در حال آماده شدن…
در حال بارگذاری صفحهدر حال آماده شدن…
در حال بارگذاری صفحهامیر عنصرالمعالی کیکاووس بن اسکندر بن قابوس وشمگیر زیاری
امیرِ زیاری و نوهٔ قابوس وشمگیر. «قابوسنامه» (۴۷۵ ق) را در ۴۴ باب بهعنوانِ اندرزنامه برای پسرش گیلانشاه نوشت؛ از سادهترین و دلنشینترین نثرهای کهنِ فارسی.
بدان و آگاه باش ای بسر که نیست از بوذنی و نابوذنی و شاید بوذ که شناخت مردم نگشت چنانک اوست، جز آفریدگار عزّوجل که ناشناس را بر وی راه نیست و جز او همه شناخنه گشتست و شناسندهٔ حق تعالی آنگاه باشی که ناشناس شوی و مثال شناختن جون منقوش است و شناسنده نقاش و گمان نقاش نقش، نادره نقوش قبول نقش نبود هیچ نقاش بر وی نقش نتواند کرد، نه بینی که موم نقش بذیرندهتر از سنگست و از موم مهره سازند و سنگ نسازند، بس درهمه شناختهٔ قبول شناخت است(ص۱۱) و آفریدگار قابل آن و تو بگمان در خود نگر و در آفریدگار منگر که او را بشناس ببصیرت عقل و نگر تا درنگ ساخته راه سازنده از دست تو برناید که هم درنگی زمان بود و زمان گذرنده است و گذرنده را آغاز و انجام این جهان را که بسته همی بینی بنده او خیره ممان و بیگمان مباش که بند ناگشاده نماد و در آلا و نعما آفریدگار اندیشه کن و در آفریدگار مکن که بیراهتر کسی آن بود که جایی کی راه نبود راه جوید چنانک رسول گفت علیهالسلام تَفَکَّروا فِی آلاءاللهِ وَلا تَفَکَّروا [فی] ذاتِهْ و اگر کردگار ما بر زبان خداوندان شرع بندگانرا گستاخی شناختن راه خود ندادی هرگز کس را دلیری آن نبودی که اندر شناختن راه خدای تعالی سخنی گفتی که بهر نامی و بهر صفتی که حق را بدان بخوانی بر موجب عجز و بیچارگی خویش دان، نه بر موجب الهیت و ربوبیت وی که خداوند را هرگز بسزای او نتوانی ستودن، بس چون او را بسزا شناختی بتوان ستودن؛ بس اگر حقیقت توحید
بدان ای بسر که حق سبحانه و تعالی این جهان را بحکمت آفرید، نه خیره آفرید، کی بر موجب عدل آفرید و بر موجب حکمت، چون دانستی که هستی به از نیستی و صلاح به از فساد و زیادت به از نقصان و خوب به از زشت و بر هر دو دانا و توانا بود و آنچ بود به بود و به کرد، برخلاف دانش خود نکرد و بهنگام کرد و آنچ در موجب عدل بود و بر موجب جهل و فساد (ص ۱۳) و گزاف نکرد و ننهاد، پس نهادش بر موجب حکمت آمد تا چنانک زیباتر بود بنگاشت، چنانک توانا بود بیآفتاب روشنائی دهد و بی ابر باران دهد، بی طبایع ترکیب کند و بی ستاره تأثیر، نیک و بد بر عالم بدید کند و چون کار بر موجب حکمت آمد بیواسطه هیچ بیدا نکرد و واسطه سبب کرد و نظام کون را چون واسطه برخیزد و(۱) شرف منزلت ترتیب برخیزد، چون ترتیب و منزلت نبود نظام نبود و فعل را نظام لابد بود، آن واسطه نیز لازم بود، واسطه بدید کرد تا یکی قاهر بود و یکی مقهور و یکی روزی خواره بود و یکی روزی دهنده و این دوی که بر یکی خدای گواه بود. بس تو چون واسطه بینی و نه بینی نگر تا بواسطه بنگری و کم و بیش از واسطه نبینی، از خداونه واسطه بینی و اگر زمین بر ندهد تا وان بر زمین منه و اگر ستاره داد ندهد تاوان بر ستاره منه که ستاره از داد و بیداد چندان آگاه است که زمین از بر دادن، چون زمین را آن توان نیست که تخم نوش در وی افکنی زهربار آرد، ستاره را نیز هم چنانست. نیکی نمای بد نتواند نمودن.
