بدان و آگاه باش که مردم بیهنر مادام بیسود باشد، چون مغیلان که (ص ۲۴) تن دارد و سایه ندارد، نه خود را سود کند و نه غیر خود را و مردم بسبب و اصل اگر بیهنر بود از روی اصل و نسب از حرمت داشتن مردم بیبهره نباشد و بتر آن بود که نه گوهر دارد و نه هنر؛ اما جهد کن که اگر جی اصیل و گوهری باشی گوهر تن نیز داری که گوهر تن از گوهر اصل بهتر، چنانک گفتهاند: الشرف بالعقل و الادت لا بالاصل و النسب، که بزرگی خرد و دانش راست نه گوهر و تخمه را و بدانک ترا بدر و مادر نام نهند هم داستان مباش، آن نشانی بود، نام آن بود که تو بهتر بر خویشتن نهی تا از نام زید و جعفر و عم و خال باستاد فاضل و فقیه و حکیم افتی، که اگر مردم را با گوهر اصل گوهر هنر نباشد صحبت هیج کس را بکار نیاید و در هر که این دو گوهر یابی جنک در وی زن و از دست مگذار که وی همه را بکار آید و بدانک از همه هنر ها بهترین هنری سخن گفتن است که آفریدکار ما جلّ جلاله از همه آفریدها؛ خویش آدمی را بهتر آفرید و آدمی فزونی یافت بر دیگر جانوران بده درجه که در تن اوست: بنج از درون و بنج از بیرون: اما بنج نهانی جون اندیشه و یاد گرفتن و نگاه داشتن و تخیل کردن و تمیز و گفتار و بنج ظاهر چون سمع و بصر و شم و لمس و ذوق و ازین جمله آنج دیگر جانوران را هست، به برین جمله که آدمی راست. بس آدمی بدین سبب بادشاه و کامکار (ص ۲۵) شد بر دیگر جانوران و جون این بدانستی زفان را بخوبی و هنر آموختن خو کن و جز خوبی گفتن زفان را عادت مکن گفت، که زفان تو دایم همان گوید که تو او را بر آن داشته باشی و عادت کنی، که گفتهاند:
هر که زفان او خوشتر هواخواهان او بیشتر و با همه هنرها جهد کن تا سخن بجایگاه
۱۹
۱۹
گویی که سخن نه بر جایگاه اگر چه خوب باشد زشت نماید و از سخن بیفایده دوری گزین که سخن بیسود همه زیان باشد و سخن که ازو بوی دروغ آید و بوی هنر نیاید ناگفته بهتر، که حکیمانه سخن را به نبید ماننده کردهاند که هم ازو خمار خیزد و هم بدو درمان خمار بود. اما سخن نابرسیده مگوی و تا نخواهند کس را نصیحت مکن و بند مده، خاصه آن کس را که بند نشنود که او خود افتد و بر سر ملا هیج کس را بند مده که گفتهاند: النصح بین النلاء تقریع؛ اگر کسی بکژی برآمده بود گرد راست کردن او مگرد که نتوانی، که هر درختی که کژ برآمده بود و شاخ زده بود و بالا گرفته جز ببریدن و تراشیدن راست نکردد. جنانک بسخن بخیلی نکنی اگر طاقت بود بعطاء مال هم بخیلی مکن که مردم فریفتهٔ مال زودتر شوند که فریفتهٔ سخن از جای تهمت زده برهیز کن و از یار بد اندیش و بد آموز دور باش و بگریز و در خویشتن بغلط مشو و خویشتن را جایی نه که اگر بجویندت هم آنجا یابند تا شرمسار نگردی و خود را از آنجای طلب که نهاده باشی تا باز یابی و بزیان و بغم مردمان شادی مکن تا مردمان بزیان و غم تو شادی (ص ۲۶) نکنند. داد بده تا داد یابی و خوب گوی تا خوب شنوی و اندر شورستان تخم مکار که بر ندهد و رنج بیهوده بود، یعنی که با مردم ناکس نیکی کردن چون تخم در شورستان افکندن باشد. اما نیکی از سزاوار نیکی دریغ مدار و نیکی آموز باش که بیغامبر گفتهاست، علیه السلام:
اَلدَّالُّ عَلَی اَلْخَیْرِ کَفَاعِلِهِ و نیکی کن و نیکی فرمای که این دو برادرند که پیوندشان بتو رسد، بیش از آنک بجاء دیگر روی و چون تو باکسی نکوئی کنی بنگر که اندر وقت نکوئی کردن هم چندان راحت بتو رسد که بدان کس رسد و اگر با کسی بدی کنی چندانی که رنج بوی رسد بر دل تو ضجرت و گرانی رسیده باشد و از تو خود بکسی بد نیاید و چون بحقیقت بنگری بی ضجرت تو از تو بکسی رنجی نرسد و بی خوشی تو راحتی از تو بکسی نرسد، درست شد که مکافات نیک و بد هم درین
در نمونهخوانیِ این برگ مشکلی وجود دارد.
