشانی بدو گفت: بیبارگیبه کُشتن دهی سر، به یکبارگی
به کُشتن دهی سرکنایه از خود را به مرگ سپردن.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۲۴)
پیاده، ندیدی که جنگ آوردسرِ سرکشان، زیرِ سنگ آورد؟
سرِ سرکشان، زیرِ سنگ آوردکنایه از فرو کوفتن و کشتنِ گردنکشان.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۲۵)
هماکنون تو را، ای نبردهسوارپیاده بیاموزمت کارزار
پیاده بیاموزمت کارزارکنایه از تحقیرِ حریف و اعلامِ برتری.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۲۶)
پیاده، مرا زان فرستاد، طوسکه تا اسپ بستانم از اشکبوس
اسپ بستانم از اشکبوسکنایه از شکست دادن و از پای درآوردنِ او.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۲۷)
کُشانی بدو گفت: با تو سلیحنبینم همیجز فسوس و مزیح
جز فسوس و مزیحکنایه از بیسلاح و بیمقدار شمردنِ حریف.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۲۸)
بدو گفت رستم: که تیر و کمانببین، تا هماکنون سر آری زمان
سر آری زمانکنایه از مردن و پایانِ عمر.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۲۹)
چو نازش به اسپِ گرانمایه دیدکمان را به زه کرد و اندر کشید
نازش به اسپکنایه از بالیدن و فخر فروختن.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۳۰)
یکی تیر زد بر برِ اسپِ اویکه اسپ اندر آمد ز بالا به روی
اندر آمد ز بالا به رویکنایه از نقشِ زمین شدن و مردن.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۳۱)
بخندید رستم، به آواز گفتکه بنشین به پیشِ گرانمایه جفت
بنشین به پیشِ گرانمایه جفتکنایهای طعنهآمیز: در کنارِ اسبِ کشتهات بنشین.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۳۲)
سزد گر بداری، سرش در کنارزمانی برآسایی از کارزار
سرش در کنار بداریکنایه از سوگواری بر اسب — ریشخندی گزنده.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۳۲)
سزد گر بداری، سرش در کنارزمانی برآسایی از کارزار
زمانی برآسایی از کارزارکنایه از اینکه دیگر توانِ جنگ نداری.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۳۳)
کمان را به زه کرد زود اشکبوستنی، لرزلرزان و رخ، سندروس
رخ، سندروسکنایه از ترس و رنگباختگی.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۳۵)
همی رنجه داری تنِ خویش رادو بازوی و جانِ بداندیش را
رنجه داری تنِ خویشکنایه از بیهوده کوشیدن.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۳۹)
بزد بر بر و سینهی اشکبوسسپهر آن زمان، دستِ او داد بوس
دستِ او داد بوسکنایه از آفرین گفتن و ستودنِ چیرگیِ او.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۴۰)
کُشانی هم اندر زمان جان بدادچنان شد، که گفتی ز مادر نزاد
جان بدادکنایه از مردن.
- مهر و وفا — حافظ(بیت ۱)
هر آن که جانبِ اهلِ وفا نگه داردخداش در همه حال از بلا نگه دارد
جانبِ کسی را نگه داشتنکنایه از هواداری و رعایتِ حالِ کسی.
- مهر و وفا — حافظ(بیت ۳)
دلا، معاش چنان کن که گر بلغزد پایفرشتهات به دو دستِ دعا نگه دارد
بلغزد پایکنایه از خطا کردن و در گناه افتادن.
- مهر و وفا — حافظ(بیت ۴)
گَرَت هواست که معشوق نگسلد پیماننگاه دار سرِ رشته تا نگه دارد
سرِ رشته را نگه داشتنکنایه از پایبند ماندن به پیمان.
- مهر و وفا — حافظ(بیت ۵)
صبا بر آن سرِ زلف ار دلِ مرا بینیز رویِ لطف بگویش که جا نگه دارد
جا نگه داردکنایه از همانجا ماندن و دل نکندن.
- مهر و وفا — حافظ(بیت ۸)
غبارِ راهگذارت کجاست تا حافظبه یادگارِ نسیمِ صبا نگه دارد
غبارِ راهگذار را به یادگار نگه داشتنکنایه از نهایتِ ارادت و فروتنی.
- خاکِ آزادگان — سپیده کاشانی(بیت ۱)
به خون گر کشی خاکِ من، دشمنِ منبجوشد گل اندر گل از گلشنِ من
به خون کشیدنکنایه از کشتار و ویرانی.
- خاکِ آزادگان — سپیده کاشانی(بیت ۴)
من ایرانیام، آرمانم شهادتتجلّیِ هستی است، جان کندنِ من
جان کندنکنایه از مردن و در سختیِ مرگ بودن.
