(ص ۱۸) بدان ای بسر که خدای تعالی دو فریضه بیدا کرد از بهر منعمان و بندگان خاص و آن حج است و زکوة و فرمود که هر که را ساز بود خانه او را زیارت کند و آنرا که ساز ندارد فرمود، نه بینی که در دنیا نیز معاملت درگاه بادشاه هم خداوندان نعمت توانند کرد و اعتماد حج بر سفرست و بینوایان را سفر فرمودن نه از دانش باشد و بیساز سفر کردن از تهلکه و نادانی باشد و جون ساز بود سفر نکنی خوشی و لذت دنیا تمام نباشد که خوشی دنیا و لذت نعمت اندر آنست که نا دیده به بینی و ناخورده بخوری و نا یافته بیابی و این جز در سفر نباشد که مردم سفری جهان آزموده و کاردیده و روزبه و دانا بود که نادیده دیده باشد و ناشنیده شنیده، جنانک گفتهاند: لَیسَ الحبَرُ کالمُعایَنة کی جهان دیدگان را برابر نکنند و گفتهاند، نظم:
جهان دیدگان را بنادیدگان نکردند یکسان بسندیدگان
بس آفریدگار تقدیر سفر کرد بر خداوندان نعمت تا داد نعمت وی بدهند و نعمت او بسزا بخورند و فرمان خداوند تعالی بجای آرند و خانهٔ او را زیارت کنند و درویش و بی توشه و بی زاد را نفرمودند [چنانکه دو بیت من گویم، رباعی:
گر یار مرا نخواند و باخود ننشاند وز درویشی مرا چنین خوار بماند معذورست او که خالق هر دو جهان درویشان را بخانهٔ خویش نخواند]
کی اگر حج کند خویشتن بتهلکه افکنده باشد و هر درویشی که کار توانگر
۱۴
کند جون بیماری بود که کار تندرستان کند و داستان او راست جون داستان آن دو حاجی بود که یکی توانگر و یکی درویش بود:
حکایت: وقتی رئیس بخارا قصد حج کرد و مردی (ص ۱۹) سخت منعم بود و در آن قافله کسی ازو منعمتر نبود و فزون از صد شتر در زیر بار او بود و او در عماری نشسته بود و خرامان و نازان همی شد، در بادیه با ساز و آلت تمام و قومی از درویش و توانگر باوی همراه بودند، چون نزدیک عرفات برسیدند درویشی همی آمد بای برهنه و تشنه و گرسنه و بایها آبله کرده، رئیس بخارا را دید بدان سان ساز و تن آسانی روی بوی کرد و گفت: وقت مکافات جزای من و تو هر دو یکی خواهد بود؟ تو در آن ناز و نعمت همی روی و من درین شدت. رئیس بخارا گفت حاشا که جزای من و تو هر دو یکی باشد و اگر من بدانستمی که جزای من و تو هر دو یکی خواهد بود هرگز قدم در بادیه ننهادمی. درویش گفت چرا؟ گفت: از بهر آنک من بفرمان خدای تعالی آمدم و تو بر خلاف فرمان حق تعالی میکنی و مرا بخواندهاند و من میهمانم و تو طفیلی و حشمت میهمان خوانده با طفیلی کی راست باشد و حق تعالی توانگران را خواند و درویشان را گفت: وَ لا تلقوُا بأیدیکُم اِلی التهلکة، تو بیفرمان خدای به بیچارگی و گرسنگی در بادیه آمدی و خود را در تهلکه افکندی و فرمان حق تعالی را کار نبستی و با فرمان برداران جرا برابر کنی، هر که استطاعت دارد و حج کند فرمان حق تعالی بجای آوردهباشد و داد نعمت او داد.
بس چون ترا ای بسر ساز حج بود هیج تقصیر (ص ۲۰) مکن که ساز سفر حج بنج جیزست: مکنت و نعمت و توانائی و مدت و داد و حرمت و امن و راحت، جون ازین بهره یابی جهد کن بر تمامی و بدانک حج طاعتیست کی دایم جون ساز بود اگر نیّت در سال مستقبل معلق کنی جرم امام از تو منقطع گردد ولکن زکوة مال طاعتیست که بهیجگونه چون مکنت بود نادادن عذری نیست و خدای تعالی زکوة
۱۵
دهندگان را از مقربان خواند و مال مردم زکوةدهنده در میان دیگر قوم چون مثال بادشاه است در میان رعیت کی روزی ده او بود و دیگران روزیخواره و حق تعالی تقدیر کرد تا گروهی درویش باشند و گروهی توانگر و توانا باشند، با آنک همه اگر همه را توانگر گردانیدی توانستی ولکن دو گروه از آن کرد تا منزلت و شرف بندگان بدید آید و برتران از فروتران بیدا شوند کی چون بادشاه که یک خدمتگار را روزی ده قوی کند، بس اگر این خدمتگار که روزی ده بود روزی خورد و ندهد از خشم بادشاه ایمن نباشد. اما زکوة در سالی یک بارست و بر تو فریضه است، لکن اگرچه صدقه فریضه نیست در مروت و مردمی است، چندانک توانی میده و تقصیر مکن که مردم صدقه ده دایم در امن خدای تعالی باشد و امن از خدای تعالی بغنیمت باید داشت و زنهار ای بسر که در نهاد زکوة و حج دل بشک نداری و کار بیهوده نسگالی و نگویی که دویدن و برهنه بودن و ناخن تاجیدن و موی نابیراستن جراست و از بیست دینار نیم دینار چیست (ص ۲۱) و زکوة جیست و زکوة گوسفند و شتر چه بود و گوسفند چرا قربان کنند، بدین حکمت دل باک دار و گمان مبر که آنج تو ندانی خیری نیست که خیری آنست که ماندانیم و تو بفرمان برداری حق تعالی مشغول باش که ترا با جون و جرا هیج کار نیست؛ جون این فرمان بجای آوردی بشناس که حق ما درو بدر هم از فرمان خدای است عزّوجل.
۱۸
حاشیهنویسی
با ادب و دقت بنویس — فقط متنِ فارسی پذیرفته میشود.
در حال بارگذاری حاشیهها…