۲۰
جهان …………… سخن را گفتم کسی منکر نتواند شدن که هرکه همه عمر خویش بر کسی نیکی یا بدی کردست چون بحقیقت بیندیشد داند که من بدین سخن برحقم و مرا بدین سخن مصدق دارند، بس تا توانی نیکی از کسی دریغ مدار که نیکی آخر یکروز بردهد.
حکایت: شنیدم که متوکل را بندهٔ بود فتح نام، بغایت خوبروی و روزبه و همه منبرها و ادبها آموخته و متوکل او را بفرزندی بذیرفته و از فرزندان خود عزیز (ص ۲۷) تر داشتی؛ این فتح خواست که شنا کردن آموزد، ملاحان بیاوردند و او را در دجله شنا کردن همی آموختند و این فتح هنوز کودک بود و بر شنا کردن دلیر نگشته بود، فاما جنانک عادت کودکان بود از خود مینمود که شنا آموختهام، یک روز بنهانی استاد بدجله رفت و اندر آب جست و آب سخت قوی میرفت، فتح را بگردانید، چون فتح دانست که با آب بسنده نیاید با آب بساخت و روی آب همی شد تا از دیدار مردم نابیدا شد، چون وی را آب بارهٔ ببرد بر کنار دجله سوراخها بود، چون بکنار آب بسوراخی برسید جهد کرد و دست بزد و خویشتن اندر آن سوراخ انداخت و آنجا بنشست و با خود گفت که تا خدای چه خواهد، بدین وقت باری خود را ازین آب خونخوار جهانیدم و هفت روز آنجا بماند و اول روز که خبر دادند متوکل را که فتح در آب جست و غرقه شد از تخت فرود آمد و بر خاک بنشست و ملّاحان را بخواند و گفت هر که فتح را مرده یا زنده بیارد هزار دینارش بدهم و سوگند خورد که تا آنگاه که وی را بر آن حال که هست نیارند من طعام نخورم. ملّاحان در دجله رفتند و غوطه میخوردند و هر جای طلب میکردند تا سر هفت روز را، اتفاق را ملاحی بدان سوراخ افتاد، فتح را بدید، شاد گشت و گفت هم اینجا باش تا زورقی بیاورم؛ از آنجا بازگشت و بیش متوکل رفت و گفت: یا امیرالمؤمنین اگر فتح را زنده بیاورم مرا چه دهی؟ گفت: بنج هزار دینار نقد بدهم. ملاح گفت: یافتم فتح را زنده، زورقی بیاوردند و فتح را ببردند. متوکل آنج ملاح را (ص ۲۸) گفته بود بفرمود
۲۱
تا در وقت بدادند. وزیر را بفرمود و گفت که در خزینهٔ من رو، هر چه هست یک نیمه بدرویشان ده. آنگاه گفت طعام بیاریت که وی گرسنهٔ هفت روزه است. فتح گفت: یا امیرالمؤمنین من سیرم، متوکل گفت: مگر از آب دجله سیر شدی؟ فتح کفت: نه کی من این هفت روز گرسنه نهبودم، کی هر روز بیست تا نان بر طبقی نهاده بر روی آب فرود آمدی و من جهد کردمی تا دو سه تا از آن نان برگرفتمی و زندگانی من از آن نان بودی و بر هر نان نوشته بو کی محمد بن الحسین الاسکاف. متوکل فرمود که در شهر منادی کنید که آن مرد که نان در دجله افکند کیست و بگوئیت تا بیاید که امیرالمؤمنین با او نیکوئی خواهد کرد، تا نترسد. جنین منادی کردند، روز دیگر مردی بیامد و گفت منم آن کس، متوکل گفت: بچه نشان؟ مرد گفت: بآن نشان که نام من برروی هر نانی نوشته بود که محمد بن الحسین الاسکاف. متوکل گفت: نشان درست است، اما جند گاهست که تو درین درجله نان میاندازی؟ محمد بن الحسین گفت: یک سالست. متوکل گفت: غرض تو ازین چه بود؟ مرد گفت: شنوده بودم که نیکی کن و بآب انداز، که روزی بر دهد و بدست من نیکی دیگر نبود، آنج توانستم همی کردم و با خود گفتم تا جه بردهد. متوکل گفت: آنج شنیدی کردی، بدآنج کردی ثمره یافتی. متوکل وی را در بغداد بنج دیه ملک داد. مرد بر سر ملک رفت و محتشم گشت و هنوز (ص ۲۹) فرزندان او در بغداد ماندهاند و بروزگار القائم بامرالله من بحج رفتم، ایزد تعالی مرا توفیق داد تا زیارت خانهٔ خدا بکردم و فرزندان وی را بدیدم و این حکایت از بیران و معمران بغداد شنودم.
بس تا بتوانی از نیکی کردن میاسای و خود را به نکوکاری بمردمان نمای و چون نمودی بخلاف نموده مباش و بزفان دیگری مگوی و بدل دیگر مدار، تا گندم نمای جو فروش نباشی و اندر همه کارها داد از خود بده که هر که داد از خویشتن بدهد از داور مستغنی باشد و اگر غم و شادیت باشد غم و شادی با آن کسی گوی که او را تیمار غم و شادی تو بود و اثر غم و شادی بیش مردمان بیدا مکن و بهر نیک و بد زود شادمان و زود
۲۲
اندوهگین مشو، که این فعل کودکان باشد و بکوش تا بهرحال از حال خویش نکردی که بزرگان بهر حق و باطل از جای خویش بنشوند و هر شادی که بازگشت آن بغم باشد آن را نشادی مثمر و هر غمی که بازگشت آن بشادیست آن را بغم مثمر و بوقت نومیدی اومیدوارتر باش و نومیدی در اومید بسته دان و اومید را در نومیدی و حاصل همه کارها، جهان بر گذشتن دان و تا تو باشی حق را منکر مشو و اگر کسی با تو بستهد بخاموشی آن ستهنده را بنشان و جواب احمقان خاموشی دان؛ اما رنج هیج کس ضایع مگردان و همه کس را بسزا حق بشناس، خاصه حق قرابات خویش را و جندانک رسول صلی الله علیه و علی آله و سلّم گفت: الشیخ فی قومه کالنبی فی امته ولکن بایشان مولّع مباش، تا همچنانک هنر ایشان میبینی عیب نیز بتوانی دیدن و اگر از بیگانه نا ایمن گردی زود خود را از وی بمقدار ناایمنی ایمن گردان و بر نا ایمن بگمان ایمن مباش، که ز هر بگمان خوردن از دانائی نباشد و بهر خود غرّه مشو و اگر به بیخردی و بیهنری نان بدست توانی آوردن بیخرد و بیهنر باش و اگر نه هنر آموز و از آموختن و سخن نیک شنودن ننگ مدار تا از ننگ برسته باشی و نیک بنگر بنیک و بد و عیب و هنر مردمان و بشناس که نفع و ضرر ایشان و سود و زیان ایشان از چیست و تا کجاست و منفعت خویش از آن میان بجوی و برس که جه جیزهاست که مردم را بزیان نزدیک کند، از آن دور باش و بدآن نزدیک باش که مردم را بمنفعت نزدیک گرداند و تن خویش را بعث کن بفرهنگ و هنر آموختن، جیزی که ندانی بیآموزی و این ترا بدو جیز حاصل شود: یا بکار بستن آن جیز که [دانی]، یا بآموختن آن جیز که ندانی.