- خاکِ آزادگان — سپیده کاشانی(بیت ۹)
جز از جامِ توحید هرگز ننوشمزنی گر به تیغِ ستم گردنِ من
گردن زدنکنایه از کشتن.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۱)
چو آگاه شد دخترِ گژدهمکه سالارِ آن انجمن، گشت کم
گشت کمکنایه از شکست خوردن و از میان رفتن.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۴)
چنان ننگش آمد ز کارِ هجیرکه شد لاله رنگش، به کردارِ قیر
شد لاله رنگش … قیرکنایه از شرم و خشمِ شدید.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۵)
بپوشید درعِ سوارانِ جنگنبود اندر آن کار، جای درنگ
نبود … جای درنگکنایه از شتاب و فوریتِ کار.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۶)
فرود آمد از دژ، به کردارِ شیرکمر بر میان، بادپایی به زیر
کمر بر میانکنایه از آماده و مصمم بودن.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۹)
چو سهرابِ شیراوژن، او را بدیدبخندید و لب را به دندان گزید
لب را به دندان گزیدکنایه از شگفتی و تحسینِ همراه با تعجب.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۱۱)
کمان را به زه کرد و بگشاد برنبُد مرغ را پیشِ تیرش، گذر
بگشاد برکنایه از آمادهی تیراندازی شدن.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۱۳)
نگه کرد سهراب و آمدش ننگبرآشفت و تیز اندرآمد به جنگ
آمدش ننگکنایه از شرمساری و برانگیخته شدنِ غیرت.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۱۹)
بزد نیزهی او به دو نیم کردنشست از بَرِ اسپ و برخاست گَرد
برخاست گَردکنایه از شدّتِ نبرد و تاختنِ اسبان.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۲۰)
به آورد، با او بسنده نبودبپیچید ازو روی و برگاشت زود
بپیچید ازو رویکنایه از گریختن و ترکِ میدان.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۲۱)
سپهبد، عنان، اژدها را سپردبه خشم از جهان، روشنایی ببرد
روشنایی ببردکنایه از شدّتِ خشم و آشوب.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۲۲)
چو آمد خروشان به تنگ اندرشبجنبید و برداشت خود از سرش
به تنگ اندرش آمدکنایه از نزدیک شدن و در تنگنا گذاشتن.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۲۴)
بدانست سهراب، کاو دختر استسر و مویِ او از درِ افسر است
از درِ افسر استکنایه از شایستگیِ شاهانه و بزرگزادگی.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۲۸)
نیامد به دامَم به سانِ تو، گورز چنگم رهایی میابی، مَشور
ز چنگم رهایی میابیکنایه از اسیر بودن و گریزناپذیری.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۲۹)
بدانست کآویخت، گردآفریدمر آن را جز از چاره، درمان ندید
کآویختکنایه از گرفتار و درگیر شدن.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۳۲)
کنون من گشایم چنین، روی و مویسپاهِ تو گردد پر از گفتوگوی
پر از گفتوگویکنایه از سرزنش و شایعه در میانِ سپاه.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۳۳)
که با دختری او به دشتِ نبردبدینسان به ابر اندر آورد گَرد
به ابر اندر آورد گَردکنایه از سختیِ نبرد؛ اینجا برای خوار کردنِ سهراب بهکار رفته.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۳۴)
کنون لشکر و دژ به فرمانِ توستنباید بر این آشتی، جنگ جُست
به فرمانِ توستکنایه از تسلیمِ ظاهری — نیرنگی هوشمندانه.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۳۸)
درِ دژ ببستند و غمگین شدندپر از غم، دل و دیده خونین شدند
دیده خونینکنایه از گریستنِ بسیار از شدّتِ اندوه.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۴۲)
بخندید بسیار، گردآفریدبه باره برآمد، سپه بنگرید
بخندید بسیارکنایه از پیروزیِ روانی و ریشخندِ حریف.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۴۳)
چو سهراب را دید بر پشتِ زینچنین گفت: کای شاهِ ترکانِ چین
ای شاهِ ترکانِ چینخطابی بهظاهر ستایشآمیز اما در باطن ریشخندآمیز.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۴۵)
تو را بهتر آید که فرمان کنیرخِ نامور، سویِ توران کنی
رخ … سویِ توران کنیکنایه از بازگشتن به سرزمینِ خود.
- طوطی و بقّال — مولوی(بیت ۵)
از سویِ خانه بیامد خواجهاشبر دکان بنشست فارغ، خواجهوَش
فارغ، خواجهوَشکنایه از بیخبری و آسودگی — که لحظهای بعد میشکند.
- طوطی و بقّال — مولوی(بیت ۶)
دید پر روغن دکان و جامه چرببر سرش زد، گشت طوطی کَل ز ضرب
بر سرش زدکنایه از تنبیه کردنِ خشمگینانه.
- طوطی و بقّال — مولوی(بیت ۷)
روزکی چندی سخن کوتاه کردمردِ بقّال از ندامت آه کرد
سخن کوتاه کردکنایه از خاموش شدن و لب فرو بستن.
- طوطی و بقّال — مولوی(بیت ۸)
ریش برمیکند و میگفت: ای دریغکآفتابِ نعمتم شد زیرِ میغ
ریش برمیکندکنایه از پشیمانیِ سخت و بیتابی.
