گردآفرید
فردوسی — شاهنامه — داستانِ رستم و سهراب
گردآفرید، دخترِ گژدهم، چون میشنود هجیر اسیر شده است، از ننگ زره میپوشد و به میدان میرود. با سهراب میجنگد، شکست میخورد و اسیر میشود؛ اما با تدبیر و سخنِ سنجیده، خود را میرهاند و به دژ بازمیگردد و در پایان سهراب را به ریشخند میگیرد.
برجستهترین چهرهی زنِ جنگاورِ شاهنامه. نکتهی کلیدیِ درس این است که پیروزیِ نهاییِ گردآفرید نه با شمشیر، که با «چاره» و سخن به دست میآید — پایانِ درس با یک ضربالمثل مهر میخورد.
- قالب
- مثنوی
- وزن
- فعولن فعولن فعولن فَعَل (متقاربِ مثمّنِ محذوف)
- درونمایه
- دلاوریِ زن، ننگگریزی و چیرگیِ تدبیر بر زور
- لحن
- حماسی — همراه با ظرافتِ روایی و پایانی هوشمندانه
آرایههای این شعر۲۳ گونهی آرایه، ۱۰۱ شاهد در ۴۶ بیت
متن و تحلیلِ بیتبهبیت
- ۱
چو آگاه شد دخترِ گژدهمکه سالارِ آن انجمن، گشت کم
- ۲
زنی بود بر سانِ گُردی سوارهمیشه به جنگ اندرون، نامدار
- ۴
چنان ننگش آمد ز کارِ هجیرکه شد لاله رنگش، به کردارِ قیر
- ۵
بپوشید درعِ سوارانِ جنگنبود اندر آن کار، جای درنگ
- ۶
فرود آمد از دژ، به کردارِ شیرکمر بر میان، بادپایی به زیر
- ۸
که گُردان کداماند و جنگاوراندلیران و کارآزموده سران
- ۱۰
بیامد دَمان، پیشِ گردآفریدچو دختِ کمنداَفگن، او را بدید
- ۱۱
کمان را به زه کرد و بگشاد برنبُد مرغ را پیشِ تیرش، گذر
- ۱۲
به سهراب بر، تیرباران گرفتچپ و راست، جنگِ سواران گرفت
- ۱۳
نگه کرد سهراب و آمدش ننگبرآشفت و تیز اندرآمد به جنگ
- ۱۴
چو سهراب را دید گردآفریدکه بر سانِ آتش همیبردمید
- ۱۵
سرِ نیزه را سوی سهراب کردعنان و سِنان را پر از تاب کرد
- ۱۶
برآشفت سهراب و شد چون پلنگچو بدخواهِ او چارهگر بُد به جنگ
- ۱۷
بزد بر کمربندِ گردآفریدزره بر بَرَش، یک به یک، بردرید
- ۱۸
چو بر زین بپیچید گردآفریدیکی تیغِ تیز از میان برکشید
- ۲۰
به آورد، با او بسنده نبودبپیچید ازو روی و برگاشت زود
- ۲۱
سپهبد، عنان، اژدها را سپردبه خشم از جهان، روشنایی ببرد
- ۲۲
چو آمد خروشان به تنگ اندرشبجنبید و برداشت خود از سرش
- ۲۳
رها شد ز بندِ زره، مویِ اویدرفشان چو خورشید شد، رویِ اوی
- ۲۴
بدانست سهراب، کاو دختر استسر و مویِ او از درِ افسر است
- ۲۵
شگفت آمدش؛ گفت: از ایران سپاهچنین دختر آید به آوردگاه
- ۲۶
ز فتراک بگشود پیچان کمندبینداخت و آمد میانش به بند
- ۲۷
بدو گفت: کز من رهایی مجویچرا جنگ جویی، تو ای ماهروی
- ۲۸
نیامد به دامَم به سانِ تو، گورز چنگم رهایی میابی، مَشور
- ۲۹
بدانست کآویخت، گردآفریدمر آن را جز از چاره، درمان ندید
- ۳۱
دو لشکر، نظاره بر این جنگِ مابرین گرز و شمشیر و آهنگِ ما
- ۳۲
کنون من گشایم چنین، روی و مویسپاهِ تو گردد پر از گفتوگوی
- ۳۵
عنان را بپیچید گردآفریدسمندِ سرافراز، بر دژ کشید
- ۳۶
همیرفت و سهراب با او به همبیامد به درگاهِ دژ، گژدهم
- ۳۷
درِ باره بگشاد، گردآفریدتنِ خسته و بسته بر دژ کشید
- ۳۸
درِ دژ ببستند و غمگین شدندپر از غم، دل و دیده خونین شدند
- ۴۰
بگفتند: کای نیکدل، شیرزنپر از غم بُد از تو، دلِ انجمن
- ۴۱
که هم رزم جُستی، هم افسون و رنگنیامد ز کارِ تو بر دوده، ننگ
- ۴۲
بخندید بسیار، گردآفریدبه باره برآمد، سپه بنگرید
- ۴۳
چو سهراب را دید بر پشتِ زینچنین گفت: کای شاهِ ترکانِ چین
- ۴۴
چرا رنجه گشتی، کنون بازگردهم از آمدن، هم ز دشتِ نبرد
- ۴۶
نباشی بس ایمن به بازویِ خویشخورَد گاوِ نادان ز پهلویِ خویش