مراعاتِ نظیر
نامهای دیگر: تناسب، مراعاتالنظیر
آوردنِ چند واژه از یک خانوادهی معنایی در یک بیت.
گردآوردنِ واژههایی که میانشان پیوندِ معناییِ آشکار هست (جز تضاد): ابر و باران و باد؛ گل و بلبل و بهار؛ تیر و کمان و ترکش. پربسامدترین آرایهی شعرِ فارسی است.
چطور در تست تشخیصش بدهم؟
واژههای اسمی را جدا کن و بپرس «آیا اینها در یک صحنه یا یک مجموعه با هم میآیند؟» اگر بله و رابطهشان ضدیت نبود، مراعاتِ نظیر است.
نمونهها
ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند
— سعدی
همه از پدیدههای طبیعت و آسمان — تناسبِ آشکار.
این آرایه در کتابهای درسی۱۴۳ شاهد
- به نام کردگار — عطار نیشابوری(بیت ۱)
به نامِ کردگارِ هفت افلاککه پیدا کرد آدم از کَفی خاک
افلاک، آدم، خاکآسمان و انسان و خاک، اجزای یک تصویرِ آفرینشاند.
- به نام کردگار — عطار نیشابوری(بیت ۲)
الهی، فضلِ خود را یارِ ما کنز رحمت، یک نظر در کارِ ما کن
فضل، رحمت، نظرهر سه از مفاهیمِ لطف و عنایتِ الهیاند.
- به نام کردگار — عطار نیشابوری(بیت ۴)
زهی گویا ز تو، کام و زبانمتویی هم آشکارا، هم نهانم
گویا، کام، زبانهمه از اجزا و لوازمِ سخن گفتناند.
- به نام کردگار — عطار نیشابوری(بیت ۵)
چو در وقتِ بهار آیی پدیدارحقیقت پرده برداری ز رخسار
پرده، رخسارتناسبِ پوشش و چهره.
- به نام کردگار — عطار نیشابوری(بیت ۶)
فروغِ رویت اندازی سویِ خاکعجایب نقشها سازی سویِ خاک
فروغ، روی، نقشتناسبِ نور و چهره و تصویر.
- به نام کردگار — عطار نیشابوری(بیت ۷)
گل از شوقِ تو خندان در بهار استاز آنش رنگهای بیشمار است
گل، بهار، رنگتناسبِ اجزای صحنهی بهاری.
- چشمه — نیما یوشیج(بیت ۱)
گشت یکی چشمه ز سنگی جداغلغلهزن، چهرهنما، تیزپا
چشمه، سنگتناسبِ اجزای طبیعت.
- چشمه — نیما یوشیج(بیت ۲)
گَه به دهان، بر زده کف، چون صدفگاه، چو تیری که رود بر هدف
تیر، هدفتناسبِ ابزارِ تیراندازی.
- چشمه — نیما یوشیج(بیت ۳)
گفت: درین معرکه یکتا منمتاجِ سرِ گلبن و صحرا منم
گلبن، صحراتناسبِ رویشگاه و دشت.
- چشمه — نیما یوشیج(بیت ۴)
چون بدوم، سبزه در آغوشِ منبوسه زند بر سر و بر دوشِ من
آغوش، بوسه، سر، دوشتناسبِ اندامها و رفتارهای انسانی.
- چشمه — نیما یوشیج(بیت ۵)
چون بگشایم ز سرِ مو، شکنماه ببیند رخِ خود را به من
مو، شکن، رخ، ماهشبکهی واژگانِ زیباییِ چهره و زلف.
- چشمه — نیما یوشیج(بیت ۶)
قطرهی باران که دراُفتد به خاکزو بدمد بس گهرِ تابناک
قطره، باران، خاکتناسبِ عناصرِ رویش.
- چشمه — نیما یوشیج(بیت ۷)
در برِ من، ره چو به پایان برداز خجلی سر به گریبان برد
سر، گریبانتناسبِ اندام و جامه.
- چشمه — نیما یوشیج(بیت ۱۳)
نعره برآورده، فلک کرده کردیده سیه کرده، شده زهره در
نعره، کر، دیده، زهرهتناسبِ حواس و اندامها.
