تشبیه
مانند کردنِ چیزی به چیزِ دیگر در یک صفتِ مشترک.
ادعای همانندیِ دو چیز در یک یا چند ویژگی. چهار پایه دارد: مشبّه (آنچه مانند میشود)، مشبّهٌبه (آنچه به آن مانند میکنیم)، وجهِ شبه (صفتِ مشترک) و ادات تشبیه (چون، مانندِ، همچو، بهسانِ، مثلِ، وار، آسا، گویی…). هرچه پایهها کمتر ذکر شود، تشبیه ادبیتر است.
چطور در تست تشخیصش بدهم؟
دنبالِ ادات تشبیه بگرد (چون، همچون، مانند، بهسان، وار، آسا، گویی، پنداری). اگر ادات نبود اما هنوز «الف = ب» ادعا شده، تشبیهِ بلیغ است. اگر هر چهار پایه بود، تشبیهِ مفصّل؛ اگر وجهِ شبه نبود، مجمل.
بیشترین اشتباه اینجا رخ میدهد
- تشبیه یا استعارهی مصرّحه؟در تشبیه هر دو طرف (مشبّه و مشبّهٌبه) در کلام هست؛ در استعاره فقط یکی میماند و دیگری حذف میشود.
نمونهها
رخش چون ماه تابان بود روشن
مشبّه: رخش (چهره) — ادات: چون — مشبّهٌبه: ماه تابان — وجهِ شبه: روشنی.
بر آن چهره گویی گلاب است و گل
ادات «گویی» — تشبیهِ چهره به گل.
این آرایه در کتابهای درسی۴۲ شاهد
- چشمه — نیما یوشیج(بیت ۲)
گَه به دهان، بر زده کف، چون صدفگاه، چو تیری که رود بر هدف
بر زده کف، چون صدفمشبّه: کفِ چشمه — ادات: چون — مشبّهٌبه: صدف — وجهِ شبه: سپیدی.
- چشمه — نیما یوشیج(بیت ۲)
گَه به دهان، بر زده کف، چون صدفگاه، چو تیری که رود بر هدف
چو تیری که رود بر هدفچشمه به تیرِ رهاشده مانند شده؛ وجهِ شبه: سرعت و راستروی.
- چشمه — نیما یوشیج(بیت ۱۴)
راست به مانندِ یکی زلزلهداده تنش بر تنِ ساحل، یله
راست به مانندِ یکی زلزلهادات «به مانندِ» — دریا به زلزله مانند شده؛ وجهِ شبه: لرزاندن و ویرانگری.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۶)
دلیری کجا نامِ او اشکبوسهمی برخروشید بر سانِ کوس
همی برخروشید بر سانِ کوسادات «بر سانِ» — اشکبوس به طبلِ جنگ مانند شده؛ وجهِ شبه: بانگِ بلند.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۳۷)
یکی تیرِ الماسپیکان، چو آبنهاده بر او چار پرّ عقاب
الماسپیکان، چو آبادات «چو» — پیکان به آب مانند شده؛ وجهِ شبه: درخشندگی و برندگی.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۴۰)
کُشانی هم اندر زمان جان بدادچنان شد، که گفتی ز مادر نزاد
چنان شد، که گفتی ز مادر نزادادات «گفتی» — تشبیهِ حالتِ او به نیستیِ مطلق.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۲)
زنی بود بر سانِ گُردی سوارهمیشه به جنگ اندرون، نامدار
بر سانِ گُردی سوارادات «بر سانِ» — گردآفرید به پهلوانِ سوارکار مانند شده است.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۴)
چنان ننگش آمد ز کارِ هجیرکه شد لاله رنگش، به کردارِ قیر
رنگش، به کردارِ قیرادات «به کردارِ» — سیاهیِ چهره به قیر مانند شده است.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۶)
فرود آمد از دژ، به کردارِ شیرکمر بر میان، بادپایی به زیر
به کردارِ شیرگردآفرید به شیر مانند شده؛ وجهِ شبه: دلیری.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۷)
به پیشِ سپاه اندر آمد چو گَردچو رعدِ خروشان، یکی ویله کرد
اندر آمد چو گَردادات «چو» — تاختنِ او به گرد مانند شده؛ وجهِ شبه: شتاب.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۷)
به پیشِ سپاه اندر آمد چو گَردچو رعدِ خروشان، یکی ویله کرد
چو رعدِ خروشانبانگِ او به غرّشِ رعد مانند شده است.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۱۴)
چو سهراب را دید گردآفریدکه بر سانِ آتش همیبردمید
بر سانِ آتش همیبردمیدخشمِ سهراب به زبانه کشیدنِ آتش مانند شده است.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۱۶)
برآشفت سهراب و شد چون پلنگچو بدخواهِ او چارهگر بُد به جنگ
شد چون پلنگخشمِ سهراب به درندگیِ پلنگ مانند شده است.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۲۳)
رها شد ز بندِ زره، مویِ اویدرفشان چو خورشید شد، رویِ اوی
درفشان چو خورشید شد، رویِ اویادات «چو» — چهرهی او به خورشید مانند شده؛ وجهِ شبه: درخشندگی.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۳۰)
بدو روی بنمود و گفت: ای دلیرمیانِ دلیران به کردارِ شیر
به کردارِ شیرادات «به کردارِ» — سهراب به شیر مانند شده است.