سقراط گفت: که هیچ گنجی به از دانش نیست و هیج دشمن برتر از خوی بد نیست و هیج عزّی بزرگوارتر از دانش نیست و هیج بیرایهٔ بهتر از شرم نیست. بس جنان کن ای بسر که دانش آموختن را بیدا کنی و در هر حال که باشی جنان باش که یک ساعت از تو در (ص ۳۱) نگذرد تا دانش نیاموزی که دانش نیز از نادان بباید آموخت،
۲۳
از بهر آنک هرگاه بجشم دل در نادان نگری و بصارت عقل بر وی گماری آنج قرّا از وی نابسندیده آید دانی که نباید کرد، جنانک اسکندر گفت که نه من منفعت همه از دوستان یابم، بل که نیز از دشمنان یابم، اگر در من فعلی زشت بود دوستان بر موجب شفقت ببوشانند تا من ندانم و دشمن بر موجب دشمنی بگوید تا مرا معلوم شود، آن فعل بد از خویشتن دور کنم، بس آن منفعت از دشمن یافته باشم، نه از دوست و تو نیز آن دانش از نادان آموخته باشی، نه از دانا و بر مردم واجب است، چه بر بزرگان و چه بر فروتران، هنر و فرهنک آموختن، که فزونی بر همه همسران خویش بفضل و هنر توان کرد. چون در خویش هنری بینی که در اشکال خود نبینی همیشه خود را فزون از ایشان دانی و مردمان ترا نیز فزونتر دانند، از همه سران تو بقدر و بفضل و هنر، جهد کند تا فاضلتر و هنرمندتر شود. بس هرکاه کی مردم جنین کند دیر نیاید که بزرگوار بر همه شود و دانش جستن برتری جستن باشد بر همسران خویش و هم مانندان و دست بازداشتن از فضل و هنر نشان خرسندی بود بر فرومایگی و آموختن هنر و تن را مالیدن از کاهلی سخت سودمند بود، که گفتهاند: که کاهلی فساد تن (32) باشد، اگر تن ترا فرمان برداری نکند نگر تا ستوه نشوی زیرا که تن از کاهلی و دوستی آسایش ترا فرمان نبرد، از بهر آنک تن ما را تحریک طبیعی نیست و هر حرکتی که تن کند بفرمان کند، نه بمراد، که هرگز تا تو نخواهی و نفرمایی تن ترا آرزوی کار نکند؛
بس تو تن خود را بستم فرمان بردار گردان و بقصد او را بطاعت آر، که هر که تن خود را فرمان بردار نتواند کردن تن مردمان را هم مطیع خویش نتواند کردن و چون تن خویش را فرمان بردار خویش کردی بآموختن هنر سلامت دو جهان یافتی، که سلامتی دو جهان اندر هنرست و سرمایه همه نیکها اندر دانش و ادبست، خاصّه ادب نفس و تواضع و بارسائی و راستگوئی و باکدینی و باکشلواری و بیآزاری و بردباری و شرمگینی است، اما بحرّیتشرمگینی،
۲۴
اگرجه گفتهاند که: الحیاءُ مِن الایمان، بسیار جای باشد که شرم بر مردم وبال گردد، جنان شرمگین مباش که از شرمگینی در مهمان خویش تقصیر کنی و خلل در کار تو راه یابد، که بسیار جای بود که بیشرمی باید کردن، تا غرض حاصل شود و شرم از ناحفاظی و فحش و دروغ گفتن دار و [از] گفتار و صلاح کردار شرم مدار، که بسیار مردم باشد که ارشرمگینی ار غرضهاء خویش باز ماند، جنانک شرمگینی نتیجه ایمانست بی نوائی نتیجه شرمگینی است و جای شرم و جای بی شرمی هر دو بباید دانست، آنج بصلاح نزدیکتر است میباید کرد که (ص ۳۳) گفتهاند که: مقدمه نیکی شرمست و مقدمه بدی هم شرمست. اما نادان را مردم مدان و دانای بیهنر را دانا مشمر و برهیزگار بیدانش را زاهد مدان و با مردم نادان هم صحبت مگیر، خاصه با نادانی که بندارد که داناست و بر جهل خرسند و صحبت جز با خردمند مدار که از صحبت نیکان مردم نیک نام گردد، نه بینی که روغن از کنجدست ولیکن جون روغن کنجد را با بنفشه یا با گل بیامیزی جندگاه با گل یا با بنفشه بماند از آمیزش روغن [با] گل یا بنفشه از برکات صحبت نیکان او را هیج روغن کنجد نگویند، مگر که روغن گل یا روغن بنفشه و صحبت نیکان و کردار نیک را ناسپاس مشو و فراموش مکن و نیازمند خویش را بر سر مزن که وی را زدن خود رنج و نیازمندی خود تمام بود و خوش خوبی و مردمی بیشه کن و از خوهاءِ ناستوده دور باش و زیانکار مباش که ثمره زیانکاری رنج باشد و ثمره رنج نیازمندی و ثمره نیازمندی فرومایگی و جهد کن تا ستوده خلقان باشی و نگر تا ستوده جاهلان نباشی، که ستوده عام نکوهیده خاص باشد، جنانک شنودم:
