استعارهی مصرّحه
نامهای دیگر: استعارهی آشکار، استعارهی تصریحیه
بهکار بردنِ مشبّهٌبه بهجای مشبّه؛ یعنی تشبیهی که مشبّهش حذف شده.
تشبیهی که فقط «مشبّهٌبه» در کلام مانده و مشبّه حذف شده است. وقتی شاعر میگوید «سرو» و منظورش «معشوقِ بلندبالا» است، سرو استعارهی مصرّحه از معشوق است.
چطور در تست تشخیصش بدهم؟
واژهای در بیت هست که معنیِ حقیقیاش با بافت جور نیست و باید آن را «چیزِ دیگری» بفهمی، و آن چیز در بیت نیامده. قرینه (نشانهی معنایی) راهنمای توست.
بیشترین اشتباه اینجا رخ میدهد
- استعارهی مصرّحه یا مجاز؟علاقهی استعاره همیشه «شباهت» است؛ مجاز علاقههای دیگری دارد (کل و جزء، ظرف و مظروف، سبب و مسبّب…).
نمونهها
ای گلِ خوشنسیمِ من بلبلِ خویش را مسوز
— حافظ
«گل» استعاره از معشوق و «بلبل» استعاره از عاشق (خودِ شاعر).
این آرایه در کتابهای درسی۶۳ شاهد
- چشمه — نیما یوشیج(بیت ۵)
چون بگشایم ز سرِ مو، شکنماه ببیند رخِ خود را به من
به منچشمه در جایگاهِ آینه نشسته؛ مشبّهٌبه (آینه) حذف شده است.
- چشمه — نیما یوشیج(بیت ۶)
قطرهی باران که دراُفتد به خاکزو بدمد بس گهرِ تابناک
گهرِ تابناکاستعاره از گل و گیاهِ درخشانی که پس از باران میروید.
- چشمه — نیما یوشیج(بیت ۱۰)
در بنِ این پردهی نیلوفریکیست کند با چو منی همسری؟
پردهی نیلوفریاستعاره از آسمانِ کبود؛ مشبّه (آسمان) حذف شده است.
- چشمه — نیما یوشیج(بیت ۱۱)
زین نمط آن مست شده از غروررفت و ز مبدأ چو کمی گشت دور
مست شده از غرورغرور در جایگاهِ باده نشسته که مستی میآورد.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۱۳)
ز قلبِ سپاه اندر آشفت طوسبزد اسپ، کآید برِ اشکبوس
قلبِ سپاهقلب استعاره از میانه و مرکزِ سپاه است.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۱۵)
تو قلبِ سپه را به آیین بدارمن اکنون، پیاده، کنم کارزار
قلبِ سپهقلب بهجای مرکزِ سپاه.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۳۱)
بخندید رستم، به آواز گفتکه بنشین به پیشِ گرانمایه جفت
گرانمایه جفتاسب، «جفتِ گرانمایه» خوانده شده — جانشینِ یار.
- مهر و وفا — حافظ(بیت ۴)
گَرَت هواست که معشوق نگسلد پیماننگاه دار سرِ رشته تا نگه دارد
سرِ رشتهاستعاره از پیوند و عهدِ میانِ عاشق و معشوق.
- خاکِ آزادگان — سپیده کاشانی(بیت ۱)
به خون گر کشی خاکِ من، دشمنِ منبجوشد گل اندر گل از گلشنِ من
گلاستعاره از رزمندگان و شهیدانِ تازه که از خونِ پیشینیان برمیخیزند.
- خاکِ آزادگان — سپیده کاشانی(بیت ۵)
مپندار این شعله افسرده گرددکه بعد از من افروزد از مدفنِ من
شعلهاستعاره از آرمان و راهِ مبارزه.