- چشمه — نیما یوشیج(بیت ۱۵)
چشمهی کوچک چو به آنجا رسیدوان همه هنگامهی دریا بدید
چشمه، دریاتناسبِ آبها.
- چشمه — نیما یوشیج(بیت ۱۷)
لیک چنان خیره و خاموش ماندکز همه شیرینسخنی گوش ماند
خاموش، سخن، گوشتناسبِ واژگانِ گفتن و شنیدن.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۱)
خروشِ سواران و اسپان ز دشتز بهرام و کیوان همیبرگذشت
بهرام، کیوانتناسبِ نامِ ستارگان.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۱)
خروشِ سواران و اسپان ز دشتز بهرام و کیوان همیبرگذشت
سواران، اسپان، دشتتناسبِ اجزای صحنهی نبرد.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۲)
همه تیغ و ساعد ز خون بود، لعلخروشان دلِ خاک، در زیرِ نعل
تیغ، ساعد، خون، نعلشبکهی واژگانِ نبرد.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۵)
همه تیغ و گرز و کمند آوریدبه ایرانیان، تنگ و بند آورید
تیغ، گرز، کمندتناسبِ ابزارهای جنگ.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۸)
بشد تیز، رهّام با خود و گبرهمی گردِ رزم اندر آمد به ابر
خود، گبر، رزمتناسبِ ساز و برگِ جنگ.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۹)
برآویخت رهّام با اشکبوسبرآمد ز هر دو سپه، بوق و کوس
بوق، کوس، سپهتناسبِ ابزارهای آواییِ میدانِ جنگ.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۱۴)
تهمتن برآشفت و با طوس گفتکه رهّام را جامِ باده است جفت
جام، بادهتناسبِ واژگانِ بزم.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۱۶)
کمانِ بهزه را به بازو فگندبه بندِ کمر بر، بزد تیر چند
کمان، زه، بازو، تیر، کمرشبکهی کاملِ واژگانِ تیراندازی.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۱۷)
خروشید: کای مردِ رزمآزمایهمآوردت آمد، مشو بازِ جای
رزمآزمای، همآوردتناسبِ واژگانِ هماوردی.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۱۸)
کُشانی بخندید و خیره بماندعنان را گران کرد و او را بخواند
عنان، خواند، بماندتناسبِ صحنهی رویاروییِ سواره و پیاده.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۲۱)
مرا مادرم نام، مرگِ تو کردزمانه مرا پتکِ ترگِ تو کرد
پتک، ترگتناسبِ ابزارِ کوبنده و کوبیدهشونده.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۲۷)
کُشانی بدو گفت: با تو سلیحنبینم همیجز فسوس و مزیح
فسوس، مزیحتناسبِ واژگانِ شوخی و ریشخند.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۲۸)
بدو گفت رستم: که تیر و کمانببین، تا هماکنون سر آری زمان
تیر، کمانتناسبِ ابزارِ تیراندازی.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۲۹)
چو نازش به اسپِ گرانمایه دیدکمان را به زه کرد و اندر کشید
کمان، زهتناسبِ اجزای کمان.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۳۵)
همی رنجه داری تنِ خویش رادو بازوی و جانِ بداندیش را
تن، بازو، جانتناسبِ اجزای وجودِ آدمی.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۳۶)
تهمتن به بندِ کمر، برد چنگگزین کرد یک چوبه تیرِ خدنگ
کمر، تیر، خدنگتناسبِ ساز و برگِ تیراندازی.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۳۷)
یکی تیرِ الماسپیکان، چو آبنهاده بر او چار پرّ عقاب
تیر، پیکان، پر، عقابشبکهی کاملِ اجزای تیر.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۳۸)
کمان را بمالید رستم به چنگبه شست اندرآورده، تیرِ خدنگ
کمان، چنگ، شست، تیرتناسبِ اجزای کمانداری.
- مهر و وفا — حافظ(بیت ۳)
دلا، معاش چنان کن که گر بلغزد پایفرشتهات به دو دستِ دعا نگه دارد
پای، دستتناسبِ اندامها.
- مهر و وفا — حافظ(بیت ۴)
گَرَت هواست که معشوق نگسلد پیماننگاه دار سرِ رشته تا نگه دارد
نگسلد، رشته، نگه داردتناسبِ گسستن و نگهداشتنِ ریسمان.
