مجاز
بهکار بردنِ واژه در معنایی غیر از معنیِ حقیقی، با علاقهای جز شباهت.
کاربردِ واژه در معنایِ غیرحقیقی، با پیوندی (علاقه) میانِ معنیِ حقیقی و مجازی و با وجودِ قرینهای که مانعِ فهمِ معنیِ حقیقی میشود. علاقههای مشهور: کل و جزء، ظرف و مظروف، سبب و مسبّب، لازم و ملزوم، محل و حال.
چطور در تست تشخیصش بدهم؟
بپرس: آیا معنیِ لفظی جمله ممکن است؟ اگر نه، و رابطهاش «شباهت» نیست، مجاز است. «سرم درد میکند» حقیقی است اما «تهران گفت» مجاز (محل بهجای مردم).
نمونهها
دستش به دهانش میرسد
مجاز از توانِ مالی — علاقهی لازم و ملزوم.
جهان انجمن شد بر تختِ اوی
— فردوسی
«جهان» مجاز از «مردمِ جهان» — علاقهی ظرف و مظروف.
این آرایه در کتابهای درسی۳۱ شاهد
- به نام کردگار — عطار نیشابوری(بیت ۱)
به نامِ کردگارِ هفت افلاککه پیدا کرد آدم از کَفی خاک
کَفی خاک«کف» مجاز از «اندکی»؛ علاقهی ظرف و مظروف.
- به نام کردگار — عطار نیشابوری(بیت ۴)
زهی گویا ز تو، کام و زبانمتویی هم آشکارا، هم نهانم
کام و زبانمجاز از توانِ سخن گفتن؛ علاقهی ابزار و کار.
- به نام کردگار — عطار نیشابوری(بیت ۶)
فروغِ رویت اندازی سویِ خاکعجایب نقشها سازی سویِ خاک
خاکمجاز از «زمین و جهانِ خاکی»؛ علاقهی جزء و کل.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۲)
همه تیغ و ساعد ز خون بود، لعلخروشان دلِ خاک، در زیرِ نعل
ساعدمجاز از «جنگاوران»؛ علاقهی جزء و کل.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۱۱)
برآهیخت رهّام، گرزِ گرانغمی شد ز پیکار، دستِ سران
دستِ سرانمجاز از «خودِ سرداران»؛ علاقهی جزء و کل.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۱۲)
چو رهّام گشت از کُشانی ستوهبپیچید زو روی و شد سویِ کوه
کُشانیمجاز از اشکبوس؛ علاقهی محل و ساکنِ آن.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۳۶)
تهمتن به بندِ کمر، برد چنگگزین کرد یک چوبه تیرِ خدنگ
برد چنگمجاز از دست؛ علاقهی جزء و کل.
- مهر و وفا — حافظ(بیت ۷)
سر و زر و دل و جانم فدای آن یاریکه حقِّ صحبتِ مهر و وفا نگه دارد
سر / زر«سر» مجاز از زندگی و «زر» مجاز از دارایی — یعنی همهی هستی.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۳۹)
ز آزارِ گردآفرید و هجیرپر از درد بودند، برنا و پیر
برنا و پیرمجاز از همهی مردمِ دژ؛ علاقهی جزء و کل.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۴۶)
نباشی بس ایمن به بازویِ خویشخورَد گاوِ نادان ز پهلویِ خویش
بازومجاز از نیرو و توان؛ علاقهی ابزار و کار.
- طوطی و بقّال — مولوی(بیت ۹)
دستِ من بشکسته بودی آن زمانچون زدم من بر سرِ آن خوشزبان
خوشزبانمجاز از طوطی؛ صفت بهجای موصوف.
- طوطی و بقّال — مولوی(بیت ۱۰)
هدیهها میداد هر درویش راتا بیابد نطقِ مرغِ خویش را
مرغمجاز از طوطی؛ علاقهی عام و خاص.
- طوطی و بقّال — مولوی(بیت ۱۶)
از قیاسش خنده آمد خلق راکاو چو خود پنداشت صاحبدلق را
صاحبدلقمجاز از درویش؛ علاقهی لازم و ملزوم.
- طوطی و بقّال — مولوی(بیت ۱۸)
جمله عالم زین سبب گمراه شدکم کسی ز ابدالِ حق آگاه شد
جمله عالممجاز از «همهی مردم»؛ علاقهی ظرف و مظروف.