- طوطی و بقّال — مولوی(بیت ۸)
ریش برمیکند و میگفت: ای دریغکآفتابِ نعمتم شد زیرِ میغ
زیرِ میغ شدنِ آفتابکنایه از پوشیده شدن و از دست رفتنِ نعمت.
- طوطی و بقّال — مولوی(بیت ۹)
دستِ من بشکسته بودی آن زمانچون زدم من بر سرِ آن خوشزبان
دستِ من بشکسته بودیکنایه از آرزوی ناکرده بودنِ کار — اوجِ پشیمانی.
- طوطی و بقّال — مولوی(بیت ۱۲)
مینمود آن مرغ را هرگون شگفتتا که باشد کاندر آید او به گفت
اندر آید او به گفتکنایه از به سخن آمدن و شکستنِ سکوت.
- طوطی و بقّال — مولوی(بیت ۲۲)
صدهزاران اینچنین اشباه بینفرقشان هفتادساله راه بین
هفتادساله راهکنایه از فاصلهی بیاندازه و آشتیناپذیر.
- طوطی و بقّال — مولوی(بیت ۲۳)
چون بسی ابلیسِ آدمروی هستپس به هر دستی نشاید داد دست
به هر دستی دست دادنکنایه از اعتماد کردن به هر کس.
- لطفِ خدا — وحشی بافقی(بیت ۳)
درِ نابستهی احسان گشاده استبه هر کس آنچه میبایست، داده است
در گشاده بودنکنایه از بخشندگیِ بیدریغ.
- لطفِ خدا — وحشی بافقی(بیت ۴)
به ترتیبی نهاده وضعِ عالمکه نی یک موی باشد بیش و نی کم
یک موی بیش و کمکنایه از کوچکترین اندازهی ممکن — دقتِ مطلق.
- لطفِ خدا — وحشی بافقی(بیت ۶)
وگر توفیقِ او یک سو نَهَد پاینه از تدبیر کار آید، نه از رای
یک سو نهادنِ پایکنایه از روی برگرداندن و یاری نکردن.
- نیکی — سعدی(بیت ۱)
یکی روبَهی دید بیدست و پایفروماند در لطف و صُنعِ خدای
فروماندکنایه از حیران و شگفتزده شدن.
- نیکی — سعدی(بیت ۲)
که چون زندگانی به سر میبرد؟بدین دست و پای، از کجا میخورد؟
زندگانی به سر بردنکنایه از گذراندنِ عمر.
- نیکی — سعدی(بیت ۳)
در این بود درویشِ شوریدهرنگکه شیری برآمد، شغالی به چنگ
شوریدهرنگکنایه از پریشانی و آشفتگیِ درونی.
- نیکی — سعدی(بیت ۴)
شغالِ نگونبخت را شیر خوردبماند آنچه، روباه از آن سیر خورد
نگونبختکنایه از بدبیاری و سرنوشتِ وارونه.
- نیکی — سعدی(بیت ۶)
یقین، مرد را دیده بیننده کردشد و تکیه بر آفریننده کرد
دیده بیننده کردکنایه از بصیرت یافتن — که در ادامه معلوم میشود بصیرتی نادرست بود.
- نیکی — سعدی(بیت ۶)
یقین، مرد را دیده بیننده کردشد و تکیه بر آفریننده کرد
تکیه بر آفریننده کردکنایه از توکّل کردن.
- نیکی — سعدی(بیت ۷)
کزین پس به کنجی نشینم چو مورکه روزی نخوردند پیلان به زور
به کنجی نشستنکنایه از دست کشیدن از کار و کوشش.
- نیکی — سعدی(بیت ۸)
زَنَخدان فروبُرد چندی به جَیبکه بخشنده روزی فرستد ز غیب
زنخدان فروبرد … به جیبکنایه از سر به گریبان فرو بردن و در انتظار نشستن.
- نیکی — سعدی(بیت ۹)
نه بیگانه تیمار خوردش، نه دوستچو چنگش رگ و استخوان ماند و پوست
رگ و استخوان ماند و پوستکنایه از نهایتِ لاغری و ناتوانی.
- نیکی — سعدی(بیت ۱۰)
چو صبرش نماند از ضعیفی و هوشز دیوارِ محرابش آمد به گوش
ز دیوارِ محرابش آمد به گوشکنایه از شنیدنِ ندای غیبی و الهام.
- نیکی — سعدی(بیت ۱۴)
بگیر ای جوان، دستِ درویشِ پیرنه خود را بیفکن که دستم بگیر
دستِ کسی را گرفتنکنایه از یاری رساندن و دستگیری.
- نیکی — سعدی(بیت ۱۶)
کَرَم وَرزد آن سَر که مغزی در اوستکه دونهمّتانند بیمغز و پوست
بیمغز و پوستکنایه از بیخرد و تهی از ارزش بودن.
- نیکی — سعدی(بیت ۱۷)
کسی نیک بیند به هر دو سرایکه نیکی رسانَد به خَلقِ خدای
هر دو سرایکنایه از دنیا و آخرت.