بدان ای پسر که سپاس خداوند نعمت واجبست بر همه خلق بر اندازهٔ فرمان، نه بر اندازهٔ استحقاق، اگر همگی خویش شکر سازد هنوز حق شکر یک جزو از هزار جزو نتواند گفتن بر اندازهٔ فرمان. اگر حق تعالی از نعمت اندک شکر خواهد بسیار بود، چنانک اندازهٔ طاعت در دین اسلام پنج است: دو ازو خاص منعمان را و سه ازو عموم خلایق را. یکی ازو اقرار بزفان و تصدیق بدل و دیگر نماز پنجگانه و دیگر روزهٔ سی روز. اما شهادات دلیل نفی است بر حقیقت و هر چه جز از حقیقت است و نماز صدق قول اقرار بندگی و روزه تصدیق قول اقرار دادن بخدای تعالی، چون گفتی که من بندهام دربند بندگی باید بود، چون گفتی که او خداوندست زیر حکم خداوند باید بود و اگر خواهی که بر ابر طاعت دارد تو از طاعت مگریز و اگر بگریزی از بندهٔ خویش طاعت چشم مدار که نیکی تو بر بندهٔ تو بیش از آنست که نیکی خدای بر تو و بندهٔ بیطاعت مدار که بندهٔ بیطاعت خداوند جوید و زود هلاک شود.
(ص ۱۸) بدان ای بسر که خدای تعالی دو فریضه بیدا کرد از بهر منعمان و بندگان خاص و آن حج است و زکوة و فرمود که هر که را ساز بود خانه او را زیارت کند و آنرا که ساز ندارد فرمود، نه بینی که در دنیا نیز معاملت درگاه بادشاه هم خداوندان نعمت توانند کرد و اعتماد حج بر سفرست و بینوایان را سفر فرمودن نه از دانش باشد و بیساز سفر کردن از تهلکه و نادانی باشد و جون ساز بود سفر نکنی خوشی و لذت دنیا تمام نباشد که خوشی دنیا و لذت نعمت اندر آنست که نا دیده به بینی و ناخورده بخوری و نا یافته بیابی و این جز در سفر نباشد که مردم سفری جهان آزموده و کاردیده و روزبه و دانا بود که نادیده دیده باشد و ناشنیده شنیده، جنانک گفتهاند: لَیسَ الحبَرُ کالمُعایَنة کی جهان دیدگان را برابر نکنند و گفتهاند، نظم:
بدان و آگاه باش که مردم بیهنر مادام بیسود باشد، چون مغیلان که (ص ۲۴) تن دارد و سایه ندارد، نه خود را سود کند و نه غیر خود را و مردم بسبب و اصل اگر بیهنر بود از روی اصل و نسب از حرمت داشتن مردم بیبهره نباشد و بتر آن بود که نه گوهر دارد و نه هنر؛ اما جهد کن که اگر جی اصیل و گوهری باشی گوهر تن نیز داری که گوهر تن از گوهر اصل بهتر، چنانک گفتهاند: الشرف بالعقل و الادت لا بالاصل و النسب، که بزرگی خرد و دانش راست نه گوهر و تخمه را و بدانک ترا بدر و مادر نام نهند هم داستان مباش، آن نشانی بود، نام آن بود که تو بهتر بر خویشتن نهی تا از نام زید و جعفر و عم و خال باستاد فاضل و فقیه و حکیم افتی، که اگر مردم را با گوهر اصل گوهر هنر نباشد صحبت هیج کس را بکار نیاید و در هر که این دو گوهر یابی جنک در وی زن و از دست مگذار که وی همه را بکار آید و بدانک از همه هنر ها بهترین هنری سخن گفتن است که آفریدکار ما جلّ جلاله از همه آفریدها؛ خویش آدمی را بهتر آفرید و آدمی فزونی یافت بر دیگر جانوران بده درجه که در تن اوست: بنج از درون و بنج از