تشخیص
نامهای دیگر: جانبخشی به اشیا، انسانانگاری، شخصیتبخشی
نسبت دادنِ رفتار یا صفتِ انسانی به غیرِ انسان.
گونهای استعارهی مکنیّه که در آن مشبّهٌبهِ حذفشده «انسان» است. هرگاه به گل، باد، کوه، مرگ، شب یا هر غیرِ انسانی، کنش یا صفتِ ویژهی آدمی بدهیم، تشخیص است. خطاب قرار دادنِ غیرِ انسان (ندا) هم تشخیص میآفریند.
چطور در تست تشخیصش بدهم؟
فعل یا صفت را نگاه کن: خندیدن، گریستن، سخن گفتن، ناز کردن، خشمگین شدن. اگر فاعلش انسان نیست، تشخیص داری. همچنین «ای کوه!» و «ای شب!» تشخیص است.
نمونهها
ابر میگرید و میخندد از آن گریه چمن
گریستنِ ابر و خندیدنِ چمن — هر دو کنشِ انسانی.
صبا به تهنیتِ پیرِ میفروش آمد
— حافظ
باد صبا مثل انسان به تبریکگویی میآید.
این آرایه در کتابهای درسی۵۹ شاهد
- به نام کردگار — عطار نیشابوری(بیت ۲)
الهی، فضلِ خود را یارِ ما کنز رحمت، یک نظر در کارِ ما کن
فضلِ خود را یارِ ما کن«فضل» چون انسانی تصور شده که میتواند یار و همراه شود.
- به نام کردگار — عطار نیشابوری(بیت ۷)
گل از شوقِ تو خندان در بهار استاز آنش رنگهای بیشمار است
گل از شوقِ تو خندانشوق داشتن و خندیدن، کنشِ انسانی است که به گل داده شده.
- چشمه — نیما یوشیج(بیت ۱)
گشت یکی چشمه ز سنگی جداغلغلهزن، چهرهنما، تیزپا
چهرهنما، تیزپاچهره و پا داشتن، ویژگیِ انسان است و به چشمه نسبت داده شده.
- چشمه — نیما یوشیج(بیت ۳)
گفت: درین معرکه یکتا منمتاجِ سرِ گلبن و صحرا منم
گفتسخن گفتنِ چشمه — جانبخشی به طبیعت.
- چشمه — نیما یوشیج(بیت ۴)
چون بدوم، سبزه در آغوشِ منبوسه زند بر سر و بر دوشِ من
سبزه … بوسه زندآغوش گرفتن و بوسه زدن، رفتارِ انسانی است.
- چشمه — نیما یوشیج(بیت ۵)
چون بگشایم ز سرِ مو، شکنماه ببیند رخِ خود را به من
ماه ببیند رخِ خود رادیدن و داشتنِ رخ، به ماه نسبت داده شده است.
- چشمه — نیما یوشیج(بیت ۷)
در برِ من، ره چو به پایان برداز خجلی سر به گریبان برد
از خجلی سر به گریبان بردشرمنده شدن، حالتی انسانی است.
- چشمه — نیما یوشیج(بیت ۸)
ابر، ز من، حاملِ سرمایه شدباغ، ز من، صاحبِ پیرایه شد
ابر … حامل / باغ … صاحبابر و باغ چون انسانهایی دارنده و مالک تصویر شدهاند.
- چشمه — نیما یوشیج(بیت ۹)
گل، به همه رنگ و برازندگیمیکند از پرتوِ من زندگی
گل … میکند زندگیزندگی کردن به معنایِ انسانی، به گل نسبت داده شده.
- چشمه — نیما یوشیج(بیت ۱۱)
زین نمط آن مست شده از غروررفت و ز مبدأ چو کمی گشت دور
مست شدهمستی، حالتی انسانی است که به چشمه داده شده.
- چشمه — نیما یوشیج(بیت ۱۲)
دید یکی بحرِ خروشندهایسهمگنی، نادره جوشندهای
بحرِ خروشندهخروشیدن، آوایی انسانی است که به دریا نسبت یافته.