- در امواجِ سِند — مهدی حمیدی شیرازی(بیت ۱)
به مغرب، سینهمالان قرصِ خورشیدنهان میگشت پشتِ کوهساران
سینهمالانکنایه از بهکندی و با دشواری پیش رفتن.
- در امواجِ سِند — مهدی حمیدی شیرازی(بیت ۵)
در آن تاریکشب میگشت پنهانفروغِ خرگهِ خوارزمشاهی
پنهان گشتنِ فروغکنایه از زوال و برافتادنِ حکومت.
- در امواجِ سِند — مهدی حمیدی شیرازی(بیت ۸)
چه اندیشید آن دم، کس ندانستکه مژگانش به خونِ دیده تر شد
مژگانش به خونِ دیده تر شدکنایه از خون گریستن — نهایتِ اندوه.
- در امواجِ سِند — مهدی حمیدی شیرازی(بیت ۱۱)
در آن دریای خون، در دشتِ تاریکبه دنبالِ سرِ چنگیز میگشت
به دنبالِ سرِ چنگیزکنایه از قصدِ کشتنِ او.
- در امواجِ سِند — مهدی حمیدی شیرازی(بیت ۱۲)
بدان شمشیرِ تیزِ عافیتسوزدر آن انبوه، کارِ مرگ میکرد
کارِ مرگ میکردکنایه از کشتنِ پیاپی.
- در امواجِ سِند — مهدی حمیدی شیرازی(بیت ۱۷)
از این سدّ روان، در دیدهی شاهز هر موجی هزاران نیش میرفت
نیش میرفتکنایه از دردِ جانکاه.
- در امواجِ سِند — مهدی حمیدی شیرازی(بیت ۱۸)
ز رخسارش فرو میریخت اشکیبنای زندگی بر آب میدید
بنای زندگی بر آب دیدنکنایه از بیثباتی و بر باد رفتنِ همهچیز.
- در امواجِ سِند — مهدی حمیدی شیرازی(بیت ۱۹)
در آن سیمابگونْ امواجِ لرزانخیالِ تازهای در خواب میدید
خیالِ تازهای در خواب میدیدکنایه از نقشهای تازه در سر پروراندن.
- در امواجِ سِند — مهدی حمیدی شیرازی(بیت ۲۱)
دمار از جانِ این غولان کشم سختبسوزم خانمانهاشان به شمشیر
دمار از جان کشیدنکنایه از نابود کردن و از بیخ برکندن.
- در امواجِ سِند — مهدی حمیدی شیرازی(بیت ۲۲)
شبی آمد که میباید فدا کردبه راهِ مملکت، فرزند و زن را
به راهِ مملکت فدا کردنکنایه از جانبازی در راهِ وطن.
- در امواجِ سِند — مهدی حمیدی شیرازی(بیت ۲۴)
شبی را تا شبی با لشکری خُردز تنها سر، ز سرها خُود افکند
ز تنها سر افکندکنایه از کشتنِ بسیار.
- در امواجِ سِند — مهدی حمیدی شیرازی(بیت ۲۷)
به فرزندان و یاران گفت چنگیزکه گر فرزند باید، باید اینسان
گر فرزند باید، باید اینسانکنایه از اوجِ دلاوری — و ستایشی که از زبانِ دشمن گفته میشود، رساتر است.
- در امواجِ سِند — مهدی حمیدی شیرازی(بیت ۲۸)
به پاسِ هر وجب خاکی از این مُلکچه بسیار است آن سرها که رفته
سرها که رفتهکنایه از جانهای از دست رفته.
- پروردهٔ عشق — نظامی(بیت ۳)
برداشته دل ز کارِ او بختدرمانده پدر به کارِ او سخت
دل برداشتن از کارِ کسیکنایه از ناامید شدن.
- پروردهٔ عشق — نظامی(بیت ۵)
بیچارگیِ ورا چو دیدنددر چارهگری زبان کشیدند
زبان کشیدندکنایه از به سخن آمدن و رأی دادن.
- پروردهٔ عشق — نظامی(بیت ۶)
گفتند به اتّفاق یکسرکز کعبه گشاده گردد این در
در گشاده گرددکنایه از گشایشِ مشکل.
- پروردهٔ عشق — نظامی(بیت ۱۰)
آمد سویِ کعبه سینه پرجوشچون کعبه نهاد حَلقه در گوش
حَلقه در گوش نهادنکنایه از بندگی و فرمانبرداریِ کامل.
- پروردهٔ عشق — نظامی(بیت ۱۰)
آمد سویِ کعبه سینه پرجوشچون کعبه نهاد حَلقه در گوش
سینه پرجوشکنایه از دلِ پرشور و بیقرار.
- پروردهٔ عشق — نظامی(بیت ۱۶)
میگفت گرفته حلقه در بَرکامروز منم چو حلقه بر در
چو حلقه بر در بودنکنایه از سرسپردگیِ کامل و دل نکندن.
- پروردهٔ عشق — نظامی(بیت ۲۳)
میداشت پدر به سویِ او گوشکاین قصّه شنید، گشت خاموش
گوش داشتنکنایه از با دقت شنیدن.