- طوطی و بقّال — مولوی(بیت ۱۳)
جولَقیای سر برهنه میگذشتبا سرِ بیمو، چو پشتِ طاس و طَشت
سرِ بیمو، چو پشتِ طاس و طَشتادات «چو» — سرِ بیمو به کاسه و طشت مانند شده؛ وجهِ شبه: صافی و برق.
- طوطی و بقّال — مولوی(بیت ۱۶)
از قیاسش خنده آمد خلق راکاو چو خود پنداشت صاحبدلق را
چو خود پنداشتقیاسِ نادرست — که موضوعِ کلِ درس است.
- نیکی — سعدی(بیت ۷)
کزین پس به کنجی نشینم چو مورکه روزی نخوردند پیلان به زور
به کنجی نشینم چو مورادات «چو» — گوشهنشینیِ او به مورِ کوچک مانند شده است.
- نیکی — سعدی(بیت ۹)
نه بیگانه تیمار خوردش، نه دوستچو چنگش رگ و استخوان ماند و پوست
چو چنگش رگ و استخوان ماند و پوستادات «چو» — لاغریِ او به سازِ چنگ مانند شده که سیمها روی چوب پیداست.
- نیکی — سعدی(بیت ۱۱)
برو شیرِ درّنده باش، ای دَغَلمیَنداز خود را چو روباهِ شَل
چو روباهِ شَلادات «چو» — آدمِ تنپرور به روباهِ لنگ مانند شده است.
- نیکی — سعدی(بیت ۱۲)
چنان سعی کن کز تو مانَد چو شیرچه باشی چو روبَه به وامانده سیر؟
چو شیر / چو روبَهدو تشبیهِ متقابل در یک بیت.
- در امواجِ سِند — مهدی حمیدی شیرازی(بیت ۶)
به خونابِ شفق در دامنِ شامبه خون آلوده، ایرانِ کهن دید
خونابِ شفق ⟵ ایرانِ به خون آلودهسرخیِ شفق، آینهی خونِ ریختهی ایران میشود.
- در امواجِ سِند — مهدی حمیدی شیرازی(بیت ۹)
چو آتش در سپاهِ دشمن افتادز آتش هم کمی سوزندهتر شد
چو آتشادات «چو» — خوارزمشاه به آتش مانند شده است.
- در امواجِ سِند — مهدی حمیدی شیرازی(بیت ۱۹)
در آن سیمابگونْ امواجِ لرزانخیالِ تازهای در خواب میدید
سیمابگون امواجموج به جیوه مانند شده؛ وجهِ شبه: درخشش و لرزش.
- در امواجِ سِند — مهدی حمیدی شیرازی(بیت ۲۵)
چو لشکر گِرد بر گِردَش گرفتندچو کشتیِ بادپا در رود افکند
چو کشتیِ بادپاادات «چو» — اسب به کشتی مانند شده؛ وجهِ شبه: بریدنِ آب.
- پروردهٔ عشق — نظامی(بیت ۱)
چون رایتِ عشقِ آن جهانگیرشد چون مَهِ لیلی آسمانگیر
چون مَهِ لیلیادات «چون» — گسترشِ آوازهی عشق به تابشِ ماه مانند شده.