- مهر و وفا — حافظ(بیت ۵)
صبا بر آن سرِ زلف ار دلِ مرا بینیز رویِ لطف بگویش که جا نگه دارد
صبا، زلف، رویشبکهی واژگانِ عاشقانهی حافظ.
- مهر و وفا — حافظ(بیت ۸)
غبارِ راهگذارت کجاست تا حافظبه یادگارِ نسیمِ صبا نگه دارد
غبار، راهگذار، نسیم، صباتناسبِ گرد و باد و راه.
- خاکِ آزادگان — سپیده کاشانی(بیت ۲)
تنم گر بسوزی، به تیرم بدوزیجدا سازی ای خصم، سر از تنِ من
تن، تیر، سرتناسبِ پیکر و ابزارِ آزار.
- خاکِ آزادگان — سپیده کاشانی(بیت ۳)
کجا میتوانی ز قلبم رباییتو عشقِ میانِ من و میهنِ من
قلب، عشقتناسبِ دل و مهر.
- خاکِ آزادگان — سپیده کاشانی(بیت ۵)
مپندار این شعله افسرده گرددکه بعد از من افروزد از مدفنِ من
شعله، افسرده، افروزدشبکهی واژگانِ آتش.
- خاکِ آزادگان — سپیده کاشانی(بیت ۷)
کنون رودِ خلق است، دریای جوشانهمه خوشهی خشم شد خرمنِ من
خوشه، خرمنتناسبِ واژگانِ کشاورزی.
- خاکِ آزادگان — سپیده کاشانی(بیت ۸)
من آزاده از خاکِ آزادگانمگلِ صبر میپرورد دامنِ من
گل، پروردن، دامن، خاکتناسبِ واژگانِ رویش.
- خاکِ آزادگان — سپیده کاشانی(بیت ۹)
جز از جامِ توحید هرگز ننوشمزنی گر به تیغِ ستم گردنِ من
جام، نوشیدنتناسبِ باده و پیاله.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۵)
بپوشید درعِ سوارانِ جنگنبود اندر آن کار، جای درنگ
درع، سواران، جنگتناسبِ ساز و برگِ نبرد.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۸)
که گُردان کداماند و جنگاوراندلیران و کارآزموده سران
گُردان، جنگاوران، دلیران، سرانهمه از یک حوزهی معناییِ پهلوانی.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۱۰)
بیامد دَمان، پیشِ گردآفریدچو دختِ کمنداَفگن، او را بدید
دمان، کمندافگنتناسبِ واژگانِ میدانِ نبرد.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۱۱)
کمان را به زه کرد و بگشاد برنبُد مرغ را پیشِ تیرش، گذر
کمان، زه، تیرتناسبِ اجزای تیراندازی.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۱۵)
سرِ نیزه را سوی سهراب کردعنان و سِنان را پر از تاب کرد
نیزه، عنان، سنانتناسبِ ابزارِ سوارهنظام.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۱۷)
بزد بر کمربندِ گردآفریدزره بر بَرَش، یک به یک، بردرید
کمربند، زره، برتناسبِ پوششِ جنگی و تن.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۱۸)
چو بر زین بپیچید گردآفریدیکی تیغِ تیز از میان برکشید
زین، تیغ، میانتناسبِ صحنهی نبردِ سواره.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۲۳)
رها شد ز بندِ زره، مویِ اویدرفشان چو خورشید شد، رویِ اوی
مو، روی، درفشانتناسبِ واژگانِ زیباییِ چهره.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۲۴)
بدانست سهراب، کاو دختر استسر و مویِ او از درِ افسر است
سر، موی، افسرتناسبِ سر و آرایهی آن.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۲۶)
ز فتراک بگشود پیچان کمندبینداخت و آمد میانش به بند
فتراک، کمند، بندتناسبِ ابزارِ اسیر کردن.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۲۸)
نیامد به دامَم به سانِ تو، گورز چنگم رهایی میابی، مَشور
دام، گور، چنگشبکهی واژگانِ شکار.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۳۱)
دو لشکر، نظاره بر این جنگِ مابرین گرز و شمشیر و آهنگِ ما
لشکر، جنگ، گرز، شمشیرتناسبِ واژگانِ نبرد.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۳۲)
کنون من گشایم چنین، روی و مویسپاهِ تو گردد پر از گفتوگوی
روی، مویتناسبِ اجزای چهره.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۳۵)
عنان را بپیچید گردآفریدسمندِ سرافراز، بر دژ کشید
عنان، سمند، دژتناسبِ اجزای صحنه.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۳۷)
درِ باره بگشاد، گردآفریدتنِ خسته و بسته بر دژ کشید
باره، دژ، درتناسبِ اجزای قلعه.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۳۸)
درِ دژ ببستند و غمگین شدندپر از غم، دل و دیده خونین شدند
دل، دیده، غمتناسبِ واژگانِ اندوه.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۴۱)
که هم رزم جُستی، هم افسون و رنگنیامد ز کارِ تو بر دوده، ننگ
افسون، رنگتناسبِ واژگانِ نیرنگ.