- چشمه — نیما یوشیج(بیت ۱۳)
نعره برآورده، فلک کرده کردیده سیه کرده، شده زهره در
فلک کرده کر / نعره برآوردهنعره زدنِ دریا و کر شدنِ آسمان، هر دو انسانانگاریاند.
- چشمه — نیما یوشیج(بیت ۱۴)
راست به مانندِ یکی زلزلهداده تنش بر تنِ ساحل، یله
داده تنش بر تنِ ساحلدریا و ساحل چون دو تن در آغوشِ هم.
- چشمه — نیما یوشیج(بیت ۱۶)
خواست کزان ورطه، قدم درکشدخویشتن از حادثه برتر کشد
قدم درکشدقدم داشتن و پس کشیدن، کنشی انسانی است.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۲)
همه تیغ و ساعد ز خون بود، لعلخروشان دلِ خاک، در زیرِ نعل
خروشان دلِ خاکخروشیدنِ زمین — جانبخشی.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۳)
نماند ایچ با رویِ خورشید، رنگبه جوش آمده خاک، بر کوه و سنگ
به جوش آمده خاکجوش آوردن، حالتی جاندار است.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۲۱)
مرا مادرم نام، مرگِ تو کردزمانه مرا پتکِ ترگِ تو کرد
زمانه مرا … کردزمانه چون کنشگری انسانی، سازندهی سرنوشت است.
- رستم و اشکبوس — فردوسی(بیت ۳۹)
بزد بر بر و سینهی اشکبوسسپهر آن زمان، دستِ او داد بوس
سپهر … دستِ او داد بوسبوسه زدنِ آسمان بر دستِ رستم — جانبخشی به فلک.
- مهر و وفا — حافظ(بیت ۳)
دلا، معاش چنان کن که گر بلغزد پایفرشتهات به دو دستِ دعا نگه دارد
دلاندا به دل — دل چون مخاطبی جاندار.
- مهر و وفا — حافظ(بیت ۵)
صبا بر آن سرِ زلف ار دلِ مرا بینیز رویِ لطف بگویش که جا نگه دارد
صبا … بگویشباد صبا چون پیکآوری که سخن میبرد.
- مهر و وفا — حافظ(بیت ۸)
غبارِ راهگذارت کجاست تا حافظبه یادگارِ نسیمِ صبا نگه دارد
نسیمِ صباباد چون پیکآوری که یادگار میآورد.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۳)
کجا نامِ او بود «گردآفرید»زمانه ز مادر، چنین نآورید
زمانه … نآوریدزمانه چون مادری زاینده تصور شده است.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۷)
به پیشِ سپاه اندر آمد چو گَردچو رعدِ خروشان، یکی ویله کرد
رعدِ خروشانخروشیدن، کنشی آوایی و جاندار است.
- گردآفرید — فردوسی(بیت ۳۵)
عنان را بپیچید گردآفریدسمندِ سرافراز، بر دژ کشید
سمندِ سرافرازسرافرازی، صفتی انسانی است که به اسب داده شده.
- طوطی و بقّال — مولوی(بیت ۱)
بود بقّالی و وِی را طوطیایخوشنوایی، سبز، گویا طوطیای
گویاگویایی به معنای انسانی، به پرنده نسبت داده شده.
- طوطی و بقّال — مولوی(بیت ۲)
در دکان بودی نگهبانِ دکاننکته گفتی با همه سوداگران
نگهبانِ دکان / نکته گفتینگهبانی و نکتهگویی، هر دو کنشِ انسانیاند.
- طوطی و بقّال — مولوی(بیت ۱۴)
طوطی اندر گفت آمد در زمانبانگ بر درویش زد که: هی فلان!
بانگ بر درویش زدپرخاش کردن، کنشی انسانی است که به طوطی داده شده.
