اما مردم بیگانه را هر روز مهمان مکن، از آنک هر روز بحق مهمان نتوان رسیدن؛ بنگر تا یک ماه چندبار مهمانی توانی کردن، آنکه سه بار توانی کردن یک بار کن و آن سه بار اندرو خرج کن، تا خوان تو از همه عیبی مبرا بود و زبان عیب جویان بر تو بسته باشد و چون مهمان در خانۀ تو آید هر کس را پیش باز میفرست و تقرّبی کن و تیمار هر کس بسزای او میدار، چنانکه بو شکور گوید، شعر (ص ۶۴):
اگر دوست مهمان بود یا نه دوست شب و روز تیمار مهمان نکوست
و اگر میوه بود پیش از طعام میوها تو پیش آر، تا بخورند و یک زمان توقف کن و آنگه خوردنیها آور و تو منشین تا آنگاه که مهمانان بگویند یک بار و دو بار که بنشین؛ آنگاه با ایشان مساعدت کن و نان بخور و فروتر از همه کس نشین، مگر مهمان بزرگ باشد که نشستن ممکن نبود و از مهمانان عذر مخواه، که عذر خواستن طبع عامّه و بازاریان بود و هر ساعت مگوی: ای فلان، نان نیک بخور و هیچ نمیخوری، شرم مدار که از جهت تو چیزی نتوانستم کردن، انشاالله که بعد ازین عذر آنها بخواهیم. این نه سخنان محتشمان بود، این لفظی بود که بسالها مهمان یک بار توان کرد از جملۀ بازاریان، که از چنین گفتار مردم شرمسار شوند و نان نتوانند خوردن و نیم سیر از خوان تو برخیزند و ما را بگیلان رسمی نیکوست: چون مهمان را بخانه برند خوان بنهند و کوزهای آب حاضر کنند و مهمان خداوند و متعلقان همه بروند، مگر یک تن از جای دور باز ایستد، از بهر کاسه نهاذن، تا مهمان چنان که خواهد نان بخورد، آنکه پیش نان پیش آیذ و رسم عرب نیز چنین است؛ چون مهمانان
۵۱
نان خورده باشند، بعد از دست شستن، گلاب و عطر فرمای آوردن و چاکران و غلامان مهمان را نیکودار، که نام و ننگ ایشان بدر برند و اندر مجلس اسفر غمها بسیار فرمای نهادن، مطربان فاخر فرمای آوردن و تا نبیذ نیکو نبود مهمان مکن، که خود پیوسته مردم نبیذ خورند، سبکی و سماع باید که خوش باشد، (ص ۶۵) تا اگر در خوان و کاسۀ تو تقصیری بود عیب تو بذین بپوشد و سبکی خوردن بزه است، تا بزه بی مزه نکرده باشی، پس چون اینهمه که گفتم کرده باشی از مهمانان حق شناس و حق ایشان بر خود واجب دان.
حکایت: چنان شنیدم که ابن مقله، نصر بن منصور التمیمی را عمل بصره فرموده بودند، سال دیگر باز خواندند و حساب کردند و او مردی منعم بود، خلیفه را بذو طمعی افتاده بود، چون حساب کردند مالی بسیار بر وی باقی آمد، پسر مقله گفت: این مال بگزار، یا بزندان رو. نصر گفت: یا مولانا، مرا مال هست ولیکن اینجا حاضر نیست، یک ماه مرا امان ده تا بدین مقدار مرا بزندان نباید رفت. پسر مقله دانست که آن مرد را طاقت آن مال هست و راست میگوید؛ گفت: از امیرالمؤمنین فرمان نیست که تو باز جای روی، تا این مال بگزاری، اکنون هم اینجا در سرای من در حجرۀ بنشین و این یک ماه مهمان من باش. نصر گفت: فرمان بردارم. در سرای ابن مقله محبوس بنشست و از قضا را اول رمضان بود، چون شب اندر آمد ابن مقله گفت: فلان را بیاورید تا با ما روزه بگشاید. فی الجمله این نصر یک ماه رمضان پیش او افطار کرد، چون عید کردند و روزی چند برآمد پسر مقله کس فرستاد که آن مال دیر میآرند، تدبیر این کار چیست؟ نصر گفت: من زر دادم. پسر مقله گفت: کرا داذی؟ گفت: بتو دادم. پسر مقله در طیره شد، نصر را بخواند و گفت: ای خواجه، این زر کرا داذی؟ نصر گفت من زر ندادم، ولیکن این یک ماه نان تو را یکان بخوردم، ماهی بر خوان تو روزه گشاذم و مهمان تو بوذم، اکنون چون عید آمذ حق من این (ص ۶۶) باشد که از من زر بخواهی؟ پسر مقله بخندید و گفت که: خط بستان و بسلامت برو، که آن مال بدندان مزد بتو داذم و من آن زر را از بهر تو بگزارم. نصر بدین سبب از مصادره برست.