- خاکِ آزادگان — سپیده کاشانی(بیت ۶)
نه تسلیم و سازش، نه تکریم و خواهشبتازد به نیرنگِ تو، توسنِ من
توسناستعاره از عزم و ارادهی رامنشدنی.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۶)
فرود آمد از دژ، به کردارِ شیرکمر بر میان، بادپایی به زیر
بادپاییاستعاره از اسبِ تیزرو؛ مشبّه (اسب) حذف شده است.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۲۱)
سپهبد، عنان، اژدها را سپردبه خشم از جهان، روشنایی ببرد
اژدهااستعاره از اسبِ سهراب؛ مشبّه (اسب) حذف شده است.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۲۷)
بدو گفت: کز من رهایی مجویچرا جنگ جویی، تو ای ماهروی
ماهرویروی به ماه مانند شده و ترکیب، جانشینِ نامِ او شده است.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۲۸)
نیامد به دامَم به سانِ تو، گورز چنگم رهایی میابی، مَشور
گورگورخر استعاره از گردآفرید در جایگاهِ شکار.
- لطفِ خدا — وحشی بافقی(بیت ۷)
خِرَد را گر نبخشد روشناییبمانَد تا اَبد در تیرهرایی
روشناییاستعاره از بصیرت و هدایتِ الهی.
- نیکی — سعدی(بیت ۵)
دگر روز باز اتّفاق اوفتادکه روزیرسان قوتِ روزش بداد
روزیرسانجانشینِ نامِ خداوند شده است — صفت بهجای موصوف.
- نیکی — سعدی(بیت ۸)
زَنَخدان فروبُرد چندی به جَیبکه بخشنده روزی فرستد ز غیب
بخشندهصفتی که جانشینِ نامِ خداوند شده است.
- نیکی — سعدی(بیت ۱۱)
برو شیرِ درّنده باش، ای دَغَلمیَنداز خود را چو روباهِ شَل
شیرِ درّندهاستعاره از انسانِ کوشا و خودکفا.
- نیکی — سعدی(بیت ۱۶)
کَرَم وَرزد آن سَر که مغزی در اوستکه دونهمّتانند بیمغز و پوست
مغزاستعاره از خرد و گوهرِ درونی.
- در امواجِ سِند — مهدی حمیدی شیرازی(بیت ۵)
در آن تاریکشب میگشت پنهانفروغِ خرگهِ خوارزمشاهی
فروغِ خرگهاستعاره از شکوه و بختِ خوارزمشاهیان.
- در امواجِ سِند — مهدی حمیدی شیرازی(بیت ۷)
در آن دریای خون، در قرصِ خورشیدغروبِ آفتابِ خویشتن دید
غروبِ آفتابِ خویشتناستعاره از پایانِ دولت و زندگیِ خود.
- در امواجِ سِند — مهدی حمیدی شیرازی(بیت ۱۰)
در آن بارانِ تیر و برقِ پولادمیانِ شامِ رستاخیز میگشت
برقِ پولادپولاد استعاره از شمشیر.
- در امواجِ سِند — مهدی حمیدی شیرازی(بیت ۲۱)
دمار از جانِ این غولان کشم سختبسوزم خانمانهاشان به شمشیر
غولاناستعاره از مغولان — با شباهتِ آوایی هم بازی میکند.
- در امواجِ سِند — مهدی حمیدی شیرازی(بیت ۲۳)
به پیشِ دشمنان اِستاد و جنگیدرهاند از بندِ اهریمن، وطن را
اهریمناستعاره از مغولانِ مهاجم.
- در امواجِ سِند — مهدی حمیدی شیرازی(بیت ۲۵)
چو لشکر گِرد بر گِردَش گرفتندچو کشتیِ بادپا در رود افکند
بادپااستعاره از اسبِ تیزرو.
- پروردهٔ عشق — نظامی(بیت ۶)
گفتند به اتّفاق یکسرکز کعبه گشاده گردد این در
این دراستعاره از گرهِ کار و راهِ چاره.
- بانگِ جَرَس — حمید سبزواری(بیت ۵)
گاهِ سفر شد، باره بر دامن برانیمتا بوسهگاهِ وادیِ ایمَن برانیم
بارهاستعاره از مرکبِ حرکت و جهاد.
- بانگِ جَرَس — حمید سبزواری(بیت ۸)
فرمان رسید این خانه از دشمن بگیریدتخت و نگین از دستِ اهریمن بگیرید
تخت و نگیناستعاره از حکومت و فرمانروایی.
