مقابله
رویارو نهادنِ دو مجموعهی متضاد.
آوردنِ دو یا چند مفهوم و سپس آوردنِ متضادهایشان به همان ترتیب. تضادِ گروهی و سازمانیافته.
چطور در تست تشخیصش بدهم؟
اگر بیش از یک جفتِ متضاد در دو بخشِ متناظرِ کلام دیدی، مقابله است نه تضادِ ساده.
نمونهها
اگر دشمن به صلح آید، بپذیر / و گر دوست جفا آرد، ببخشای
دشمن/دوست و صلح/جفا در دو سوی متناظر.
این آرایه در کتابهای درسی۱۱ شاهد
- به نام کردگار — عطار نیشابوری(بیت ۳)
تویی رزّاقِ هر پیدا و پنهانتویی خلّاقِ هر دانا و نادان
پیدا و پنهان ⟷ دانا و ناداندو مجموعهی متقابل، رویاروی هم نهاده شدهاند.
- نیکی — سعدی(بیت ۱۲)
چنان سعی کن کز تو مانَد چو شیرچه باشی چو روبَه به وامانده سیر؟
شیر و بخشیدن ⟷ روباه و پسماندهخوریدو مجموعهی متقابل، رویاروی هم.
- نیکی — سعدی(بیت ۱۴)
بگیر ای جوان، دستِ درویشِ پیرنه خود را بیفکن که دستم بگیر
دست گرفتن ⟷ خود را افکندنرویاروییِ دو رفتار: دستگیری در برابرِ سربارِ دیگران شدن.
- پروردهٔ عشق — نظامی(بیت ۷)
حاجتگهِ جملهٔ جهان اوستمحرابِ زمین و آسمان اوست
حاجتگهِ جهان ⟷ محرابِ زمین و آسماندو ترکیبِ متناظر برای یک موصوف.
- پروردهٔ عشق — نظامی(بیت ۲۲)
از عمرِ من آنچه هست بر جایبستان و به عمرِ لیلی افزای
از عمرِ من بستان ⟷ به عمرِ لیلی افزایدو کنشِ متقابل که اوجِ ازخودگذشتگی را میسازد.
- کاوهٔ دادخواه — فردوسی(بیت ۲)
نهان گشت کردارِ فرزانگانپراگنده شد نامِ دیوانگان
نهان گشت کردار ⟷ پراگنده شد نامدو مجموعهی متقابل، رویاروی هم.
- کاوهٔ دادخواه — فردوسی(بیت ۳)
هنر خوار شد، جادوی ارجمندنهان راستی، آشکارا گزند
هنر خوار / جادوی ارجمند ⟷ نهان راستی / آشکارا گزنددو دستهی متقابل که واژهبهواژه با هم میخوانند.
- کاوهٔ دادخواه — فردوسی(بیت ۴۱)
به شهر اندرون هر که بُرنا بُدندچه پیران که در جنگ دانا بُدند
بُرنا ⟷ پیرانِ دانا در جنگدو گروه با دو ویژگیِ متناظر: نیرو و تجربه.
- ملکا ذکرِ تو گویم — سنایی(بیت ۶)
همه غیبی تو بدانی، همه عیبی تو بپوشیهمه بیشی تو بکاهی، همه کمّی تو فزایی
بیشی/بکاهی ⟷ کمّی/فزاییدو مجموعهی متضاد که رویاروی هم نهاده شدهاند — نه یک جفت، که دو جفت.
- مست و هشیار — پروین اعتصامی(بیت ۸)
گفت: آگه نیستی کز سر درافتادت کلاهگفت: در سر عقل باید، بیکلاهی عار نیست
کلاه (ظاهر) ⟷ عقل (باطن)رویاروییِ آبروی ظاهری با ارزشِ درونی — پیامِ اخلاقیِ بیت.
- دماوندیه — بهار(بیت ۱۴)
خامُش منشین، سخن همیگویافسرده مباش، خوش همیخند
خامُش منشین/سخن گوی ⟷ افسرده مباش/خوش خنددو مجموعهی متقابل، رویاروی هم — نه یک جفت، که دو جفت.