- لطفِ خدا — وحشی بافقی(بیت ۱)
به نامِ چاشنیبخشِ زبانهاحلاوتسنجِ معنی در بیانها
چاشنیبخش / حلاوتسنجخداوند در نقشِ کسی که میچشد و میسنجد.
- لطفِ خدا — وحشی بافقی(بیت ۶)
وگر توفیقِ او یک سو نَهَد پاینه از تدبیر کار آید، نه از رای
توفیقِ او یک سو نَهَد پایتوفیق چون کسی که پا پس میکشد.
- لطفِ خدا — وحشی بافقی(بیت ۷)
خِرَد را گر نبخشد روشناییبمانَد تا اَبد در تیرهرایی
خِرَد … بمانَدخرد چون کسی که در جایی میماند.
- نیکی — سعدی(بیت ۶)
یقین، مرد را دیده بیننده کردشد و تکیه بر آفریننده کرد
یقین … دیده بیننده کرد«یقین» چون کنشگری تصویر شده که چشم را بینا میکند.
- در امواجِ سِند — مهدی حمیدی شیرازی(بیت ۱)
به مغرب، سینهمالان قرصِ خورشیدنهان میگشت پشتِ کوهساران
سینهمالانسینهمالان رفتن، حرکتی جاندار است که به خورشید داده شده.
- در امواجِ سِند — مهدی حمیدی شیرازی(بیت ۱۴)
میانِ موج میرقصید در آببه رقصِ مرگ، اخترهای انبوه
اخترها میرقصیدرقصیدن، کنشی انسانی است که به ستارگان داده شده.
- در امواجِ سِند — مهدی حمیدی شیرازی(بیت ۱۶)
خروشان، ژرف، بیپهنا، کفآلوددلِ شب میدرید و پیش میرفت
دلِ شب میدریدرود چون جنگاوری که سینه میدرد.
- در امواجِ سِند — مهدی حمیدی شیرازی(بیت ۱۹)
در آن سیمابگونْ امواجِ لرزانخیالِ تازهای در خواب میدید
امواجِ لرزانلرزیدن، حالتی جاندار است.
- پروردهٔ عشق — نظامی(بیت ۳)
برداشته دل ز کارِ او بختدرمانده پدر به کارِ او سخت
برداشته دل … بختبخت چون کسی که دل برمیدارد.
- بانگِ جَرَس — حمید سبزواری(بیت ۴)
گاهِ سفر آمد برادر، ره دراز استپروا مکن، بشتاب، همّت چارهساز است
همّت چارهساز استهمّت چون کسی که چاره میسازد.
- بانگِ جَرَس — حمید سبزواری(بیت ۱۵)
جانانِ من، اندوهِ لبنان کُشت ما رابشکست داغِ دیرِ یاسین پشتِ ما را
اندوه … کُشت ما رااندوه چون کسی که میکُشد.
- حملهٔ حیدری — باذل مشهدی(بیت ۱۱)
فلک باخت از سهمِ آن جنگ، رنگبوَد سهمگین جنگِ شیر و پلنگ
فلک باخت … رنگرنگ باختن از ترس، حالتی انسانی است که به آسمان داده شده.
- حملهٔ حیدری — باذل مشهدی(بیت ۱۶)
نهادند آوردگاهی چنانکه کم دیده باشد زمین و زمان
زمین و زمان … دیده باشددیدن، به زمین و زمان نسبت داده شده.
- حملهٔ حیدری — باذل مشهدی(بیت ۲۴)
چو شیرِ خدا راند بر خَصم، تیغبه سر کوفت شیطان، دو دستِ دریغ
به سر کوفت شیطان، دو دستِ دریغشیطان چون انسانی که از افسوس بر سر میزند.
- حملهٔ حیدری — باذل مشهدی(بیت ۲۵)
پرید از رُخِ کفر، در هند، رنگتپیدند بُتخانهها در فرنگ
تپیدند بُتخانههاتپیدن، حالتی جاندار است که به بناها داده شده.