- بانگِ جَرَس — حمید سبزواری(بیت ۸)
فرمان رسید این خانه از دشمن بگیریدتخت و نگین از دستِ اهریمن بگیرید
اهریمناستعاره از دشمنِ اشغالگر.
- کاوهٔ دادخواه — فردوسی(بیت ۴)
برآمد برین روزگارِ درازکشید اژدها را به تنگی فراز
اژدهااستعاره از ضحّاک — که بر دوشش دو مار روییده بود.
- کاوهٔ دادخواه — فردوسی(بیت ۱۰)
یکی مَحضر اکنون بباید نوشتکه جز تخمِ نیکی سپهبد نکِشت
سپهبدصفتی که جانشینِ نامِ ضحّاک شده است.
- کاوهٔ دادخواه — فردوسی(بیت ۱۲)
بر آن محضرِ اژدها ناگزیرگواهی نوشتند بُرنا و پیر
اژدهابازگشتِ استعارهی ضحّاک.
- کاوهٔ دادخواه — فردوسی(بیت ۱۴)
ستمدیده را پیشِ او خواندندبرِ نامدارانْش بنشاندند
ستمدیدهصفتی که جانشینِ نامِ کاوه شده است.
- کاوهٔ دادخواه — فردوسی(بیت ۱۷)
یکی بیزیان مردِ آهنگرمز شاه، آتش آید همی بر سرم
آتشاستعاره از ستم و رنجِ سوزاننده.
- کاوهٔ دادخواه — فردوسی(بیت ۲۴)
خروشید کای پایمردانِ دیوبریده دل از ترسِ گیهانخدیو
دیواستعاره از ضحّاک.
- کاوهٔ دادخواه — فردوسی(بیت ۳۴)
بپویید کاین مِهتر آهرمن استجهانآفرین را به دل دشمن است
آهرمناستعاره از ضحّاک.
- کاوهٔ دادخواه — فردوسی(بیت ۳۷)
بیامد به درگاهِ سالارِ نوبدیدندش آنجا و برخاست غَو
سالارِ نوجانشینِ نامِ فریدون — نویدِ دگرگونی در همین ترکیب هست.
- حملهٔ حیدری — باذل مشهدی(بیت ۵)
حبیبِ خدایِ جهانآفریننگه کرد بر رویِ مردانِ دین
حبیبِ خدالقبی که جانشینِ نامِ پیامبر شده است.
- حملهٔ حیدری — باذل مشهدی(بیت ۷)
به جز بازویِ دین و شیرِ خداکه شد طالبِ رزمِ آن اژدها
بازویِ دین / شیرِ خدادو لقبِ استعاری که جانشینِ نامِ علی (ع) شدهاند.
- حملهٔ حیدری — باذل مشهدی(بیت ۷)
به جز بازویِ دین و شیرِ خداکه شد طالبِ رزمِ آن اژدها
اژدهااستعاره از عمرو.
- حملهٔ حیدری — باذل مشهدی(بیت ۹)
به سویِ هُژَبرِ ژیان کرد روبه پیشش برآمد شهِ جنگجو
هُژَبرِ ژیاناستعاره از عمرو.
- حملهٔ حیدری — باذل مشهدی(بیت ۹)
به سویِ هُژَبرِ ژیان کرد روبه پیشش برآمد شهِ جنگجو
شهِ جنگجواستعاره از علی (ع).
- حملهٔ حیدری — باذل مشهدی(بیت ۱۱)
فلک باخت از سهمِ آن جنگ، رنگبوَد سهمگین جنگِ شیر و پلنگ
شیر و پلنگاستعاره از دو پهلوان.
- حملهٔ حیدری — باذل مشهدی(بیت ۱۳)
سپَر بر سر آورد شیرِ اِلهعَلَم کرد شمشیر آن اژدها
شیرِ اِله / اژدهادو استعارهی متقابل برای دو پهلوان.
- حملهٔ حیدری — باذل مشهدی(بیت ۲۳)
به نامِ خدایِ جهانآفرینبینداخت شمشیر را شاهِ دین
شاهِ دینلقبی که جانشینِ نامِ علی (ع) شده است.