۵۲
پس از مردم منت پذیر و تازه روی باش، امّا بیهوذه خنده مباش و نبیذ کم خور و بیش از مهمان مست مشو، چو دانی که مهمانان مست شدند آنگه از خویشتن شگرفی مینمای و یاذ مردم میکن و نوش می خور و با مهمان تازه روی و خوش باش؛ اما بیهوذه خنده مباش، که بیهوذه خندیدن دوّم دیوانگی است. چون مهمان مست شود و بخواهد رفت، یکی دو بار خواهش کن و تواضع نمای و مگذار که بروذ، سیوم بار رخصت ده تا برود و اگر غلامان تو خطایی بکنند در گذار و پیش مهمانان با ایشان عتاب مکن و روی ترش مباش و با ایشان جنگ مکن، که این نیک نیست و آن نیک است اگر چیزی ترا ناپسندیده آید بار دگر چنان مفرمای کردن، بدین یک بار صبر کن و اگر مهمان تو هزار محال بکند و بگوید از وی بردار و خدمت وی بزرگ دان.
حکایت: چنان شنیدم که وقتی معتصم خلیفه مجرمی را گردن همی فرمود زدن، پیش خویش. آن مرد گفت: یا امیرالمؤمنین، بحق خدای عزوجل مرا یک شربت آب ده و مهمان کن و آنگاه هرچه خواهی میکن، که سخت تشنه شذهام. معتصم بر حکم سوگند فرموذ تا او را آب دهند؛ چون او را آب دادند برسم عرب گفت: کَثیراللهُ خَیراً یا اَمیرَألمؤمِنین، مهمان تو بوذم بذین یک شربت آب، اکنون از طریق مردمی مهمان کشتن واجب نکند، مرا مفرمای کشتن و عفو کن، تا بر دست تو توبه کنم. معتصم گفت: (ص ۶۷) راست گفتی، حق مهمان بسیار است، ترا عفو کردم، بیش ازین خطا مکن، که حق مهمان داشتن واجب است.
ولیکن حق مهمانی که حق شناس ارزد، نه چنانکه هر آحادی یا ناداشتی را بخانه بری وانگاه چندان اعزاز و اکرام کنی، یعنی که این مهمان منست، بدانکه این تقرّب و دلداری با که باید کرد.
فصل: و پس اگر مهمان شوی مهمان هر کسی مشو، که حشمت را زیان دارد و چون روی گرسنه مرو و سیر نیز مرو و تا نان بتوانی خوردن و میزبان نیآزارد و میخور
۵۳
و اگر به افراط خوری زشت باشد و چون در خانۀ میزبان روی جایی نشین که جای تو باشد و اگر چه خانۀ آشنایان بود و ترا گستاخی نباشد و در آن خانه بر سر نان و بر سر نبیذ کار افزایی مکن و با چاکران میزبان مگوی که: ای فلان، آن طبق و آن کاسه فلان جای نه، یعنی من از خانهام، مهمان فضول مباش و ساز کاسه و خوانچۀ مردمان مکن و چاکران خویش را نواله مده، که گفتهاند: اَلزّلةُ ذِلةٌ و مست خراب مشو، چنان کن که در راه که روی کسی مستی تو نداند، چنان مست مشو که از چهرۀ آدمیان بگردی؛ مستی بخانۀ خویش کن، اگر فی المثل یک قدح نبیذ خورده باشی و چاکران تو صذ گناه بکندد کس را ادب فرمای کردن، اگرچه مستوجب ادب باشند، که هیچ کس آن از روی ادب نشمارذ، گویند عربدۀ میگویی؛ هرچه خواهی نبیذ تا خورده میکن، دانند که آن قصدی است، نه معربذی است، که از مست همه چیزی بعربده شمارند، چنانکه گفتهاند: اَلجُنونُ فُنُونٌ، عربده همه انواعست: بسیار دست زدن و پای کوفتن و خندیدن و گریه (ص ۶۸) کردن و سروذ گفتن و نقل خوردن و سخن گفتن و خاموش بوذن و بسیار تقرّب و خدمت کردن، این همه عربده است با جنون، پس ازین هرچه گفتم پرهیز کن و بیش هیچ بیگانه مست و خراب مشو، مگر پیش عیالان و بندگان خویش و اگر از مطربان سماعی خواهی همه راه های سبک مخواه، تا برعنایی و مستی منسوب نباشی، هرچند که جوانان را راههای سبک خوش آید و خواهند و زنند و فرمایند.
۵۴
حاشیهنویسی
با ادب و دقت بنویس — فقط متنِ فارسی پذیرفته میشود.
در حال بارگذاری حاشیهها…