ای بسر باید که مردم سخن دان و سخن گوی بود و از بدان سخن نگاه دارد، اما تو ای بسر سخن راست گوی و دروغ گوی مباش و خویشتن براست گفتن معروف کن، تا اگر بضرورت دروغی از تو بشنوند ببذیرند و هر جه گوئی راست گوی، ولیک راست بدروغ ماننده مگوی که دروغ براست ماننده به که راست بدروغ ماننده، که آن دروغ مقبول بود و آن راست نامقبول، بس از راست کفتن تا مقبول برهیز کن، تا جنان نیفتد که مرا با امیر بالسّوار غازی شاهور بن الفضل رحمۀ الله افتاد:
حکایت: بدان ای بسر که من بروزکار امیر بالسوار آن سال که از حج باز آمدم بغزا رفتم بگنجه، که غزاء هندوستان بسیار کرده بودم، خواستم که غزاء روم کرده شود و امیر بالسوار بادشاهی بزرک بود و مردی بای بر جای و خردمند و بادشاهی بزرک و شایسته و عادل و شجاع و فصیح و متکلّم و باک دین و بیش بین، جنانکی ملکان ستوده باشند، همه جد بودی بی هزل: جون مرا بدید بسیار حشمت کرد و با من در سخن آمد و از هر نوعی همی کفت و من (ص 39) همی شنودم و جواب همی دادم، سخنهاء من او را بسندیده آمد، با من بسیار کرامتها کرد و نگذاشت که باز گردم، از بس احساسها که میکرد با من، من نیز دل بنهادم و جند سال بگنجه مقیم شدم و بیوسته بطعام و شراب در مجلس او حاضر شدمی و از هر کونه سخن از من میبرسیدی و از حال ملوک کذشته و عالم میبررسیدی؛ تا روزی از ولایت ما سخن میبرسید و عجایبهاء هر ناجیت میبرفت، می
گفتم بروستاء کرکان دیهی است در کوه بایه، و چشمهایست از دیه دور و زنان
۲۹
که آب آرند جمع شوند، هر کس با سبوی و از آن جشمه آب برگیرند و سبوی بر سر نهند و باز گردند، یکی ازیشان بیسبوی همی آید و بر راه اندر همی نگرد و کرمیست سبز اندر زمینهاء آن دیه هر کجا از آن کرم مییافت از راه بیک سو میافکند؛ تا آن زنان بای بر کرم ننهند که اکر یکی ازیشان بای بر آن کرم نهد و کرم بمیرد آن آب که در سبوی بر سر دارند در حال گنده شود، چنانک بباید ریختن و باز گشتن و سبوی شستن و دیگر باره آب بر داشتن. چون این سخن بگفتم امیر ابو السّوار روی ترش کرد و سر بجنبانید و چند روزی با من نه بدان حال بود که بیش از آن میبود، تا پیروزان دیلم گفت: امیر گلۀ تو کرد و گفت: فلان مردی بای بر جایست، چرا باید که با من سخن چنان کوید که با کودکان کویند، چنان مردی را بیش جو منی جرا دروغ باید کفت؛ من در حال از گنجه قاصدی (ص ۴۰) فرستادم بگرکان و محضری فرمودم کردن بشهادت قاضی و رئیس و خطیب و جمله عدول و علما و اشراف کرکان که این دیه بر جاست و حال این کرم بدین جمله است و بچهار ماه این معنی درست کردم و محضر بیش امیر بالسّوار نهادم، بدید و بخواند و تبسّم کرد و کفت من خود دانم که از جون توی دروغ کفتن نیابد، خاصه بیش من، اما جرا راستی باید کفت که چهار ماه روز کار باید کرد و محضری و گواهی دویست مرد عدول، تا از تو آن راست قبول کنند.