- حملهٔ حیدری — باذل مشهدی(بیت ۲۶)
غَضَنفَر بِزَد تیغ بَر گردنشدرآورد از پای، بیسر تنش
غَضَنفَراستعاره از علی (ع) — «شیر».
- حملهٔ حیدری — باذل مشهدی(بیت ۲۸)
چو غلتید در خاک آن ژِندهفیلبزد بوسه بر دستِ او، جبرئیل
ژِندهفیلاستعاره از عمرو — فیلِ بزرگجثه.
- دماوندیه — بهار(بیت ۱)
ای دیوِ سپیدِ پای در بندای گنبدِ گیتی، ای دماوند
دیوِ سپیداستعاره از دماوند — کوهِ برفپوشِ بلند به دیوِ سپید مانند شده است.
- دماوندیه — بهار(بیت ۲)
از سیم به سر یکی کُلَهخودز آهن به میان یکی کمربند
سیماستعاره از برفِ قله.
- دماوندیه — بهار(بیت ۴)
تا وارَهی از دَمِ ستورانوین مردمِ نحسِ دیومانند
ستوراناستعاره از آدمیانِ بیخرد.
- دماوندیه — بهار(بیت ۶)
چون گشت زمین ز جورِ گردونسرد و سیه و خموش و آوند
گردوناستعاره از روزگار و نظامِ ستمگر.
- دماوندیه — بهار(بیت ۷)
بنواخت ز خشم بر فلک مشتآن مشت تویی تو، ای دماوند
آن مشت تویی تودماوند استعاره از مشتِ برافراشتهی زمین — درخشانترین تصویرِ شعر.
- دماوندیه — بهار(بیت ۹)
ای مشتِ زمین، بر آسمان شوبر وی بنواز ضربتی چند
مشتِ زمیندوباره دماوند در جایگاهِ مشت.
- دماوندیه — بهار(بیت ۱۲)
تا درد و ورم فرونشیندکافور بر آن ضِماد کردند
کافوراستعاره از برفِ سپیدِ قله.
- دماوندیه — بهار(بیت ۱۳)
شو مُنفجر، ای دلِ زمانهوان آتشِ خود نهفته مپسند
آتشِ خوداستعاره از خشمِ فروخورده — و در سطحِ ظاهری، آتشفشانِ دماوند.
- دماوندیه — بهار(بیت ۱۸)
برکَش ز سر آن سپید مِعجَربنشین به یکی کبود اورَند
سپید مِعجَراستعاره از برفِ قله — که نشانهی تسلیم و سکوت است.
- دماوندیه — بهار(بیت ۱۸)
برکَش ز سر آن سپید مِعجَربنشین به یکی کبود اورَند
کبود اورَنداستعاره از تختِ آسمانرنگ — نشانهی خیزش و شکوهِ تازه.
- نینامه — مولوی(بیت ۷)
سرّ من از نالهی من دور نیستلیک چشم و گوش را آن نور نیست
نوراستعاره از بصیرت و درکِ باطنی.
- نینامه — مولوی(بیت ۱۷)
هر که جز ماهی، ز آبش سیر شدهر که بیروزی است، روزش دیر شد
ماهی / آبماهی استعاره از عاشقِ راستین و آب استعاره از عشق و معرفت.
- نینامه — مولوی(بیت ۱۸)
در نیابد حالِ پخته هیچ خامپس سخن کوتاه باید، والسّلام
پخته / خامپخته استعاره از عارفِ رسیده و خام استعاره از ناآزموده.
- سیمرغ و سیمرغ — عطار نیشابوری(بیت ۹)
بعد از این وادیِّ عشق آید پدیدغرقِ آتش شد کسی کانجا رسید
آتشاستعاره از عشق.
- سیمرغ و سیمرغ — عطار نیشابوری(بیت ۲۱)
صد هزاران سایهی جاوید، توگم شده بینی ز یک خورشید، تو
سایه / خورشیدسایه استعاره از موجوداتِ فانی و خورشید استعاره از حق.