بیرون: اما بنج نهانی جون اندیشه و یاد گرفتن و نگاه داشتن و تخیل کردن و تمیز و گفتار و بنج ظاهر چون سمع و بصر و شم و لمس و ذوق و ازین جمله آنج دیگر جانوران را هست، به برین جمله که آدمی راست. بس آدمی بدین سبب بادشاه و کامکار (ص ۲۵) شد بر دیگر جانوران و جون این بدانستی زفان را بخوبی و هنر آموختن خو کن و جز خوبی گفتن زفان را عادت مکن گفت، که زفان تو دایم همان گوید که تو او را بر آن داشته باشی و عادت کنی، که گفتهاند:
ای بسر باید که مردم سخن دان و سخن گوی بود و از بدان سخن نگاه دارد، اما تو ای بسر سخن راست گوی و دروغ گوی مباش و خویشتن براست گفتن معروف کن، تا اگر بضرورت دروغی از تو بشنوند ببذیرند و هر جه گوئی راست گوی، ولیک راست بدروغ ماننده مگوی که دروغ براست ماننده به که راست بدروغ ماننده، که آن دروغ مقبول بود و آن راست نامقبول، بس از راست کفتن تا مقبول برهیز کن، تا جنان نیفتد که مرا با امیر بالسّوار غازی شاهور بن الفضل رحمۀ الله افتاد:
اول گفت: تا روز و شب آینده است و رونده از گردش سالها شگفت مدار.
ای پسر هر چند جوانی پیر عقل باش، نگویم که جوانی مکن ولکن جوان خویشتن دار باش و از جوانان پژمرده مباش، جوان شاطر نیکو بود، چنانک ارسطاطالیس حکیم گفت: اَلشَباب نَوعَ مِنَ اَلجُنون، و نیز از جوانان جاهل مباش که از شاطری بلا نخیزد و ار کاهلی بلاخیزد و بهرۀ خویش از جوانی بحسب طاقت بردار، که چون پیر شوی خود نتوانی، چنانک آن پیر گفت که چندین مال بخوردم، در وقت جوانی و خوب رویان مرا نخواستند، چون پیر شدم من ایشان را نمیخواهم، بیت:
بدان ای پسر که مردم عامه را در شغلهاءِ خویش ترتیب و اوقات پدید نیست و بوقت و ناوقت ننگرند و خردمندان و بزرگان هر کاری را از آن خود وقتی دارند، بیست و چهار ساعت شباروزی را بر کارهاءِ خویش ببخشند، میان هر کاری وقتی نهاده و حدّ و اندازه پدید کرده، تا کارهاء ایشان بیک دیگر نیآمیزد و خدمتکاران ایشان را نیز معلوم بود که بهروقت بچه کار مشغول باید بودن، تا شغلهاء ایشان همه برنظام باشد. اما اول تجربت طعام خوردنی، بدانک عادت مردمان بازاری چنان است که طعام بیشتر بشب خورند و آن سخت زیان دارد، دایم باتخمه باشند و مردمان لشکری بیشه را عادت چنانست که وقت و تاوقت ننگرند، هرگاه کی (ص ۵۹) یابند بخورند و این عادت ستورانست که هر گاه که علف یابند بخورند و مردمان محتشم و خاص در شباروزی یک بار خورند و این طریق خویشتنداری است ولکن مرد ضعیف گردد و بیقوت، پس چنان باید که مردم محتشم بامداد خلوت بکند و آنگاه بیرون آید و بکدخدائی خویش مشغول شود تا نماز پیشین بکند، آنقدر نیز که راتب باشد رسیده باشد و آن کسان که با تو طعام خورند حاضر فرمای کردن تا با تو طعام خورند، اما طعام بشتاب مخور، آهسته باش، با سر خوان با مردمان حدیث همی کن، چنانک در شرط اسلام است ولکن سر در بیش افگنده دار و در لقمۀ مردمان منگر.
