دماوندیه
بهار — دیوانِ ملکالشعرا بهار
بهار دماوند را خطاب میکند: نخست او را «دیوِ سپیدِ در بند» و «گنبدِ گیتی» میخواند، سپس «مشتِ زمین بر آسمان» و سرانجام «قلبِ فسردهی زمین» که از درد ورم کرده است. در پایان از او میخواهد خاموش ننشیند، منفجر شود و دادِ مردمِ خردمند را از فرومایگان بستاند.
بهار این قصیده را در دورانِ خفقانِ پس از مشروطه سرود و «دماوند» را پوششی کرد برای سخنی که آشکارا نمیشد گفت. کلیدِ فهمِ شعر همین است: کوه، نمادِ مردمِ خاموش است — و همهی خطابها در حقیقت به آنان است. سه استعارهی پیاپی برای دماوند، سه مرحلهی اندیشهی شاعرند: اسیر ← مشتِ خشم ← دلِ دردمند.
- قالب
- قصیده
- وزن
- مفعولُ مفاعلن فعولن (هَزَجِ مسدّسِ اخربِ مقبوضِ محذوف)
- درونمایه
- ادبیاتِ پایداری — فریادِ اعتراض به استبداد از زبانِ کوه
- لحن
- خطابی و پرخاشگر — از ستایش به سرزنش و سپس به فراخوان
- قافیه
- دماوند، کمربند، دلبند، پیوند، خرسند، پند، سوگند، فرزند، اورند، خردمند
آرایههای این شعر۱۹ گونهی آرایه، ۸۱ شاهد در ۲۲ بیت
متن و تحلیلِ بیتبهبیت
- ۱
ای دیوِ سپیدِ پای در بندای گنبدِ گیتی، ای دماوند
- ۲
از سیم به سر یکی کُلَهخودز آهن به میان یکی کمربند
- ۳
تا چشمِ بشر نبیندت رویبنهفته به ابر، چهرِ دلبند
- ۴
تا وارَهی از دَمِ ستورانوین مردمِ نحسِ دیومانند
- ۶
چون گشت زمین ز جورِ گردونسرد و سیه و خموش و آوند
- ۷
بنواخت ز خشم بر فلک مشتآن مشت تویی تو، ای دماوند
- ۸
تو مشتِ درشتِ روزگاریاز گردشِ قرنها پسافکند
- ۹
ای مشتِ زمین، بر آسمان شوبر وی بنواز ضربتی چند
- ۱۰
نی نی، تو نه مشتِ روزگاریای کوه، نیاَم ز گفته خرسند
- ۱۱
تو قلبِ فسردهی زمینیاز درد ورم نموده یک چند
- ۱۲
تا درد و ورم فرونشیندکافور بر آن ضِماد کردند
- ۱۳
شو مُنفجر، ای دلِ زمانهوان آتشِ خود نهفته مپسند
- ۱۵
پنهان مکن آتشِ درون رازین سوختهجان شنو یکی پند
- ۱۶
گر آتشِ دل نهفته داریسوزد جانت، به جانت سوگند
- ۱۷
ای مادرِ سرسپید، بشنواین پندِ سیهبختْ فرزند
- ۱۸
برکَش ز سر آن سپید مِعجَربنشین به یکی کبود اورَند
- ۱۹
بگرای چو اژدهای گُرزهبخروش چو شرزهشیرِ اَرغَند
- ۲۰
بفکن ز پی این اساسِ تزویربگسل ز هم این نژاد و پیوند
- ۲۱
برکَن ز بُن این بنا، که بایداز ریشه بنای ظلم برکَند
- ۲۲
زین بیخردانِ سِفله بستاندادِ دلِ مردمِ خردمند