- پروردهٔ عشق — نظامی(بیت ۲۳)
میداشت پدر به سویِ او گوشکاین قصّه شنید، گشت خاموش
گشت خاموشکنایه از پذیرفتنِ ناچار و درماندنِ کامل.
- پروردهٔ عشق — نظامی(بیت ۲۴)
دانست که دل اسیر دارددردی نه دواپذیر دارد
دل اسیر داردکنایه از گرفتار بودنِ در عشق.
- بانگِ جَرَس — حمید سبزواری(بیت ۱)
وقت است تا برگِ سفر بر باره بندیمدل بر عبور از سدِّ خار و خاره بندیم
برگِ سفر بستنکنایه از آماده شدن برای سفر و حرکت.
- بانگِ جَرَس — حمید سبزواری(بیت ۲)
از هر کران بانگِ رحیل آید به گوشمبانگ از جَرَس برخاست، وایِ من خموشم
بانگ از جَرَس برخاستکنایه از آماده شدنِ کاروان برای حرکت — عنوانِ درس از همینجاست.
- بانگِ جَرَس — حمید سبزواری(بیت ۳)
دریادلان راهِ سفر در پیش دارندپا در رکابِ راهوارِ خویش دارند
پا در رکاب داشتنکنایه از آمادهی حرکت بودن.
- بانگِ جَرَس — حمید سبزواری(بیت ۴)
گاهِ سفر آمد برادر، ره دراز استپروا مکن، بشتاب، همّت چارهساز است
ره دراز استکنایه از دشواری و درازیِ مبارزه.
- بانگِ جَرَس — حمید سبزواری(بیت ۷)
تنگ است ما را خانه، تنگ است ای برادربر جایِ ما بیگانه ننگ است ای برادر
خانه تنگ استکنایه از در فشار بودنِ وطن.
- بانگِ جَرَس — حمید سبزواری(بیت ۹)
یعنی کلیم آهنگِ جانِ سامری کردای یاوران، باید ولی را یاوری کرد
آهنگِ جان کردنکنایه از قصدِ کشتن.
- بانگِ جَرَس — حمید سبزواری(بیت ۱۲)
جانانِ من برخیز و آهنگِ سفر کنگر تیغ بارد، گو ببارد، جان سپر کن
جان سپر کردنکنایه از جانفشانی و ایستادن در برابرِ خطر.
- بانگِ جَرَس — حمید سبزواری(بیت ۱۴)
آنجا که هر سو صد شهید خفته داردآنجا که هر کویش غمی بنهفته دارد
شهید خفتهکنایه از شهیدِ به خاک سپرده.
- بانگِ جَرَس — حمید سبزواری(بیت ۱۵)
جانانِ من، اندوهِ لبنان کُشت ما رابشکست داغِ دیرِ یاسین پشتِ ما را
پشتِ ما را شکستکنایه از درماندگی و رنجِ کمرشکن.
- بانگِ جَرَس — حمید سبزواری(بیت ۱۶)
باید به مژگان رُفت گَرد از طورِ سینینباید به سینه رَفت زین جا تا فلسطین
به مژگان گَرد رُفتنکنایه از نهایتِ ارادت و فروتنی.
- بانگِ جَرَس — حمید سبزواری(بیت ۱۶)
باید به مژگان رُفت گَرد از طورِ سینینباید به سینه رَفت زین جا تا فلسطین
به سینه رفتنکنایه از سینهخیز رفتن و پیمودنِ راه با نهایتِ سختی.
- بانگِ جَرَس — حمید سبزواری(بیت ۱۷)
جانانِ من برخیز و بشنو بانگِ چاووشآنَک امامِ ما عَلَم بگرفته بر دوش
عَلَم بر دوش گرفتنکنایه از پیشوایی و پرچمداریِ نهضت.
- کاوهٔ دادخواه — فردوسی(بیت ۱)
چو ضحّاک شد بر جهان شهریاربر او سالیان انجمن شد هزار
سالیان انجمن شد هزارکنایه از گذشتنِ هزار سال — درازیِ دورانِ ستم.
- کاوهٔ دادخواه — فردوسی(بیت ۴)
برآمد برین روزگارِ درازکشید اژدها را به تنگی فراز
به تنگی فراز کشیدکنایه از به تنگنا افتادن و درماندگی.
- کاوهٔ دادخواه — فردوسی(بیت ۵)
چنان بُد که ضحّاک را روز و شببه نامِ فریدون گشادی دو لب
گشادی دو لبکنایه از سخن گفتن و نام بردن.
- کاوهٔ دادخواه — فردوسی(بیت ۶)
ز هر کشوری مِهتران را بخواستکه در پادشاهی کند پشت راست
پشت راست کندکنایه از نیرو گرفتن و استوار شدنِ حکومت.
- کاوهٔ دادخواه — فردوسی(بیت ۸)
مرا در نهانی یکی دشمن استکه بر بِخْردان این سخن روشن است
روشن استکنایه از آشکار و دانسته بودن.