- طوطی و بقّال — مولوی(بیت ۲)
در دکان بودی نگهبانِ دکاننکته گفتی با همه سوداگران
دکان، سوداگرانتناسبِ فضای بازار.
- طوطی و بقّال — مولوی(بیت ۴)
جَست از صدرِ دکان، سویی گریختشیشههای روغنِ گل را بریخت
شیشه، روغن، گل، دکانتناسبِ کالاهای بقّالی.
- طوطی و بقّال — مولوی(بیت ۶)
دید پر روغن دکان و جامه چرببر سرش زد، گشت طوطی کَل ز ضرب
روغن، دکان، جامه، چربتناسبِ اجزای صحنه.
- طوطی و بقّال — مولوی(بیت ۸)
ریش برمیکند و میگفت: ای دریغکآفتابِ نعمتم شد زیرِ میغ
آفتاب، میغتناسبِ خورشید و ابر.
- طوطی و بقّال — مولوی(بیت ۱۳)
جولَقیای سر برهنه میگذشتبا سرِ بیمو، چو پشتِ طاس و طَشت
طاس، طشتتناسبِ ظرفهای خانه.
- طوطی و بقّال — مولوی(بیت ۲۱)
هر دو نی خوردند از یک آبخوراین یکی خالی و آن پر از شکر
نی، آبخور، شکرتناسبِ نی و نیشکر و آب.
- لطفِ خدا — وحشی بافقی(بیت ۶)
وگر توفیقِ او یک سو نَهَد پاینه از تدبیر کار آید، نه از رای
تدبیر، رایتناسبِ واژگانِ چارهاندیشی.
- نیکی — سعدی(بیت ۱)
یکی روبَهی دید بیدست و پایفروماند در لطف و صُنعِ خدای
دست، پایتناسبِ اندامها.
- نیکی — سعدی(بیت ۱)
یکی روبَهی دید بیدست و پایفروماند در لطف و صُنعِ خدای
لطف، صُنع، خدایشبکهی واژگانِ آفرینشِ الهی.
- نیکی — سعدی(بیت ۳)
در این بود درویشِ شوریدهرنگکه شیری برآمد، شغالی به چنگ
شیر، شغال، چنگتناسبِ درنده و شکار.
- نیکی — سعدی(بیت ۴)
شغالِ نگونبخت را شیر خوردبماند آنچه، روباه از آن سیر خورد
شغال، شیر، روباهتناسبِ جانورانِ صحنه.
- نیکی — سعدی(بیت ۵)
دگر روز باز اتّفاق اوفتادکه روزیرسان قوتِ روزش بداد
روزی، قوت، روزتناسبِ واژگانِ خوراک و زمان.
- نیکی — سعدی(بیت ۸)
زَنَخدان فروبُرد چندی به جَیبکه بخشنده روزی فرستد ز غیب
زنخدان، جیبتناسبِ چانه و گریبان.
- نیکی — سعدی(بیت ۹)
نه بیگانه تیمار خوردش، نه دوستچو چنگش رگ و استخوان ماند و پوست
رگ، استخوان، پوستتناسبِ اجزای تن.
- نیکی — سعدی(بیت ۱۰)
چو صبرش نماند از ضعیفی و هوشز دیوارِ محرابش آمد به گوش
دیوار، محراب، گوشتناسبِ صحنهی عبادتگاه.