اما بدان که سخن از چهار نوعست: یکی نادانستنی و نه گفتنی و یکی هم دانستنی و هم گفتنی [و یکی گفتنی است و نادانستنی و یکی دانستنی است و ناگفتنی، اما ناگفتنی و نادانستنی سخنی است که دین را زیان دارد]، اما دانستنی و ناگفتنی سخنی است که در کتاب حق تعالی و اخبار رسول علیه السلام باشد و اندر کتابهاء علوم و علمها، که تفسیر او تقلید بود و در تأویل او اختلاف و تعصّب، جون یک وجه نزول و مانند
این، بس اکر کسی دل در تاویل آن بندد خدای عزوجل او را بدان نکرد و آنک
۳۰
هم دانستنی و هم کفتنی است سخنی بود که صلاح دینی و دنیائی او بد آن بسته است و بهر دو جهان بکار آید، از کفتن و شنودن کوینده و شنونده را نفع بود و آنک دانستنی و نکفتنی جنان بود که عیب محتشمی یا عیب دوستی ترا معلوم شود، تا از طریق عقل یا از کار جهان ترا تخیلی بندد، که آن نه شرع بود، جون بگوئی یا خشم آن محتشم ترا حاصل آید، یا آ رار آن دوست، یا بیم شوریدن غوغا و عامه بود بر تو، بس آن سخن دانستنی بود و ناگفتنی (ص 41)، اما ازین چهار نوع که گفتم بهترین آنست که هم دانستنی است و هم ناگفتنی، اما این چهار نوع سخن هر یکی را دو رویست: یکی نیکو و یکی زشت؛ سخن که بمردمان نمایی نکوترین نمای، تا مقبول بود و مردمان درجۀ تو بشناسند، که بزرگان و خردمندان را بسخن بدانند، نه سخن را بمردم، که مردم نهان است زیر سخن خویش، جنانک امیرالمؤمنین علی رضیالله عنه میگوید: المرء مخبوء تحت لسانه و سخن بود که بگویند بعبارتی که از شنیدن آن روح تازه شود و همان سخن بعبارتی دیگر بتوان کفت که روح تیره گردد.
حکایت: شنیدم که هارون الرشید خوابی دید بر آن جمله که بنداشتی که جمله دندانهاء او از دهان بیرون افتادی بیکبار، بامداد معبری را بخواند و برسید که تعبیر این خواب چیست؟ معبّر گفت: زندگانی امیرالمؤمنین دراز باد؛ همه اقرباء تو بیش از تو بمیرد، چنانک کس نماند. هارون الرشید گفت: این معبر را صد چوب بزنید که وی این چنین سخن دردناک چرا گفت در روی من، جون جمله قرابات من بیش از من بمیرند بس آنگاه من که باشم؟ خوابگزاری دیگر را فرمود آوردن و این خواب را با وی بگفت. خوابگزار گفت: بدین خواب که امیرالمؤمنین دیده است دلیل کند که امیرالمؤمنین دراز زندگانیتر از همه اقربا باشد. هارون الرشید گفت: دلیل العقل واحد تعبیر از آن بیرون نشد (ص 42)، اما عبارت از عبارت بسیار فرق است، این مرد را
صد دینا فرمود.
۳۱
و حکایتی دیگر بیاد آمد مرا: اگرچه نه حکایت کتابست ولکن گفتهاند النادره لاترد و نیز گفتهاند: قل النادره ولو علی الوالده: شنودم که مردی باغلام خود خفته بود، غلام را گفت: کون از این سون کن. غلام گفت: ای خواجه این سخن را ازین نکوتر توان گفت: مرد گفت: بگوی. غلام گفت: بگوی روی از آن سوی کن، اندر هر دو سخن غرض یکی است، باری بعبارت زشت نگفته باشی. مرد گفت: شنیدم و آه و ختم و این بایان است که گفتم ترا آزاد کردم و هزار دینارت بخشیدم.
بس بشت و روی سخن نگاه باید داشت و هرجه گویی به نیکوترین وجهی باید گفت، تا هم سخن گوی باشی و هم سخن دان و اکر سخنی گویی و ندانی، چه تو باشی چه آن مرغ که او را طوطی خوانند، که وی نیز سخن گوی است امّا سخن دان نیست و سخن گوی و سخن دان آن بود که هر چه او بگوید مردمان را معلوم شود تا از جملۀ عاقلان باشد و اگر نه چنین باشد بهیمۀ باشد نه مردم. اما سخن را بزرگ دان که از آسمان سخن آمد و هر سخن را که بدانی از جایگاه آن سخن را دریغ مدار و بناجایگاه ضایع مکن، تا بر دانش ستم نکرده باشی؛ اما هر چه گویی راست گوی و دعوی کنندۀ بی معنی مباش و اندر همه دعویها برهان کمتر شناس و دغوی بیشتر، بعلمی که ندانی مکن و از آن علم نان مطلب، که غرض (ص 43) خود از آن علم و منبر بحاصل نتوانی کردن و از آن علم توانی کردن که معلوم تو باشد و بجیزی که [ندانی] بهیج نرسی.