- کاوهٔ دادخواه — فردوسی(بیت ۱۰)
یکی مَحضر اکنون بباید نوشتکه جز تخمِ نیکی سپهبد نکِشت
تخمِ نیکی کِشتنکنایه از نیکی کردن و اثرِ نیک بر جای نهادن.
- کاوهٔ دادخواه — فردوسی(بیت ۱۳)
همآنگه یکایک ز درگاهِ شاهبرآمد خروشیدنِ دادخواه
برآمد خروشیدنِ دادخواهکنایه از آغازِ اعتراضِ علنی — نقطهی چرخشِ داستان.
- کاوهٔ دادخواه — فردوسی(بیت ۱۵)
بدو گفت مِهتر به رویِ دُژمکه برگوی تا از که دیدی ستم؟
رویِ دُژمکنایه از خشم و ناخشنودی.
- کاوهٔ دادخواه — فردوسی(بیت ۱۶)
خروشید و زد دست بر سر ز شاهکه شاها منم کاوهٔ دادخواه
زد دست بر سرکنایه از بیتابی و اوجِ دادخواهی.
- کاوهٔ دادخواه — فردوسی(بیت ۱۷)
یکی بیزیان مردِ آهنگرمز شاه، آتش آید همی بر سرم
آتش آید بر سرمکنایه از فرود آمدنِ بلا و ستم.
- کاوهٔ دادخواه — فردوسی(بیت ۱۸)
تو شاهی و گر اژدها پیکریبباید بدین داستان داوری
اژدها پیکریکنایه از ستمگری و هیولاصفتی.
- کاوهٔ دادخواه — فردوسی(بیت ۲۱)
بدو باز دادند فرزندِ اوبه خوبی بجُستند پیوندِ او
پیوندِ او بجُستندکنایه از دلجویی و جلبِ رضایت.
- کاوهٔ دادخواه — فردوسی(بیت ۲۳)
چو برخواند کاوه همه محضرشسَبُک سوی پیرانِ آن کشورش
سَبُککنایه از بیدرنگ و شتابان.
- کاوهٔ دادخواه — فردوسی(بیت ۲۴)
خروشید کای پایمردانِ دیوبریده دل از ترسِ گیهانخدیو
بریده دل از ترسِ گیهانخدیوکنایه از بیباکی از خدا و از دست دادنِ ایمان.
- کاوهٔ دادخواه — فردوسی(بیت ۲۵)
همه سوی دوزخ نهادید رویسپُردید دلها به گفتارِ اوی
سوی دوزخ نهادید رویکنایه از رفتن به راهِ گناه و کیفر.
- کاوهٔ دادخواه — فردوسی(بیت ۲۵)
همه سوی دوزخ نهادید رویسپُردید دلها به گفتارِ اوی
دل سپردن به گفتارِ اوکنایه از تسلیمِ بیچونوچرا.
- کاوهٔ دادخواه — فردوسی(بیت ۲۶)
نباشم بدین محضر اندر گوانه هرگز براندیشم از پادشا
براندیشم از پادشاکنایه از ترسیدن و پروا داشتن.
- کاوهٔ دادخواه — فردوسی(بیت ۲۷)
خروشید و برجَست لرزان ز جایبدَرّید و بسپُرد محضر به پای
بدَرّید و بسپُرد محضر به پایکنایه از ردِّ آشکار و بیبازگشتِ ستم — نمادینترین کنشِ داستان.
- کاوهٔ دادخواه — فردوسی(بیت ۲۸)
چو کاوه برون شد ز درگاهِ شاهبر او انجمن گشت بازارگاه
انجمن گشتکنایه از گرد آمدن و همراهی کردن.
- کاوهٔ دادخواه — فردوسی(بیت ۳۱)
همان کاوه آن بر سرِ نیزه کردهمانگه ز بازار برخاست گرد
برخاست گردکنایه از شور و جنبشِ ناگهانیِ مردم.
- کاوهٔ دادخواه — فردوسی(بیت ۳۶)
بدانست خود کافریدون کجاستسر اندر کشید و همی رفت راست
سر اندر کشیدکنایه از پنهانکاری و راهِ خود گرفتن.
- کاوهٔ دادخواه — فردوسی(بیت ۳۸)
فریدون چو گیتی بر آن گونه دیدجهان پیشِ ضحّاک وارونه دید
جهان … وارونهکنایه از بر هم خوردنِ نظمِ درست — واژهی کلیدیِ کلِ داستان.
- کاوهٔ دادخواه — فردوسی(بیت ۴۲)
سوی لشکرِ آفریدون شدندز نیرنگِ ضحّاک بیرون شدند
ز نیرنگِ ضحّاک بیرون شدندکنایه از رها شدن از فریب و بیدار شدن.
- کاوهٔ دادخواه — فردوسی(بیت ۴۳)
پس آنگاه ضحّاک شد چارهجویز لشکر سوی کاخ بنهاد روی
شد چارهجویکنایه از درماندگی و در پیِ گریز بودن.
- کاوهٔ دادخواه — فردوسی(بیت ۴۴)
ز بالا چو پی بر زمین برنهادبیامد فریدون به کردارِ باد
پی بر زمین برنهادکنایه از فرود آمدن و پا نهادن.
