نیکی
سعدی — بوستان — بابِ دومِ احسان
مردی روباهی بیدستوپا میبیند که شیر برایش خوراک باقی میگذارد. نتیجه میگیرد که باید دست از کار بشوید و به روزیرسان تکیه کند. چون از گرسنگی به مرگ نزدیک میشود، ندایی میشنود: شیرِ درنده باش نه روباهِ شل — بخور از دسترنجِ خود و دستِ درمانده را بگیر.
نکتهی کلیدیِ درس: سعدی توکّل را رد نمیکند، «توکّلِ بیکوشش» را رد میکند. ساختِ روایت هم همین را میسازد — نتیجهگیریِ شتابزدهی مرد در میانهی داستان، عمداً غلط است تا ندای پایانی آن را بشکند.
- قالب
- مثنوی
- وزن
- فعولن فعولن فعولن فَعَل (متقاربِ مثمّنِ محذوف)
- درونمایه
- کوشش و کار، در برابرِ توکّلِ نادرست
- لحن
- تعلیمی و روایی — با چرخشی ناگهانی در میانه
آرایههای این شعر۱۶ گونهی آرایه، ۵۸ شاهد در ۱۷ بیت
متن و تحلیلِ بیتبهبیت
- ۱
یکی روبَهی دید بیدست و پایفروماند در لطف و صُنعِ خدای
- ۲
که چون زندگانی به سر میبرد؟بدین دست و پای، از کجا میخورد؟
- ۳
در این بود درویشِ شوریدهرنگکه شیری برآمد، شغالی به چنگ
- ۴
شغالِ نگونبخت را شیر خوردبماند آنچه، روباه از آن سیر خورد
- ۵
دگر روز باز اتّفاق اوفتادکه روزیرسان قوتِ روزش بداد
- ۷
کزین پس به کنجی نشینم چو مورکه روزی نخوردند پیلان به زور
- ۸
زَنَخدان فروبُرد چندی به جَیبکه بخشنده روزی فرستد ز غیب
- ۹
نه بیگانه تیمار خوردش، نه دوستچو چنگش رگ و استخوان ماند و پوست
- ۱۰
چو صبرش نماند از ضعیفی و هوشز دیوارِ محرابش آمد به گوش
- ۱۱
برو شیرِ درّنده باش، ای دَغَلمیَنداز خود را چو روباهِ شَل
- ۱۲
چنان سعی کن کز تو مانَد چو شیرچه باشی چو روبَه به وامانده سیر؟
- ۱۳
بخور تا توانی به بازویِ خویشکه سَعیَت بُوَد در ترازویِ خویش
- ۱۵
خدا را بر آن بنده بخشایش استکه خَلق از وجودش در آسایش است
- ۱۶
کَرَم وَرزد آن سَر که مغزی در اوستکه دونهمّتانند بیمغز و پوست
- ۱۷
کسی نیک بیند به هر دو سرایکه نیکی رسانَد به خَلقِ خدای