- نیکی — سعدی(بیت ۱۵)
خدا را بر آن بنده بخشایش استکه خَلق از وجودش در آسایش است
خدا، بنده، خلقتناسبِ آفریدگار و آفریدگان.
- نیکی — سعدی(بیت ۱۷)
کسی نیک بیند به هر دو سرایکه نیکی رسانَد به خَلقِ خدای
سرای، خلق، خدایتناسبِ جهان و آفریدگان و آفریدگار.
- در امواجِ سِند — مهدی حمیدی شیرازی(بیت ۱)
به مغرب، سینهمالان قرصِ خورشیدنهان میگشت پشتِ کوهساران
مغرب، خورشید، کوهسارانتناسبِ اجزای صحنهی غروب.
- در امواجِ سِند — مهدی حمیدی شیرازی(بیت ۲)
ز هر سو بر سواری غلت میخوردتنِ سنگینِ اسبی تیرخورده
سوار، اسب، تیرتناسبِ عناصرِ میدانِ نبرد.
- در امواجِ سِند — مهدی حمیدی شیرازی(بیت ۳)
به زیرِ باره مینالید از دردسوارِ زخمدارِ نیممرده
باره، سوار، زخمتناسبِ صحنهی شکست.
- در امواجِ سِند — مهدی حمیدی شیرازی(بیت ۶)
به خونابِ شفق در دامنِ شامبه خون آلوده، ایرانِ کهن دید
خوناب، شفق، شام، خونشبکهی واژگانِ سرخی و شامگاه.
- در امواجِ سِند — مهدی حمیدی شیرازی(بیت ۷)
در آن دریای خون، در قرصِ خورشیدغروبِ آفتابِ خویشتن دید
خورشید، غروب، آفتابتناسبِ واژگانِ خورشید.
- در امواجِ سِند — مهدی حمیدی شیرازی(بیت ۸)
چه اندیشید آن دم، کس ندانستکه مژگانش به خونِ دیده تر شد
مژگان، دیده، خونتناسبِ اجزای چشم.
- در امواجِ سِند — مهدی حمیدی شیرازی(بیت ۱۳)
ولی چندان که برگ از شاخه میریختدوچندان میشکفت و برگ میکرد
برگ، شاخه، شکفتنتناسبِ واژگانِ درخت.
- در امواجِ سِند — مهدی حمیدی شیرازی(بیت ۲۰)
به یاری خواهم از آن سویِ دریاسوارانی زرهپوش و کمانگیر
سوار، زره، کمانتناسبِ ساز و برگِ سوارهنظام.
- در امواجِ سِند — مهدی حمیدی شیرازی(بیت ۲۲)
شبی آمد که میباید فدا کردبه راهِ مملکت، فرزند و زن را
فرزند، زنتناسبِ اعضای خانواده.
- پروردهٔ عشق — نظامی(بیت ۸)
چون موسمِ حج رسید، برخاستاُشتُر طَلَبید و مَحمِل آراست
حج، اُشتُر، مَحمِلتناسبِ ساز و برگِ سفرِ حج.
- پروردهٔ عشق — نظامی(بیت ۹)
فرزندِ عزیز را به صد جهدبِنشاند چو ماه در یکی مهد
ماه، مهدتناسبِ ماه و گهواره — ماه در گهوارهی آسمان.
- پروردهٔ عشق — نظامی(بیت ۱۵)
از جای، چو مارِ حلقه، برجَستدر حلقهٔ زُلفِ کعبه زد دست
حلقه، زلف، دستتناسبِ واژگانِ گرفتن و پیچیدن.
- پروردهٔ عشق — نظامی(بیت ۲۱)
گرچه ز شرابِ عشق مستمعاشقتر ازین کنم که هستم
شراب، مستتناسبِ باده و مستی.
- پروردهٔ عشق — نظامی(بیت ۲۴)
دانست که دل اسیر دارددردی نه دواپذیر دارد
درد، دواتناسبِ بیماری و درمان.
- بانگِ جَرَس — حمید سبزواری(بیت ۲)
از هر کران بانگِ رحیل آید به گوشمبانگ از جَرَس برخاست، وایِ من خموشم
رحیل، جَرَس، کرانتناسبِ واژگانِ کاروان و سفر.