- حملهٔ حیدری — باذل مشهدی(بیت ۱)
دلیرانِ میدان گشوده نظرکه بر کینه، اوّل، که بندد کمر
کمر بستنکنایه از آماده شدن برای نبرد.
- حملهٔ حیدری — باذل مشهدی(بیت ۱)
دلیرانِ میدان گشوده نظرکه بر کینه، اوّل، که بندد کمر
گشوده نظرکنایه از چشمانتظار بودن.
- حملهٔ حیدری — باذل مشهدی(بیت ۴)
بیامد به دشت و نفس کرد راستپس آنگه بایستاد، همرزم خواست
نفس کرد راستکنایه از آسودن و آماده شدن.
- حملهٔ حیدری — باذل مشهدی(بیت ۶)
همه بُرده سر در گریبان فرونشد هیچکس را هوس، رزمِ او
سر در گریبان فرو بردنکنایه از شرم و ترس و سر به زیر افکندن.
- حملهٔ حیدری — باذل مشهدی(بیت ۱۰)
دویدند از کینِ دل سویِ همدرِ صُلح بَستند بر رویِ هم
درِ صُلح بستنکنایه از قطعِ هر راهِ آشتی.
- حملهٔ حیدری — باذل مشهدی(بیت ۱۲)
نخست آن سیهروز و برگشتهبختبَرافراخت بازو چو شاخِ درخت
سیهروز و برگشتهبختکنایه از بدبخت و محکوم به شکست — پیشآگاهیِ روایت.
- حملهٔ حیدری — باذل مشهدی(بیت ۱۴)
بیفشُرد چون کوه پا بر زمینبخایید دندان به دندانِ کین
دندان بر دندان خاییدنکنایه از خشمِ فروخورده.
- حملهٔ حیدری — باذل مشهدی(بیت ۱۵)
چو ننمود رُخ شاهدِ آرزوبه هم حمله کردند باز از دو سو
رخ ننمودکنایه از به نتیجه نرسیدن.
- حملهٔ حیدری — باذل مشهدی(بیت ۱۷)
ز بس گَرد از آن رزمگه بردَمیدتنِ هر دو شد از نظر ناپدید
گَرد بردمیدنکنایه از سختیِ درگیری.
- حملهٔ حیدری — باذل مشهدی(بیت ۲۱)
چنان دید بر رویِ دشمن زِ خشمکه شد ساخته کارش از زَهرِ چشم
کارش ساخته شدکنایه از نابود شدن.
- حملهٔ حیدری — باذل مشهدی(بیت ۲۲)
برافراخت پس دستِ خیبَرگُشاپیِ سر بریدن بیفشرد پا
بیفشرد پاکنایه از استوار ایستادن و عزمِ قطعی.
- حملهٔ حیدری — باذل مشهدی(بیت ۲۴)
چو شیرِ خدا راند بر خَصم، تیغبه سر کوفت شیطان، دو دستِ دریغ
دو دستِ دریغ بر سر کوفتنکنایه از حسرت و شکستِ سخت.
- حملهٔ حیدری — باذل مشهدی(بیت ۲۶)
غَضَنفَر بِزَد تیغ بَر گردنشدرآورد از پای، بیسر تنش
از پای درآوردنکنایه از کشتن.
- حملهٔ حیدری — باذل مشهدی(بیت ۲۸)
چو غلتید در خاک آن ژِندهفیلبزد بوسه بر دستِ او، جبرئیل
در خاک غلتیدنکنایه از کشته شدن.
- ملکا ذکرِ تو گویم — سنایی(بیت ۷)
لب و دندانِ سنایی همه توحیدِ تو گویدمگر از آتشِ دوزخ بُوَدَش رویِ رهایی
رویِ رهایی بُوَدکنایه از یافتنِ راهِ نجات.
- مست و هشیار — پروین اعتصامی(بیت ۱)
محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفتمست گفت: ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست
گریبانش گرفتکنایه از دستگیر کردن و بهزور بردن.
- مست و هشیار — پروین اعتصامی(بیت ۲)
گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان میرویگفت: جرمِ راه رفتن نیست، ره هموار نیست
افتان و خیزانکنایه از تلوتلو خوردن و بیتعادلی.
- مست و هشیار — پروین اعتصامی(بیت ۳)
گفت: میباید تو را تا خانهی قاضی برمگفت: رو، صبح آی، قاضی نیمهشب بیدار نیست
قاضی نیمهشب بیدار نیستکنایه از بیخبریِ قاضی از حالِ مردم؛ بهطعنه یعنی او در خوابِ خوش است.
- مست و هشیار — پروین اعتصامی(بیت ۴)
گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویمگفت: والی از کجا در خانهی خمّار نیست؟
در خانهی خمّارکنایه از بادهگساری و ریاکاریِ حاکم.