شراب خوردن را نگویم که بخور و نگویم که مخور، که جوانان بقول کسی از فعل جوانی باز نگردند، که مرا نیز بسیار گفتند و نشنوذم، تا بعد از پنجاه سال ایزد تعالی بر من رحمت کرد و مرا توبه ارزانی داشت؛ اما اگر نخوری سوذ دو جهانی با تو بود و هم خشنوذی ایزد جل و علا و هم از ملامت خلق رسته باشی و از نهاذ و سیرت بیعقلان و از افعال محال رسته باشی و نیز در کذخدایی بسیار توفیر یابی و ازین چند روی اگر رغبت در خوردن آن ننمایی سخت دوست دارم، ولیکن جوانی، دانم که رفیقان نگذارند که نخوری و بذین سبب گفتهاند: اَلوحِدةُ خَیرٌ مِن جَلیسِ السُّوءِ، اگر خوری دانم (ص ۶۱) که دل بر توبه داری و بر کردار خویشتن پشیمان باشی، پس بهرحال که نبیذ خوری باید که بدانی خوردن، از آنچه ار ندانی خوردن زهرست و اگر دانی خوردن پادزهر حقیقت و همه ماکولات و مشروبات که بی ترتیب و بی نسق خوری بذست که گفتهاند:
اما مردم بیگانه را هر روز مهمان مکن، از آنک هر روز بحق مهمان نتوان رسیدن؛ بنگر تا یک ماه چندبار مهمانی توانی کردن، آنکه سه بار توانی کردن یک بار کن و آن سه بار اندرو خرج کن، تا خوان تو از همه عیبی مبرا بود و زبان عیب جویان بر تو بسته باشد و چون مهمان در خانۀ تو آید هر کس را پیش باز میفرست و تقرّبی کن و تیمار هر کس بسزای او میدار، چنانکه بو شکور گوید، شعر (ص ۶۴):
بدان ای پسر که گفتهاند: اَلمُزاحُ مُقَدَّمَةُ الشَر، یعنی مزاح پیشرو همه آفتهاست؛ تا بتوانی از مزاح سرد حذر کن و اگر مزاح کنی باری در مستی مکن، که شر و آشوب بیش خیزد و از مزاح ناخوش و فحش گفتن شرم دار، اندر مستی و هشیاری، خاصّه در نرد و شطرنج که درین هر دو شغل مردم صحو باشند، مزاح کمتر تحمل توانند کردن و نرد و شطرنج بسیار باختن عادت مکن و اگر بازی باوقات باز و مباز الّا بمرغی یا بگوسفندی، یا بمهمانی یا محقّری از محقّرات، بگرو مباز و بدرم مباز، که بدرم باختن بیادبیست [و] مقامری بوذ و اگر نیک دانی باختن با کسی که با مقامری معروف بود مباز، که تو نیز بمقامری معروف گردی و اگر بازی به معروفتر و محتشمتر از خود بازی، نرد و شطرنج ادبست، باید که تو اوّل دست بمهره ننهی، تا اول حریف آنچه خواهذ برگیرذ و اگر نرد بازی اول کعبتین (ص 69) بحریف ده و شطرنج دست اول بذو ده؛ امّا با ترکان و معربذان و خادمان و زنان و کوذکان و گرانجانان بگرو مباز، تا عربده نخیزد و بر نقش کعبتین با حریف جنگ مکن و سوگند مخور که تو فلان زخم زدی و اگر چه سوگند تو راست باشد مردم بدروغ پندارند و اصل همه شرّی و عربدۀ مزاح کردن است و پرهیز کن از مزاح کردن، هر چند که مزاح کردن نه عیب است و نه بزه، [کی رسول ص مزاح کرده است، که پیرزنی بود در خانه عایشه، روزی از رسول ص پرسید که: ای رسول خدای، روی من روی بهشتیان است یا روی دوزخیان؟ یعنی من بهشتیم یا دوزخی؟ و گفتهاند:
جهد کن ای پسر که تا عاشق نشوی، خواه به پیری و خواه بجوانی، پس اگر اتفاق افتد یقین دل مباش و پیوسته دل در لعب مدار بر عشق، که متابع شهوت بوذن نه کار خردمندانست، از عشق تا توانی پرهیز کن، که عاشقی کار با بلاست، که سرتاسر عاشقی رنج است و درد دل و محنت، هر چند که دردی خوش است، اگر در فراق باشی در عذاب باشی و اگر در وصال باشی و معشوق بذخوی بود، از رنج ناز و خوی بذ او راحت وصال ندانی و اگر مثل معشوقۀ تو فریشتۀ مقرب است که
بدان ای پسر که چون بگرمابه روی بر سیری مرو، که زیان دارد و در گرمابه نیز بجماع کردن مشغول مباش البته، خاصّه در گرمابۀ گرم.
بدان و آگاه باش ای پسر که رسم حکیمان روم آنست که از گرمابه بیرون آیند تا زمانی که در مسلخ گرمابه نخسپند بیرون نیایند و هیچ قوم دیگر را این رسم نیست، اما حکما خواب را موتالصغر خوانند، از بهر آنک چه خفته و چه مرده هیچ دو را از عالم آگاهی نیست، که این مردۀ است با نفس و آن مردۀ است بینفس و بسیار خفتن عادت ناستوده است، تن را کاهل کند و طبع را شوریده کند و صورت روی را از حال به بیحالی برد، که پنج چیز است که چون بمردم رسد در حال صورت روی را متغیر کند: یکی نشاط ناگهان و یکی غم مفاجا و یکی خشم و یکی خواب و یکی مستی و ششم پیریست که چون مردم پیر شود از صورت خویش بگردد و آن نوع دیگرست؛ اما امّا مردم تا خفته باشد نه در حکم زندگان بود و نه در حکم مردگان، چنان که بر مرده قلم نیست بر خفته نیز قلم نیست، چنانک گفتم، بیت:
ای پسر بدانک بر اسب نشستن و شکار کردن و چوگان زدن کار محتشمان است، خاصه بجوانی.
بدان ای پسر که اگر نشاط چوگان زدن کنی مادام عادت مکن، که بسیار کس را از چوگان زدن بلا برسیدهاست.