- بانگِ جَرَس — حمید سبزواری(بیت ۳)
دریادلان راهِ سفر در پیش دارندپا در رکابِ راهوارِ خویش دارند
رکاب، راهوار، سفرتناسبِ سوارکاری.
- بانگِ جَرَس — حمید سبزواری(بیت ۶)
وادی پر از فرعونیان و قِبطیان استموسی جلودار است و نیل اندر میان است
فرعون، قبطی، موسی، نیلشبکهی واژگانِ یک روایتِ واحد.
- بانگِ جَرَس — حمید سبزواری(بیت ۱۷)
جانانِ من برخیز و بشنو بانگِ چاووشآنَک امامِ ما عَلَم بگرفته بر دوش
بانگ، چاووش، عَلَمتناسبِ واژگانِ کاروان و حرکت.
- بانگِ جَرَس — حمید سبزواری(بیت ۱۸)
تکبیرزن، لبّیکگو، بنشین به رهوارمقصد دیارِ قدس، همپایِ جلودار
تکبیر، لبّیک، قدسشبکهی واژگانِ آیینی.
- کاوهٔ دادخواه — فردوسی(بیت ۷)
از آن پس چنین گفت با موبدانکه ای پرهنر با گهر بِخْردان
موبدان، هنر، گهر، خردشبکهی واژگانِ فرزانگی.
- کاوهٔ دادخواه — فردوسی(بیت ۱۴)
ستمدیده را پیشِ او خواندندبرِ نامدارانْش بنشاندند
خواندند، بنشاندندتناسبِ کنشهای بارِ شاهی.
- کاوهٔ دادخواه — فردوسی(بیت ۱۷)
یکی بیزیان مردِ آهنگرمز شاه، آتش آید همی بر سرم
آهنگر، آتشتناسبِ پیشهی آهنگری با آتش — تصویری که از خودِ کارِ کاوه میآید.
- کاوهٔ دادخواه — فردوسی(بیت ۲۲)
بفرمود پس کاوه را پادشاکه باشد بر آن محضر اندر گوا
محضر، گواتناسبِ نوشتهی رسمی و گواهی.
- کاوهٔ دادخواه — فردوسی(بیت ۳۰)
از آن چرم کاهنگران پشتِ پایبپوشند هنگامِ زخمِ درای
چرم، آهنگر، زخم، درایشبکهی واژگانِ کارگاهِ آهنگری.
- کاوهٔ دادخواه — فردوسی(بیت ۳۸)
فریدون چو گیتی بر آن گونه دیدجهان پیشِ ضحّاک وارونه دید
گیتی، جهاندو واژهی هممعنا در دو مصراع.
- کاوهٔ دادخواه — فردوسی(بیت ۴۰)
همه بام و در، مردمِ شهر بودکسی کِش ز جنگاوری بهر بود
بام، در، شهرتناسبِ اجزای شهر.
- کاوهٔ دادخواه — فردوسی(بیت ۴۵)
بر آن گُرزهٔ گاوسر دست بُردبزد بر سرش، تَرگ بشکست خُرد
گرز، سر، ترگتناسبِ سلاح و آماجِ آن.
- حملهٔ حیدری — باذل مشهدی(بیت ۲)
که ناگاه عَمرو، آن سپهرِ نَبَردبرانگیخت اَبرَش، برافشاند گَرد
اَبرَش، گَرد، نَبَردتناسبِ صحنهی تاختِ سواره.
- حملهٔ حیدری — باذل مشهدی(بیت ۵)
حبیبِ خدایِ جهانآفریننگه کرد بر رویِ مردانِ دین
خدا، دین، مردانِ دینتناسبِ واژگانِ ایمان.
- حملهٔ حیدری — باذل مشهدی(بیت ۸)
برِ مصطفی بهرِ رخصت دویدازو خواست دستوری، امّا ندید
رخصت، دستوریدو واژهی هممعنا در دو مصراع.
- حملهٔ حیدری — باذل مشهدی(بیت ۱۳)
سپَر بر سر آورد شیرِ اِلهعَلَم کرد شمشیر آن اژدها
سپر، شمشیرتناسبِ ساز و برگِ نبرد.