حکایت: شنیدم که بروزگار خسرو زنی بیش بزرجمهر آمد و از وی مسئله ببرسید، مگر اندر آن وقت بزرجمهر سر آن نداشت، کفت: ای زن، این که تو میبرسی من آن ندانم، زن کفت: بس اکر تو این ندانی، نعمت خدایگان ما بجه میخوری؟ بزرجمهر کفت: بدان چیز که دانم و ملک مرا بدان چیز که بدانم مرا چیزی دهد و
اکر توانی بیا و از ملک ببرس، تا خود بدانک بدانم مرا ملک چیزی همی دهد یا نه؟
۳۲
اما در کارها افراط مکن و افراط را شوم دان و اندر همه شغل میانه باش که صاحب شریعت ما کفت:
خیر الامور اوسطها و بر سخن و شغل کزاردن آهستگی عادت کن و اکر از گران سنگی و آهستگی نکوهیده گردی دوستر دارم که از سبکساری و شتابزدکی ستوده گردی و بدانستن رازی که تعلق بنیک و بد تو دارد رغبت منمای و جز با خود با کس راز مگوی، اگرچه درون سخن نیک بود، از برون سون کمان بزشتی برند، که آدمیان بیشتر بر یکدیگر بد کمانند در هر کاری سخن و همتوحال باندازۀ مال دار و هرجه بگویی آن کوی که برراستی سخن تو کواهی دهند (ص ۴۴)، اکر جه بنزدیک مردمان سخنکوی صادق باشی، اکر خواهی که خود را معیوب گردانی بر هیچ چیز کواه مشو، بس اکر شوی بوقت کواهی دادن احتراز مکن و چون کواهی دهی بمیل مده، هر سخن که بکویند بشنو، لیکن بکار بستن مشتاب و هرچه کویی باندیشه گوی و اندیشه را مقدّم کفتار خویش دار، تا از گفته پشیمان نگردی، که بیش اندیشی دوام کفایت است و از شنودن هیج سخن ملول [مباش]، اگر بکارت آید یا نه بشنو، تا در سخن بر تو بسته نشود و فایدۀ سخن غایب نگردد و سرد سخن مباش که سخن سرد جون تخمی است که از وی دشمنی روید و اگر جه دانا باشی خود را نادان شمر، تا در آموختن بر تو گشاده [گردد] و هیج سخن را مشکن و مستای تا نخست عیب و هنر آن را معلوم نگردانی و سخن یک کونه کوی، با خاص خاص و با عام عام، تا از حد حکمت بیرون نباشی و بر مستمع وبال نکردد، مگر در جایی که در سخن کفتن از تو حجّت و دلیل جویند و اکر در جایگاهی از تو در سخن کفتن از تو حجّت جویند سخن برضای ایشان کوی، تا بسلامت از میان ایشان بیرون آیی و اکر سخندان باشی کمتر از آن نمای که دانی، تا بوقت کفتار بیاده نمانی و بسیار
دان و کم کوی باش، نه کم دان بسیار کوی، که کفتهاند که: خاموشی دوم سلامتی است و بسیار کفتن دوم بی (ص ۴۵) خردی، از آنک بسیار کوی، اکر جه که
۳۳
خردمند باشد، چون خاموش باشد مردمان خاموشی او را از عقل دانند و هر چند باک و بارسا باشی خویشن ستای مباش، که کواهی ترا بر تو کس نشنود و بکوش تا ستودۀ مردمان باشی، نه ستودۀ خویش و اکر چه بسیار دانی آن گوی که بکار آید، تا آن سخن بر تو وبال نکردد، جنانک بر آن علوی زنگانی شد:
حکایت: شنودم کی بروزکار صاحب بیری بود بزنگان، فقیه و محتشم، از اصحاب شافعی رحمهالله، مفتی و مذّکر و مزّ کی زنگان بود و جوانی بود علوی بسر رئیس زنگان، همجنین فقیه و مذّکر بود و بیوسته این هر دو با یکدیگر در مکاشفت بودند، بر سر منبر یکدیگر را طعنها زدندی، این علوی روزی بر سر منبر این بیر را کافر خواند؛ خبر بدان شیخ بردند، وی نیز بر سر منبر این علوی را حرامزاده خواند؛ خبر بعلوی بردند سخت از جای بشد، در حال برخاست و بشهر ری رفت و بیش صاحب از آن بیر گله کرد و بگریست و کفت: نشاید که بروزکار تو کسی فرزند رسول را حرامزاده خواند. صاحب ازین بیر در خشم شد و قاصدی فرستاد و این بیر را بری آوردند و بمظالم بنشست، با فقها و سادات و این بیر را بفرمود آوردن و کفت: ای شیخ، تو مردی از جمله امامان شافعی رحمهالله و مردی عالم و بلب گور رسیده، شاید که فرزند رسول را حرامزاده خوانی؟ اکنون اینکه گفتی درست کن، یا نه ترا عقوبت کنم، هر چه بلیغ (ص ۴۶) باشد، تا خلق از تو عبرت گیرند و دیگر کس این بیادبی نکند و بیحرمتی، چنانک در شرع واجبست. بیر گفت: بر درستی سخن من گواه من هم این علوی است، بر نفس او به ازو گواه مخواه، اما بقول من او حلالزادۀ است باک و بقول خود حرامزاده. صاحب گفت: بچه معلوم کنی؟ بیر کفت: همه زنگان دانند که نکاح بدر او با مادر من بستهام و او بر سر منبر مرا کافر گفتهاست، اگر این سخن از اعتقاد گفتهاست بس نکاحی که کافر بندد درست نباشد، بس او بقول خود حرامزادهاست و اگر نه باعتقاد کفت دروغگوی باشد و حدّ بر وی لازم است. بس بیر کفت:
بهمه حال دروغگوی است، یا حرام زاده و فرزند رسول دروغگوی نباشد، چنانک خواهید شما او را همی خوانید، بیشک
ازین دوکانه بر یک چیز بباید ایستادن. آن علوی سخت خجل کشت و هیج جواب
۳۴
نداشت و این سخن تا اندیشه کفت، تا بروی وبال گشت.