ای پسر، چون در کارزار باشی آنجا درنگ و سستی شرط نیست، چنانک پیش از آنک خصم بر تو شام خورد تو بر وی چاشت خورده باشی و چون در میان کار زار افتاده باشی هیچ تقصیر مکن و بر جان خود مبخشای، که کسی را که بگور باید خفتن بخانه نخسپد بهیچ حال، چنانک من گفتم بزفان طبری [رباعی:
(ص ۹۰) ای پسر از فراز آوردن چیز غافل مباش، لیکن از جهت چیز خویشتن مخاطره مکن و جهد کن تا هر چه فراز آوری از نیکوترین وجهی باشد، تا بر تو گوارنده باشد و چون فراز آوردی آنرا نگاه دار، تا بهر باطلی از دست ندهی که نگاه داشتن سختتر از فراز آورد باشد و چون هنگام دربایست خرجی کنی جهد کن تا عوض او زود بجای باز نهی، که اگر برداری و عوض بجای باز ننهی اگر گنج قارون بود سپری شود و نیز دل در آن چندان مبند که آن را ابدی شناسی تا اگر وقتی سپری شود اندوهمند نباشی، که گفتهاند که: چیزی بدشمنان بله کردن بهتر که از دوستان حاجت خواستن و سخت داشتن واجب دان، که هر که اندک مایه نگه ندارد بسیار هم نداند داشتن و کار خویش بهدان از کار کسان و از کاهلی ننگ دار کی کاهلی شاگرد بدبختی است و رنج بردار باش که چیزی از رنج گرد شود، نه از کاهلی، چنانک از رنج مال فراز آید و از کاهلی بشود، که حکیمان گفتهاند که: کوشا باشید تا آبادان باشید و خرسند باشید تا توانگر باشید و فروتن باشید تا بسیار دوست باشید؛ پس آنچ از رنج و جهد (ص ۹۱) بدست آید از کاهلی و از غفلت از دست بدادن نه از خرد باشد، که هنگام نیاز پشیمانی سود ندارد، چون رنج خود بری کوش تا بر هم تو خوری، اگر چه چیز عزیزست از سزاوار دریغ مدار، که بهمه حال کس چیزی بگور نبرد؛ اما خرج باید کی باندازۀ دخل باشد، تا نیازمند نباشی، که نیاز نه در خانۀ درویشان بود، بل که نیاز در همه خانها بود، فی المثل درمی دخل باشد درمی و حبۀ خرج کند همیشه با نیاز بود، باید چون درمی دخل بود درمی کم حبۀ خرج کند،
ای پسر، اگر بتو کسی امانتی نهد بهیچ حال مپذیر و چون پذیرفتی نگاه دار، از آنچ امانت پذیرفتن بلا بود، از بهر آنک عاقبت آن از سه وجه بیرون نباشد: اگر این امانت بوی باز دهی چنان کرده باشی که حق تعالی گفت، در محکم تنزیل: أَن تُؤَدُّوا الأَماناتِ إِلىٰ أَهلِها ، طریق جوانمردی و مردی آنست که امانت نپذیریو چون پذیرفتی نگاه داری تا بسلامت بخداوند باز رسانی.
ای پسر اگر برده خری هشیار باش، که آدمی خریدن عملی است دشوار، که بسیار بردۀ نیکو بود که چون بعلم در وی نگری بخلاف آن باشد و بیشتر خلق گمان برند که بنده خریدن از جملۀ بازرگانیهاست، بدانک برده خریدن و علم آن از جملۀ فیلسوفی است، که هر کسی که متاعی خرد که آنرا نشناسد مغبون باشد و معتبرترین شناختن آدمی است، کی عیب و هنر آدمی بسیارست و یک عیب باشد که صد هزار هنر را بپوشاند و یک (ص ۹۹) هنر باشد که صد عیب را بپوشاند و آدمی را نتوان شناخت الا بعلم فراست و تجربت و تمامی علم فراست علم نبوت است، که بکمال او هر کسی نرسد الا پیغامبری مرسل، کی بفراست بتواند دانستن نیک و بد مردم از باطن، اما چندانک شرط است اندر شرای ممالیک هنر او و عیب او بگویم، بقدر طاقت خویش، تا معلوم شود: بدانک در شرای ممالیک سه شرط است: یکی شناختن عیب و هنر ظاهر و باطن ایشان از فراست، دیگر