- حملهٔ حیدری — باذل مشهدی(بیت ۱۸)
زرِه لَختلَخت و قَبا چاکچاکسَر و رویِ مردان پُر از گَرد و خاک
زره، قبا، سر، رویتناسبِ پوشش و پیکر.
- حملهٔ حیدری — باذل مشهدی(بیت ۱۹)
چنین آن دو ماهر در آدابِ ضربزِ هم رد نمودند هفتاد حَرب
ضرب، حَربتناسبِ واژگانِ نبرد.
- حملهٔ حیدری — باذل مشهدی(بیت ۲۰)
شجاعِ غَضَنفَر، وصیِّ نَبینهنگِ یَمِ قدرتِ حق، علی
غَضَنفَر، نهنگ، یَمتناسبِ جانورانِ نیرومند و دریا.
- حملهٔ حیدری — باذل مشهدی(بیت ۲۳)
به نامِ خدایِ جهانآفرینبینداخت شمشیر را شاهِ دین
خدا، دین، شاهِ دینتناسبِ واژگانِ ایمان — ضربه با نامِ خدا زده میشود.
- حملهٔ حیدری — باذل مشهدی(بیت ۲۷)
دَمِ تیغ بر گردنش چون رسیدسَرِ عَمرو صد گام از تن پرید
دَمِ تیغ، گردن، سر، تنتناسبِ سلاح و اندام.
- ملکا ذکرِ تو گویم — سنایی(بیت ۳)
تو حکیمی، تو عظیمی، تو کریمی، تو رحیمیتو نمایندهی فضلی، تو سزاوارِ ثنایی
حکیم، عظیم، کریم، رحیمهمه از اسما و صفاتِ الهی — تناسبِ معنایی.
- ملکا ذکرِ تو گویم — سنایی(بیت ۴)
نتوان وصفِ تو گفتن که تو در فهم نگنجینتوان شِبهِ تو گفتن که تو در وهم نیایی
وصف، شِبه، فهم، وهمشبکهی واژگانِ شناخت و تصور.
- ملکا ذکرِ تو گویم — سنایی(بیت ۷)
لب و دندانِ سنایی همه توحیدِ تو گویدمگر از آتشِ دوزخ بُوَدَش رویِ رهایی
لب، دندانتناسبِ اجزای دهان.
- مست و هشیار — پروین اعتصامی(بیت ۱)
محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفتمست گفت: ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست
گریبان، پیراهن، افسارتناسبِ پوشش و بند.
- مست و هشیار — پروین اعتصامی(بیت ۴)
گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویمگفت: والی از کجا در خانهی خمّار نیست؟
والی، سرای، خمّارتناسبِ صاحبمنصب و خانه و میخانه.
- مست و هشیار — پروین اعتصامی(بیت ۵)
گفت: تا داروغه را گوییم، در مسجد بخوابگفت: مسجد خوابگاهِ مردمِ بدکار نیست
داروغه، مسجد، خوابگاهتناسبِ نهادهای شهری.
- مست و هشیار — پروین اعتصامی(بیت ۶)
گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهانگفت: کارِ شرع، کارِ درهم و دینار نیست
درهم، دینارتناسبِ واحدهای پول.
- مست و هشیار — پروین اعتصامی(بیت ۷)
گفت: از بهرِ غرامت، جامهات بیرون کنمگفت: پوسیده است، جز نقشی ز پود و تار نیست
جامه، پود، تار، نقشتناسبِ واژگانِ بافندگی.
- دماوندیه — بهار(بیت ۲)
از سیم به سر یکی کُلَهخودز آهن به میان یکی کمربند
سیم، آهن، کلهخود، کمربندتناسبِ فلز و ساز و برگِ جنگ.
- دماوندیه — بهار(بیت ۳)
تا چشمِ بشر نبیندت رویبنهفته به ابر، چهرِ دلبند
چشم، روی، چهرتناسبِ اجزای صورت.
- دماوندیه — بهار(بیت ۱۲)
تا درد و ورم فرونشیندکافور بر آن ضِماد کردند
درد، ورم، کافور، ضمادشبکهی کاملِ واژگانِ پزشکی.