حکایت: گویند روزی افلاطون نشسته بود، باجمله خاص آن شهر، مردی بسلام وی درآمد و بنشست و از هر نوعی سخن میکفت، در میانه سخن گفت: ای حکیم، امروز فلان مرد را دیدم که حدیث تو میکرد و ترا دعا و ثنا میکفت (ص ۳۴)
۲۵
که افلاطون حکیم سخت بزرگوارست و هرگز چو او کس نباشد و نبوده است: خواستم که شکر او بتو رسانم. افلاطون حکیم جون این سخن بشنید سر فرو برد و بگریست و سخت دلتنک شد. این مرد گفت: ای حکیم از من ترا چه رنج آمد که جنین دل تنگ شدی؟ افلاطون حکیم گفت: مرا ای خواجه از تو رنجی نرسید و لکن مصیبتی ازین بزرگتر چه باشد کی جاهلی مرا بستاید و کار من او را بسندیده آید، ندانم که چه کار جاهلانه کردهام که بطبع او نزدیک بودهاست و او را خوش آمدهاست و مرا بستوده، تا توبه کنم از آن کار، مرا این غم از آن است که هنوز جاهلم که ستوده جاهلان هم جاهلان باشند و هم درین معنی حکایتی یاد آمد:
حکایت: شنودم که محمد زکریا الرازی همی آمد باقومی از شاگردان خویش، دیوانه بیش او باز آمد، در هیچ کس ننگریست مگر در محمد زکریا و نیک نگه کرد و در روی او بخندید؛ محمد باز گشت و بخانه آمد و مطبوخ افتیمون فرمود و بخورد. شاگردان برسیدند که ای حکیم جرا این مطبوخ بدین وقت همی خوری؟ کفت: از بهر آن خنده آن دیوانه که تا وی از جمله سودای خویش جز وی در من ندیدی در من نخندیدی، که گفتهاند: کل طایر یطیر مع شکله.
و دیگر تندی و تیزی عادت مکن و از حلم خالی مباش، لکن یک باره چنان نرم (ص ۳۵) مباش که از خوشی و نرمی بخوردندت و نیز چنان درشت مباش که هرگزت به دست بنساوند و با همه گروه موافق باش که بموافقت از دوست و دشمن مراد حاصل توان کرد و هیچ کس را بدی میآموز که بد آموختن دوم بدی کردن است، اگر چه بیگناه ترا بیازارد تو جهد کن او را نیازاری که خانه کم آزاری در کوی مردمی است واصل مردمی گفته اند که کم آزاری است؛ بس اگر مردمی کم آزار باش و دیگر کردار با مردمان نکو دار، از آنج مردم باید که در آینه نگرد، اگر دیدارش خوب بود باید که کردارش چو دیدارش بود، که از نکوی زشتی نزیبد و نباید که از گندم
۲۶
جو روید و از جو گندم و اندرین معنی مرا دو بیت است، بیت:
ما را صنما بدی همی بیش آری وزما تو جرا امید نیکی داری رو رو جانا غلط همی بنداری گندم نتوان درود جون جو کاری
بس اگر در آینه نگری و روی خود زشت بینی هم جنان باید ه نیکوئی کنی، جه اکر زشتی کنی زشتی بر زشتی فزوده باشی، بس ناخوش و زشت بود دو زشت بیک جا و از یاران مشفق و نصیحت بذیرنده و آزموده نصیحت بذیرنده باش و ناصحان خویش هر وفت بخلوت بنشین، زیراک فایده تو ازیشان بوقوت خلوت باشد. جنین سخنها که من یاد کردم بخوانی و بدانی بر فضل خویش جیره گردی، آنگاه بفضل و هنر خویش غرّه مشو و مقید، آنگه که تو همه چیز آموختی و دانستی و خویشتن را (ص 36) از جمله نادانان شمر که دانا آنگاه باشی که بر نادانی خویش واقف گردی، جنانک در حکایت آوردهاند:
حکایت: شنیدم که بروزکار خسرو در وقت وزار بزرجمهر حکیم رسولی آمد از روم، کسری بنشست بارنامه میبایست کی کند به بزرجمهر، یعنی که مرا چنین وزیریست؛ بیش رسول با بزرجمهر کفت: ای فلان همه جیز که در عالم است تو دانی و خواست که او کوید دانم. بزرجمهر گفت: نه ای خدایگان. خسرو از آن طیره شد و از رسول خجل شد، برسید که همه جیز که داند؟ کفت: همه جیز همگنان دانند و همگنان هنوز از مادر نزادهاند.