آنک از علتهاء نهان و آشکارا آگه شدن بعلامت، سه دیگر دانستن جنسها و عیب و هنر هر چیزی. اما اول شرط فراست آنست که چون بنده بخری نیک تأمل کن، از آنک بندگان را مشتری از هر گونه باشد، کسی بود که بر وی نگرد و بتن و اطراف ننگرد و کسی باشد که بر وی ننگرد بتن و اطراف نگرد، نفیس و نعیم خواهد یا شحم و لحم؛ اما هرکس که در بنده نگرد اول در روی نگرد که روی پیوسته توان دیدن و تن او با وقار بینی، اول در چشم و ابروی او نگاه کن، وانگاه در بینی و لب و دندان، پس در موی او نگر، که خدای عزوجل همه
اما ای بسر بدان و آگاه باش که اگر ضیعت و خانه خواهی خرید هرچه خواهی از خرید و فروخت حدّ شرع درو نگاه دار، هر چه بخری در وقت کاسدی بخر و هر چه فروشی در وقت روایی فروش و سود طلب کن و عیب مدار که گفتهاند که: بباید جمید اگر بخواهی خرید، و از مکاس کردن غافل مباش که مکاس و نفیر یک نیمه از تجارت است، اما آنچ بخری باندازۀ سود و زیان باید خرید؛ اگر خواهی که مفلس نگردی ار سود ناکرده خرج مکن، اگر خواهی که پر مایه زیان نکنی از سودی که عاقبت آن زیان خواهد بود بپرهیز و اگر خواهی که باخواستۀ بسیار باشی و درویش نباشی حسود و آزمند مباش و در همه کارها صبور باش، که صابری دوام عاقلیست و اندر همه کارها از صلاح خویش غافل مباش، که غافلی دوم احمقی است. چون کار بر تو پوشیده شود و در شغل بر تو بسته شود زود بر سر رشته شو و صبور باش تا روی کار پدید آید، هیچ کار از شتاب زدگی نیکو نشود؛ چون بر سر بیع رسیدی اگر خواهی که خانه خری در کویی خر که مردم مصلح (ص ۱۱۰) باشند و بکنارۀ شهر مخر و اندرین باره مخر و از بهر ارزانی خانۀ ویران مخر و اول همسایه نگر که گفتهاند: اَلجارُ ثُم الدّار.
بدان ای بسر، اگر اسب خری زنهار گوش دار تا بر تو غلط نرود، که جوهر اسب و آدمی یکسانست: اسب نیک و مرد نیک را هر قیمتی که نهی (ص ۱۱۲) برگیرد، چنانک اسب بد را و آدمی بد را هر چند نکوهی توان نکوهیدن و حکما گفتهاند که: جهان بمردمان بپای است و مردم بحیوان و نیکوترین حیوان از حیوانات اسب است که داشتن او هم از کدخدائیست و هم از مروت و در مثل است که: اسب و جامه را نیکو دار، تا اسب و جامه ترا نیکو دارد و معرفت نیک و بد اسب از مردم دشوارترست، که مردم را با دعوی معنی باشد و اسب را نباشد، بل که دعوی اسب دیدارست، تا از معنی اسب خبر بافی اول بدیدار نگر، که اگر بهتر غلط کنی بدیدار غلط نکنی، که اغلب اسب نیک را صورت نیکو بود و بد را بد باشد؛ پس نکوتر صورتی چنانک استادان بیطار گفتهاند آنست که: باید که دندان او باریک بود و پیوسته و سپید و لب زیرین درازتر و بینی فراخ و برکشیده و پهن پیشانی و دراز گوش و میان گوشها برکشیده و گشاده و آهخته گردن، باریک بنگاه، گردن ستبر و ستبر خرده گاه و زبرین قصبه کوتاه تر از زیرین، خردموی، سمهاء وی سیاه و دراز و گرد پاشنه، بلند پشت، کوتاه تهی گاه، فراخ سینه، میان دست و پایهاء او گشاده، دم گشن و دراز، بویۀ دم او باریک و سیاه خایه و سیاه چشم و سیاه مژه (ص ۱۱۳) و در راه رفتن هوشیار و مالیده خردگاه، کوتاه پشت، معلق سرین، عریض کفل، درون سون ران او پر گوشت، بهم در رسته، چون سوار بر خویشتن حرکت کند باید که از حرکت مرد آگاه باشد.