- دماوندیه — بهار(بیت ۱۵)
پنهان مکن آتشِ درون رازین سوختهجان شنو یکی پند
آتش، سوختهتناسبِ آتش و سوختن.
- دماوندیه — بهار(بیت ۱۷)
ای مادرِ سرسپید، بشنواین پندِ سیهبختْ فرزند
مادر، فرزندتناسبِ پیوندِ خویشاوندی.
- دماوندیه — بهار(بیت ۱۹)
بگرای چو اژدهای گُرزهبخروش چو شرزهشیرِ اَرغَند
اژدها، شیرتناسبِ جانورانِ درنده.
- دماوندیه — بهار(بیت ۲۱)
برکَن ز بُن این بنا، که بایداز ریشه بنای ظلم برکَند
بُن، ریشه، بناتناسبِ پایه و بنیاد.
- نینامه — مولوی(بیت ۲)
کز نیستان تا مرا ببریدهانددر نفیرم مرد و زن نالیدهاند
نی، نیستان، نفیرهمخانوادگیِ معنایی و آواییِ سه واژه.
- نینامه — مولوی(بیت ۳)
سینه خواهم شرحه شرحه از فراقتا بگویم شرحِ دردِ اشتیاق
فراق، درد، اشتیاقشبکهی واژگانِ عشقِ ناکام.
- نینامه — مولوی(بیت ۶)
هر کسی از ظنّ خود شد یارِ مناز درونِ من نجست اسرارِ من
ظنّ، درون، اسرارتناسبِ واژگانِ پندار و راز.
- نینامه — مولوی(بیت ۷)
سرّ من از نالهی من دور نیستلیک چشم و گوش را آن نور نیست
چشم، گوش، نورتناسبِ حواس و روشنایی.
- نینامه — مولوی(بیت ۱۳)
نی حدیثِ راهِ پرخون میکندقصّههای عشقِ مجنون میکند
حدیث، قصّهتناسبِ واژگانِ روایت.
- نینامه — مولوی(بیت ۱۴)
محرمِ این هوش جز بیهوش نیستمر زبان را مشتری جز گوش نیست
زبان، گوشتناسبِ گفتن و شنیدن.
- سیمرغ و سیمرغ — عطار نیشابوری(بیت ۴)
شیرمردی باید این ره را شگرفزان که ره دور است و دریا ژرفْ ژرف
ره، دور، دریاتناسبِ واژگانِ سفرِ دشوار.
- سیمرغ و سیمرغ — عطار نیشابوری(بیت ۸)
مال اینجا بایدت انداختنمُلک اینجا بایدت درباختن
مال، مُلکتناسبِ دارایی و فرمانروایی.
- سیمرغ و سیمرغ — عطار نیشابوری(بیت ۱۰)
عاشق آن باشد که چون آتش بُوَدگرمرو، سوزنده و سرکش بُوَد
آتش، گرم، سوزندهشبکهی واژگانِ آتش.
- سیمرغ و سیمرغ — عطار نیشابوری(بیت ۱۲)
چون بتابد آفتابِ معرفتاز سپهرِ این رهِ عالیصفت
آفتاب، سپهر، تابیدنتناسبِ نور و آسمان.
- سیمرغ و سیمرغ — عطار نیشابوری(بیت ۱۶)
بعد از این وادیِّ توحید آیدتمنزلِ تفرید و تجرید آیدت
توحید، تفرید، تجریدسه اصطلاحِ همخانوادهی عرفانی در یک بیت.
- سیمرغ و سیمرغ — عطار نیشابوری(بیت ۱۷)
رویها چون زین بیابان در کنندجمله سر از یک گریبان برکنند
روی، سر، گریبانتناسبِ اندام و جامه.
- سیمرغ و سیمرغ — عطار نیشابوری(بیت ۱۸)
بعد از این وادیِّ حیرت آیدتکارِ دائم درد و حسرت آیدت
حیرت، درد، حسرتشبکهی واژگانِ سرگشتگی.
- سیمرغ و سیمرغ — عطار نیشابوری(بیت ۲۰)
بعد از آن وادیِّ فقر است و فناکِی بُوَد اینجا سخن گفتن روا؟
فقر، فنادو اصطلاحِ همبستهی عرفانی.