استعارهی مکنیّه
نامهای دیگر: استعارهی پنهان
مشبّه ذکر میشود و مشبّهٌبه حذف، اما یکی از ویژگیهایش باقی میماند.
شاعر مشبّه را میآورد و مشبّهٌبه را حذف میکند، ولی یکی از لوازم و ویژگیهای مشبّهٌبه را برایش نگه میدارد. رایجترین صورتش وقتی است که مشبّهٌبه «انسان» باشد؛ آنگاه نامش «تشخیص» است.
چطور در تست تشخیصش بدهم؟
ببین به چیزی صفت یا کنشی نسبت داده شده که مالِ آن نیست. «دستِ روزگار» → روزگار به انسانی مانند شده که دست دارد؛ خودِ «انسان» در بیت نیست.
بیشترین اشتباه اینجا رخ میدهد
- استعارهی مکنیّه یا استعارهی مصرّحه؟در مصرّحه واژهی جانشین (مشبّهٌبه) در بیت هست؛ در مکنیّه مشبّهٌبه نیست و فقط اثری از او مانده.
نمونهها
دستِ روزگار پرده از کارش برداشت
روزگار انسان پنداشته شده (مشبّهٌبه = انسان، حذف)، فقط «دست» مانده.
این آرایه در کتابهای درسی۳۲ شاهد
- به نام کردگار — عطار نیشابوری(بیت ۵)
چو در وقتِ بهار آیی پدیدارحقیقت پرده برداری ز رخسار
پرده برداری ز رخسارخداوند به زیبارویی مانند شده که نقاب از چهره برمیگیرد؛ مشبّهٌبه حذف و تنها لوازمش (رخسار و پرده) مانده است.
- به نام کردگار — عطار نیشابوری(بیت ۶)
فروغِ رویت اندازی سویِ خاکعجایب نقشها سازی سویِ خاک
فروغِ رویتاضافهی استعاری — برای خداوند «روی» فرض شده است.
- چشمه — نیما یوشیج(بیت ۲)
گَه به دهان، بر زده کف، چون صدفگاه، چو تیری که رود بر هدف
دهاناضافهی استعاری — برای چشمه دهان فرض شده است.
- چشمه — نیما یوشیج(بیت ۴)
چون بدوم، سبزه در آغوشِ منبوسه زند بر سر و بر دوشِ من
سر و دوشِ مناضافهی استعاری — چشمه سر و دوشِ انسانی یافته است.
- چشمه — نیما یوشیج(بیت ۵)
چون بگشایم ز سرِ مو، شکنماه ببیند رخِ خود را به من
سرِ مو، شکنچشمه زیبارویی پنداشته شده که گیسوی پرشکن دارد.
- چشمه — نیما یوشیج(بیت ۱۴)
راست به مانندِ یکی زلزلهداده تنش بر تنِ ساحل، یله
تنِ ساحلاضافهی استعاری — ساحل پیکری انسانی یافته است.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۲)
همه تیغ و ساعد ز خون بود، لعلخروشان دلِ خاک، در زیرِ نعل
دلِ خاکاضافهی استعاری — خاک دلی انسانی یافته است.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۳)
نماند ایچ با رویِ خورشید، رنگبه جوش آمده خاک، بر کوه و سنگ
رویِ خورشیداضافهی استعاری — خورشید چهرهای انسانی یافته است.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۳۴)
به رستم بر، آنگه ببارید تیرتهمتن بدو گفت: بر خیرهخیر
ببارید تیرتیر چون باران فرو ریخته — تشبیهِ نهفته در فعل.
- مهر و وفا — حافظ(بیت ۵)
صبا بر آن سرِ زلف ار دلِ مرا بینیز رویِ لطف بگویش که جا نگه دارد
دلِ مرا بینی [بر زلف]دل چون موجودی که میتوان جایی دیدش.
- خاکِ آزادگان — سپیده کاشانی(بیت ۳)
کجا میتوانی ز قلبم رباییتو عشقِ میانِ من و میهنِ من
ز قلبم ربایی … عشقعشق چون گوهری در قلب که میتوان دزدیدش.
- خاکِ آزادگان — سپیده کاشانی(بیت ۸)
من آزاده از خاکِ آزادگانمگلِ صبر میپرورد دامنِ من
دامنِ من میپرورددامن چون باغبانی که گل میپروراند.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۱۴)
چو سهراب را دید گردآفریدکه بر سانِ آتش همیبردمید
همیبردمیدکنشِ آتش به انسان نسبت داده شده — تصویرِ خشم.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۴۰)
بگفتند: کای نیکدل، شیرزنپر از غم بُد از تو، دلِ انجمن
دلِ انجمناضافهی استعاری — گروه چون تنی که دل دارد.