- مست و هشیار — پروین اعتصامی(بیت ۵)
گفت: تا داروغه را گوییم، در مسجد بخوابگفت: مسجد خوابگاهِ مردمِ بدکار نیست
مسجد خوابگاهِ مردمِ بدکار نیستبهظاهر اقرار به گناهِ خود؛ در باطن طعنه به آنان که مسجد را پناهگاهِ ریا کردهاند.
- مست و هشیار — پروین اعتصامی(بیت ۶)
گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهانگفت: کارِ شرع، کارِ درهم و دینار نیست
دیناری بده پنهانکنایه از رشوه — و نکته اینکه پیشنهادش از زبانِ خودِ مأمورِ شرع میآید.
- مست و هشیار — پروین اعتصامی(بیت ۷)
گفت: از بهرِ غرامت، جامهات بیرون کنمگفت: پوسیده است، جز نقشی ز پود و تار نیست
جز نقشی ز پود و تار نیستکنایه از تنگدستیِ سخت — چیزی برای گرفتن ندارد.
- مست و هشیار — پروین اعتصامی(بیت ۸)
گفت: آگه نیستی کز سر درافتادت کلاهگفت: در سر عقل باید، بیکلاهی عار نیست
کز سر درافتادت کلاهکنایه از بیآبرو شدن در نگاهِ مردم.
- مست و هشیار — پروین اعتصامی(بیت ۹)
گفت: می بسیار خوردی، زان چنین بیخود شدیگفت: ای بیهودهگو، حرفِ کم و بسیار نیست
بیخود شدیکنایه از از خود بیخود شدن و مست شدن.
- دماوندیه — بهار(بیت ۱)
ای دیوِ سپیدِ پای در بندای گنبدِ گیتی، ای دماوند
پای در بندکنایه از اسیر و بیحرکت بودن.
- دماوندیه — بهار(بیت ۹)
ای مشتِ زمین، بر آسمان شوبر وی بنواز ضربتی چند
بر آسمان شو … ضربتی چندکنایه از شوریدن بر نظامِ ستم — سخنی که آشکارا نمیشد گفت.
- دماوندیه — بهار(بیت ۱۵)
پنهان مکن آتشِ درون رازین سوختهجان شنو یکی پند
سوختهجانکنایه از خودِ شاعر که خود در همین آتش سوخته است.
- دماوندیه — بهار(بیت ۱۶)
گر آتشِ دل نهفته داریسوزد جانت، به جانت سوگند
سوزد جانتکنایه از تباه شدن از درون بر اثرِ خشمِ فروخورده.
- دماوندیه — بهار(بیت ۱۷)
ای مادرِ سرسپید، بشنواین پندِ سیهبختْ فرزند
سرسپیدکنایه از برفپوشی و نیز کهنسالی.
- دماوندیه — بهار(بیت ۲۰)
بفکن ز پی این اساسِ تزویربگسل ز هم این نژاد و پیوند
از پی افکندنکنایه از ریشهکن کردن.
- دماوندیه — بهار(بیت ۲۲)
زین بیخردانِ سِفله بستاندادِ دلِ مردمِ خردمند
داد ستاندنکنایه از گرفتنِ حق و اجرای عدالت.
- نینامه — مولوی(بیت ۳)
سینه خواهم شرحه شرحه از فراقتا بگویم شرحِ دردِ اشتیاق
سینهی شرحه شرحهکنایه از دلِ دردکشیده و آزموده.
- نینامه — مولوی(بیت ۱۱)
نی، حریفِ هر که از یاری بریدپردههایش پردههای ما درید
پرده دریدنکنایه از فاش کردنِ راز و رسوا کردن.
- نینامه — مولوی(بیت ۱۵)
در غمِ ما روزها بیگاه شدروزها با سوزها همراه شد
روزها بیگاه شدکنایه از بیهوده گذشتنِ عمر.
- نینامه — مولوی(بیت ۱۸)
در نیابد حالِ پخته هیچ خامپس سخن کوتاه باید، والسّلام
سخن کوتاه بایدکنایه از بیفایده بودنِ ادامهی سخن با نامحرم.
- سیمرغ و سیمرغ — عطار نیشابوری(بیت ۱۱)
بعد از آن بنمایدت پیشِ نظرمعرفت را وادیای بیپا و سر
بیپا و سرکنایه از بیکران و بیآغاز و انجام بودن.
- سیمرغ و سیمرغ — عطار نیشابوری(بیت ۱۷)
رویها چون زین بیابان در کنندجمله سر از یک گریبان برکنند
سر از یک گریبان برکنندکنایه از یکی شدن و از میان رفتنِ جدایی — تصویرِ توحید.
- سیمرغ و سیمرغ — عطار نیشابوری(بیت ۱۹)
مردِ حیران چون رسد این جایگاهدر تحیّر مانده و گم کرده راه
گم کرده راهکنایه از سرگشتگیِ کامل — که در عرفان مرتبهای مثبت است.
- سیمرغ و سیمرغ — عطار نیشابوری(بیت ۲۴)
محوِ او گشتند آخر بر دوامسایه در خورشید گم شد، والسّلام
محوِ او گشتندکنایه از فنا شدن در حق.