- حملهٔ حیدری — باذل مشهدی(بیت ۲۸)
چو غلتید در خاک آن ژِندهفیلبزد بوسه بر دستِ او، جبرئیل
بزد بوسه … جبرئیلبوسه زدن بر دست، کنشی انسانی که به فرشته داده شده.
- ملکا ذکرِ تو گویم — سنایی(بیت ۱)
مَلِکا، ذکرِ تو گویم که تو پاکی و خدایینروم جز به همان ره که توام راهنمایی
مَلِکامنادا — خداوند چون پادشاهی خطاب میشود که میتوان با او سخن گفت.
- دماوندیه — بهار(بیت ۱)
ای دیوِ سپیدِ پای در بندای گنبدِ گیتی، ای دماوند
ای … ای … ایخطاب قرار دادنِ کوه، آن را به مخاطبی جاندار بدل میکند.
- دماوندیه — بهار(بیت ۲)
از سیم به سر یکی کُلَهخودز آهن به میان یکی کمربند
کُلَهخود بر سر، کمربند به میانکوه چون پهلوانی مسلّح تصویر شده است.
- دماوندیه — بهار(بیت ۵)
با شیرِ سپهر بسته پیمانبا اخترِ سعد کرده پیوند
بسته پیمان / کرده پیوندپیمان بستن، کنشی انسانی است که به کوه داده شده.
- دماوندیه — بهار(بیت ۶)
چون گشت زمین ز جورِ گردونسرد و سیه و خموش و آوند
جورِ گردونستم کردن، کنشی انسانی است که به آسمان نسبت یافته.
- دماوندیه — بهار(بیت ۷)
بنواخت ز خشم بر فلک مشتآن مشت تویی تو، ای دماوند
بنواخت ز خشم بر فلک مشتزمین چون انسانی خشمگین که مشت میکوبد.
- دماوندیه — بهار(بیت ۸)
تو مشتِ درشتِ روزگاریاز گردشِ قرنها پسافکند
روزگار … مشت داردروزگار انسانانگاشته و صاحبِ مشت شده است.
- دماوندیه — بهار(بیت ۹)
ای مشتِ زمین، بر آسمان شوبر وی بنواز ضربتی چند
ای مشتِ زمینندا به کوه؛ آن را به کنشگری توانا بدل میکند.
- دماوندیه — بهار(بیت ۱۰)
نی نی، تو نه مشتِ روزگاریای کوه، نیاَم ز گفته خرسند
ای کوهندا و گفتوگوی مستقیم با کوه.
- دماوندیه — بهار(بیت ۱۱)
تو قلبِ فسردهی زمینیاز درد ورم نموده یک چند
زمین قلب دارد و درد میکشدجانبخشی به زمین.
- دماوندیه — بهار(بیت ۱۳)
شو مُنفجر، ای دلِ زمانهوان آتشِ خود نهفته مپسند
ای دلِ زمانهندا به زمانه.
- دماوندیه — بهار(بیت ۱۸)
برکَش ز سر آن سپید مِعجَربنشین به یکی کبود اورَند
برکَش … بنشینکوه چون زنی که معجر برمیدارد و بر تخت مینشیند.
- نینامه — مولوی(بیت ۱)
بشنو این نی چون شکایت میکنداز جداییها حکایت میکند
نی … شکایت میکند / حکایت میکندشکوه کردن و داستان گفتن، کنشِ انسانی است که به نی داده شده.
- نینامه — مولوی(بیت ۱۱)
نی، حریفِ هر که از یاری بریدپردههایش پردههای ما درید
نی، حریفِ …نی چون همدمی انسانی تصویر شده است.
- نینامه — مولوی(بیت ۱۳)
نی حدیثِ راهِ پرخون میکندقصّههای عشقِ مجنون میکند
نی حدیث … میکندسخن گفتن و قصه گفتن به نی نسبت داده شده.
- نینامه — مولوی(بیت ۱۶)
روزها گر رفت، گو رو، باک نیستتو بمان، ای آنکه جز تو پاک نیست
گو روروزها چون کسی خطاب میشوند که میتوان به او گفت «برو».