- لطفِ خدا — وحشی بافقی(بیت ۵)
اگر لطفش قرینِ حال گرددهمه اِدبارها اِقبال گردد
لطفش قرینِ حال گرددلطف چون همراهی که کنارِ آدمی مینشیند.
- در امواجِ سِند — مهدی حمیدی شیرازی(بیت ۴)
نهان میگشت رویِ روشنِ روزبه زیرِ دامنِ شب، در سیاهی
رویِ روز / دامنِ شبدو اضافهی استعاری — روز چهره دارد و شب دامن.
- در امواجِ سِند — مهدی حمیدی شیرازی(بیت ۶)
به خونابِ شفق در دامنِ شامبه خون آلوده، ایرانِ کهن دید
دامنِ شاماضافهی استعاری — شامگاه چون جامهای دامندار.
- در امواجِ سِند — مهدی حمیدی شیرازی(بیت ۱۲)
بدان شمشیرِ تیزِ عافیتسوزدر آن انبوه، کارِ مرگ میکرد
کارِ مرگمرگ چون کارفرمایی که کاری برای انجام دادن دارد.
- در امواجِ سِند — مهدی حمیدی شیرازی(بیت ۱۶)
خروشان، ژرف، بیپهنا، کفآلوددلِ شب میدرید و پیش میرفت
دلِ شباضافهی استعاری — شب چون تنی که دل دارد.
- در امواجِ سِند — مهدی حمیدی شیرازی(بیت ۲۳)
به پیشِ دشمنان اِستاد و جنگیدرهاند از بندِ اهریمن، وطن را
بندِ اهریمناضافهی استعاری — اهریمن چون زندانبانی که بند دارد.
- کاوهٔ دادخواه — فردوسی(بیت ۳۳)
کسی کاو هوایِ فریدون کنددل از بندِ ضحّاک بیرون کند
بندِ ضحّاکاضافهی استعاری — ستمِ ضحّاک چون زنجیری بر دل.
- حملهٔ حیدری — باذل مشهدی(بیت ۱۵)
چو ننمود رُخ شاهدِ آرزوبه هم حمله کردند باز از دو سو
شاهدِ آرزواضافهی استعاری — آرزو چون زیبارویی که رخ مینماید یا نمینماید.
- حملهٔ حیدری — باذل مشهدی(بیت ۲۵)
پرید از رُخِ کفر، در هند، رنگتپیدند بُتخانهها در فرنگ
رُخِ کفراضافهی استعاری — کفر چون کسی که چهره دارد و رنگ میبازد.
- ملکا ذکرِ تو گویم — سنایی(بیت ۱)
مَلِکا، ذکرِ تو گویم که تو پاکی و خدایینروم جز به همان ره که توام راهنمایی
راهزندگی و ایمان چون راهی تصویر شده که راهنما میخواهد.
- ملکا ذکرِ تو گویم — سنایی(بیت ۲)
همه درگاهِ تو جویم، همه از فضلِ تو پویمهمه توحیدِ تو گویم که به توحید سزایی
درگاهِ تواضافهی استعاری — برای خداوند درگاهِ شاهانه فرض شده است.
- دماوندیه — بهار(بیت ۳)
تا چشمِ بشر نبیندت رویبنهفته به ابر، چهرِ دلبند
روی / چهرِ دلبنداضافهی استعاری — برای کوه چهرهای انسانی فرض شده.
- دماوندیه — بهار(بیت ۸)
تو مشتِ درشتِ روزگاریاز گردشِ قرنها پسافکند
گردشِ قرنهازمان چون چرخی گردنده تصویر شده است.
- دماوندیه — بهار(بیت ۱۳)
شو مُنفجر، ای دلِ زمانهوان آتشِ خود نهفته مپسند
دلِ زمانهاضافهی استعاری — زمانه چون تنی که دل دارد.
- دماوندیه — بهار(بیت ۱۷)
ای مادرِ سرسپید، بشنواین پندِ سیهبختْ فرزند
ای مادرِ سرسپیددماوند در جایگاهِ مادر — و شاعر در جایگاهِ فرزند.
- دماوندیه — بهار(بیت ۲۲)
زین بیخردانِ سِفله بستاندادِ دلِ مردمِ خردمند
دادِ دلاضافهی استعاری — دل چون کسی که حقی بر گردنِ دیگران دارد.
- نینامه — مولوی(بیت ۱۳)
نی حدیثِ راهِ پرخون میکندقصّههای عشقِ مجنون میکند
راهِ پرخونراهِ عشق چون گذرگاهی خونین تصویر شده است.
- سیمرغ و سیمرغ — عطار نیشابوری(بیت ۱۲)
چون بتابد آفتابِ معرفتاز سپهرِ این رهِ عالیصفت
سپهرِ این رهاضافهی استعاری — راه چون جهانی که آسمان دارد.