- پروردهٔ عشق — نظامی(بیت ۹)
فرزندِ عزیز را به صد جهدبِنشاند چو ماه در یکی مهد
چو ماهادات «چو» — مجنون به ماه مانند شده است.
- پروردهٔ عشق — نظامی(بیت ۱۰)
آمد سویِ کعبه سینه پرجوشچون کعبه نهاد حَلقه در گوش
چون کعبه نهاد حَلقه در گوشحلقهی درِ کعبه با حلقهی بندگیِ گوش سنجیده شده.
- پروردهٔ عشق — نظامی(بیت ۱۵)
از جای، چو مارِ حلقه، برجَستدر حلقهٔ زُلفِ کعبه زد دست
چو مارِ حلقهادات «چو» — برجستنِ او به جهیدنِ مارِ حلقهزده مانند شده.
- پروردهٔ عشق — نظامی(بیت ۱۶)
میگفت گرفته حلقه در بَرکامروز منم چو حلقه بر در
منم چو حلقه بر درادات «چو» — خود را به حلقهی درِ کعبه مانند میکند: آویخته و جدانشدنی.
- کاوهٔ دادخواه — فردوسی(بیت ۳۹)
همی رفت منزل به منزل چو بادسری پر ز کینه، دلی پر ز داد
چو بادادات «چو» — شتابِ فریدون به باد مانند شده است.
- کاوهٔ دادخواه — فردوسی(بیت ۴۴)
ز بالا چو پی بر زمین برنهادبیامد فریدون به کردارِ باد
به کردارِ بادادات «به کردارِ» — شتابِ فریدون به باد مانند شده است.
- کاوهٔ دادخواه — فردوسی(بیت ۴۶)
بیاورد ضحّاک را چون نَوَندبه کوهِ دماوند کردش به بند
چون نَوَندادات «چون» — ضحّاک به اسبی مهارشده مانند شده؛ اوجِ خواریِ او.
- کاوهٔ دادخواه — فردوسی(بیت ۴۷)
از او نامِ ضحّاک چون خاک شدجهان از بدِ او همه پاک شد
نامِ ضحّاک چون خاک شدادات «چون» — نامِ او به خاک مانند شده؛ وجهِ شبه: پستی و نابودی.
- حملهٔ حیدری — باذل مشهدی(بیت ۱۲)
نخست آن سیهروز و برگشتهبختبَرافراخت بازو چو شاخِ درخت
بازو چو شاخِ درختادات «چو» — بازوی عمرو به شاخهی درخت مانند شده؛ وجهِ شبه: ستبری.
- حملهٔ حیدری — باذل مشهدی(بیت ۱۴)
بیفشُرد چون کوه پا بر زمینبخایید دندان به دندانِ کین
چون کوه پا بر زمینادات «چون» — استواری به کوه مانند شده است.
- مست و هشیار — پروین اعتصامی(بیت ۱)
محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفتمست گفت: ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست
این پیراهن است، افسار نیستتشبیهی که با انکار بیان شده: محتسب پیراهن را چون افسار به کار میبرد؛ یعنی با مست مانندِ چارپا رفتار میکند.
- دماوندیه — بهار(بیت ۴)
تا وارَهی از دَمِ ستورانوین مردمِ نحسِ دیومانند
مردمِ نحسِ دیومانندادات «مانند» — مردمِ فرومایه به دیو مانند شدهاند.
- دماوندیه — بهار(بیت ۱۹)
بگرای چو اژدهای گُرزهبخروش چو شرزهشیرِ اَرغَند
چو اژدهای گُرزه / چو شرزهشیرِ اَرغَنددو تشبیه با ادات «چو» در یک بیت — هر دو برای برانگیختن به خشم.
- نینامه — مولوی(بیت ۱۲)
همچو نی زهری و تریاقی که دید؟همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟
همچو نیادات «همچو»؛ سنجشِ هر همدمی با نی.
- سیمرغ و سیمرغ — عطار نیشابوری(بیت ۱۰)
عاشق آن باشد که چون آتش بُوَدگرمرو، سوزنده و سرکش بُوَد
چون آتش بُوَدادات «چون» — عاشق به آتش مانند شده است.
- سیمرغ و سیمرغ — عطار نیشابوری(بیت ۱۵)
هشت جنّت نیز اینجا مُردهای استهفت دوزخ همچو یخ افسردهای است
همچو یخادات «همچو» — دوزخ به یخ مانند شده است.