بس ای بسر سخن کوی باش، نه یافهکوی، ک یافه کفتن دوّم دیوانگی باشد و با هر که سخن گویی بنگر تا سخن ترا خریدار هست یا نی، اکر مشتری جرب یابی همی فروش و اکر نه آن سخن بکذار و آن کوی که او را خوش آید، تا خریدار تو باشد ولکن با مردمان مردم باش و با آدمیان آدمی، که مردم دیگرست و آدمی دیگر و هر که از خواب غفلت بیدار شد با خلق جنین زید کی من کفتم و تا توانی از سخن گفتن و شنودن نفور مشو، که مردم از سخن شنیدن سخن (ص ۴۷) گوی شود، دلیل بر آنک اگر کودکی را از مادر جدا کنند و در زیر زمین برند و شیر همی دهند و هم آنجا میبرورند و مادر و دایه باوی سخن نگویند و ننوازند و سخن کس نشنود، چون بزرک شود گنک بود، تا بروزگار همی شنود و همی آموزد، آنگاه کویا شود. دلیل دیگر: هر که از مادر کر زاید لال بود، نه بینی که لالان کر باشند؟ بس سخنها بشنو و یاد گیر و قبول کن، خاصّه سخنهای بند از گفتهاء ملوک و حکما و گفتهاند که بند حکما و ملوک شنودن دیدۀ خرد روشن کند، کی سرمه و توتیای چشم خرد حکمتست. بس این قول را کی گفتم بگوش دل باید شنودن و اعتقاد کردن، ازین سخنها اندرین وقت چند سخن نغز و نکتهاء بدیع یادآمد، از قول نوشین روان عادل ملک ملوک عجم و اندرین کتاب یاد کردم، تا تو نیز بخوانی و بدانی و یادگیری و کاربند باشی و کار بستن این سخنها و بندهاء آن بادشاه ما را واجبتر باشد که ما از تخمۀ آن ملوکیم.
و بدان که جنین خواندم از اخبار خلفاء گذشته که مأمون خلیفه رحمهالله بتربت نوشین [روان] رفت، آنجا کی دخمۀ او بود، اعضای او را یافت بر تختی بوسیده و خاک شده، بر فراز تخت وی بود، بر دیوار دخمه خطی جند بزر نوشته بود، بزفان بهلوی؛ مامون بفرمود تا دبیران بهلوی را حاضر کردند و آن نوشتهها را بخواندند و ترجمه کردند بتازی و آن تازی در عجم معروفست:
اول گفته بود کی تا من زنده بودم همه بندگان خدای از من بهرهمند بودند
۳۵
(ص ۴۸) و هرگز هیج کس بخدمت من نیآمد که از رحمت من بهره نیافت، اکنون چون وقت عاجزی آمد، هیچ چاره ندانستم بجز از آنک این سخنها بر دیوار نوشتم، تا اگر کسی وقتی بزیارت من آید و این لفظها را بخواند و بداند و او نیز از من محروم نماند و این سخنها و بندهای من بای رنج آن کس بود، اینست که نوشته است و بالله التوفیق.
۳۶
حاشیهنویسی
با ادب و دقت بنویس — فقط متنِ فارسی پذیرفته میشود.
در حال بارگذاری حاشیهها…