بس ای بسر تو خود را از جمع داناتران مدان که جون خود را نادان دانستی دانا کشتی و سخت دانا کسی باشد که بداند که نادان است،
که سقراط با بزرگی خویش همی گوید که: اگر من نترسیدمی که بعد از من بزرگان و اهل عقل بر من تعنت کنند و گویند که سقراط همه دانش جهان را بیک بار دعوی کرد، من مطلق بگفتمی که من هیچ چیز ندانم و عاجزم، و لیکن نتوان گفت
۲۷
که از من دعوی بزرک بود و بوشکور بلخی خود را بدانش بزرک در بیتی میبستاید و آن بیت اینست، نظم:
تا بد آنجا رسید دانش من که بدانم همی که نادانم
بس ای بسر بدانش خویش غره مشو که اکرچه دانا باشی که مر ترا شغلی(ص 47) بیش آید هر چند ترا کفایت گزاردن آن باشد مستبد رای خویش مباش، که هر مستبد برای خویش بود همیشه بشیمان بود و از مشاورت کردن عار مدار با بیران عاقل و با دوستان مسفق مشاورت کن، که با حکمت و نبوت محمد مصطفی صلی الله علیه و سلم از بس آنکه آموزکار وی و سازنده کار وی خدای عزوجل بود هم برآن رضا [نداد و] کفت: وشارهم فی الامر، کفت ای محمد با این بسندیدکان و یاران خویش مشورت کن که تدبیر شما و نصرت از من که خدایم و بدانک رأی دو کس نه چون رأی یک باشد، که بیک چشم آن نتوان دید که بدو چشم بیند، نه بینب که چون طبیب بیمار شود و بیماری بروی سخت و دشوار شود استعانت بمعالجت خود نکند، طبیبی دیگر آرد و باستطلاع وی علاج کند خود را و اگر چه سخت دانا طبیبی باشد و اکر هم چنین ترا شغلی افتد ناچار از بهر او تا جان بود بکوش، رنج تن و مال خویش دریغ مدار، اکر چه دشمن و حاسد تو باشد، که اکر وی در آن نماند فریاد برسیدن تو او را از آن محبت زیادت باشد و باشد که آن دشمن دوست کردد و مردمان سخن کوی و سخندان کی بسلام تو آیند ایشان را حرمت دار و با ایشان احسان کن تا بر سلام تو حریصتر باشند و ناکسترین خلق آن بود که بروی سلام نکنند، اکر جه با دانشی تمام باشد و با مردم نکو کوی دژم مباش که مردم دژم نه نکو باشد، که مردم اکرجه (ص 38) حکیم بود جون دژم روی بود حکمت بوی حکمت نماند و سخن وی را رونقی، بس شرط سخن کفتن بدان که جونست و چیست و بالله التوفیق.
۲۸
حاشیهنویسی
با ادب و دقت بنویس — فقط متنِ فارسی پذیرفته میشود.
در حال بارگذاری حاشیهها…