- لطفِ خدا — وحشی بافقی(بیت ۲)
بلند آن سر، که او خواهد بلندشنَژَند آن دل، که او خواهد نَژَندش
سر / دلهر دو مجاز از «انسان»؛ علاقهی جزء و کل.
- نیکی — سعدی(بیت ۳)
در این بود درویشِ شوریدهرنگکه شیری برآمد، شغالی به چنگ
چنگمجاز از پنجه و توانِ شیر.
- نیکی — سعدی(بیت ۱۳)
بخور تا توانی به بازویِ خویشکه سَعیَت بُوَد در ترازویِ خویش
بازومجاز از نیرو و دسترنج؛ علاقهی ابزار و کار.
- نیکی — سعدی(بیت ۱۶)
کَرَم وَرزد آن سَر که مغزی در اوستکه دونهمّتانند بیمغز و پوست
سَرمجاز از «انسان»؛ علاقهی جزء و کل.
- در امواجِ سِند — مهدی حمیدی شیرازی(بیت ۲۱)
دمار از جانِ این غولان کشم سختبسوزم خانمانهاشان به شمشیر
شمشیرمجاز از جنگ و کشتار؛ علاقهی ابزار و کار.
- در امواجِ سِند — مهدی حمیدی شیرازی(بیت ۲۸)
به پاسِ هر وجب خاکی از این مُلکچه بسیار است آن سرها که رفته
خاکمجاز از سرزمین و میهن.
- در امواجِ سِند — مهدی حمیدی شیرازی(بیت ۲۹)
ز مستی بر سرِ هر قطعه زین خاکخدا داند چه اَفسَرها که رفته
افسرمجاز از پادشاهان؛ علاقهی لازم و ملزوم.
- کاوهٔ دادخواه — فردوسی(بیت ۵)
چنان بُد که ضحّاک را روز و شببه نامِ فریدون گشادی دو لب
دو لبمجاز از زبان و گفتار؛ علاقهی ابزار و کار.
- کاوهٔ دادخواه — فردوسی(بیت ۱۲)
بر آن محضرِ اژدها ناگزیرگواهی نوشتند بُرنا و پیر
بُرنا و پیرمجاز از همهی مردم؛ علاقهی جزء و کل.
- کاوهٔ دادخواه — فردوسی(بیت ۲۸)
چو کاوه برون شد ز درگاهِ شاهبر او انجمن گشت بازارگاه
بازارگاهمجاز از مردمِ بازار؛ علاقهی محل و ساکن.
- کاوهٔ دادخواه — فردوسی(بیت ۲۹)
همی بر خروشید و فریاد خواندجهان را سراسر سوی داد خواند
جهانمجاز از مردمِ جهان؛ علاقهی ظرف و مظروف.
- کاوهٔ دادخواه — فردوسی(بیت ۳۵)
همی رفت پیش اندرون مردِ گُردجهانی بر او انجمن شد، نه خُرد
جهانیمجاز از انبوهِ مردم؛ علاقهی ظرف و مظروف.
- کاوهٔ دادخواه — فردوسی(بیت ۴۰)
همه بام و در، مردمِ شهر بودکسی کِش ز جنگاوری بهر بود
بام و درمجاز از سراسرِ شهر؛ علاقهی جزء و کل.
- حملهٔ حیدری — باذل مشهدی(بیت ۲۲)
برافراخت پس دستِ خیبَرگُشاپیِ سر بریدن بیفشرد پا
دستِ خیبَرگُشامجاز از خودِ علی (ع)؛ علاقهی جزء و کل.
- ملکا ذکرِ تو گویم — سنایی(بیت ۷)
لب و دندانِ سنایی همه توحیدِ تو گویدمگر از آتشِ دوزخ بُوَدَش رویِ رهایی
لب و دندانمجاز از گفتار و زبان؛ علاقهی ابزار و کار.
- نینامه — مولوی(بیت ۲)
کز نیستان تا مرا ببریدهانددر نفیرم مرد و زن نالیدهاند
مرد و زنمجاز از «همهی مردم»؛ علاقهی جزء و کل.
- نینامه — مولوی(بیت ۳)
سینه خواهم شرحه شرحه از فراقتا بگویم شرحِ دردِ اشتیاق
سینهمجاز از «دل» یا «انسانِ همدرد»؛ علاقهی ظرف و مظروف.