در حال آماده شدن…
در حال بارگذاری صفحهدر حال آماده شدن…
در حال بارگذاری صفحه
صادق هدایت
پدرِ داستان کوتاه نوین ایران و یکی از تأثیرگذارترین نویسندگانِ ایرانیِ قرن بیستم. «بوف کور»، «سه قطره خون» و «سگ ولگرد» در شمارِ شاهکارهای ادبیات فارسیاند.
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود. در زمانهای قدیم پیرمردی بود نزدیک شهر، در یک کلبهی محقر زندگی میکرد و سه پسر داشت به نامهای حسنی، حسینی و احمدک.
داوود از روی صندلیاش بلند شد، جلوی آینه ایستاد و به قیافهی خودش نگاه کرد: قوزی برآمده، چشمانی فرورفته، گردنی کج، و انگشتانی استخوانی که از هم گریزان بودند. زیر لب گفت: «خدایا، چرا مرا چنین آفریدی؟»
چند تا دکان کوچک، یک تنورخانه، دو قهوهخانه، یک سلمانی و یک میدانچه که قافلههای شتر و الاغ و اسب در آن بار میانداختند، تشکیل میداد آبادیِ ورامین را. آفتاب از همان صبحِ زود میتابید و گرد و خاکِ زرد روی همهچیز نشسته بود — روی پلکها، روی برگِ درختان، روی شانهی رهگذرانی که در پیِ کاری گذرا، یکدیگر را در گذرها رد میکردند.
تاریکخانه دو پنجرهی کوچک داشت که هر دو با کاغذِ سیاه پوشانده شده بود. بویِ مادگی و عرقِ خشکشده و دودِ تنباکوی کهنه در آن میپیچید. در گوشهای، روی تختی فلزی، مردی دراز کشیده بود — لاغر، با چشمهایی فرورفته که در نورِ کمسویِ شمعی که بر طاقچه میسوخت، میدرخشید.
«دیروز بود که اطاقم را جدا کردند، آیا همانطوریکه ناظم وعده داد من حالا بکلی معالجه شدهام و هفتهٔ دیگر آزاد خواهم شد؟ آیا ناخوش بودهام؟ یکسال است، در تمام این مدت هر چه التماس میکردم کاغذ و قلم میخواستم بمن نمیدادند. همیشه پیش خودم گمان میکردم هر ساعتی که قلم و کاغذ بدستم بیفتد چقدر چیزها که خواهم نوشت... ولی دیروز بدون اینکه خواسته باشم کاغذ و قلم را برایم آوردند. چیزیکه آنقدر آرزو میکردم، چیزیکه آنقدر انتظارش را داشتم..! اما چه فایده – از دیروز تا حالا هر چه فکر میکنم چیزی ندارم که بنویسم. مثل اینست که کسی دست مرا میگیرد یا بازویم بیحس میشود. حالا که دقت میکنم مابین خطهای درهم و برهمی که روی کاغذ کشیدهام تنها چیزی که خوانده میشود اینست: «سه قطره خون.» ◆ ◆ ◆ ◆ ◆ ◆ ◆ ◆ ◆ ◆ «آسمان لاجوردی، باغچه سبز و گلهای روی تپه باز شده. نسیم آرامی بوی گلها را تا اینجا میآورد. ولی چه فایده؟ من دیگر از چیزی نمیتوانم کیف بکنم، همه اینها برای شاعرها و بچهها و کسانیکه تا آخر عمرشان بچه میمانند خوبست - یکسال است که اینجا هستم، شبها تا صبح از صدای گربه بیدارم، این نالههای ترسناک، ابن حنجرهٔ خراشیده که جانم را به لب رسانیده، صبح هم هنوز چشممان باز نشده که انژکسیون بیکردار ..! چه روزهای دراز و ساعتهای ترسناکی که اینجا گذرانیدهام، با پیراهن و شلوار زرد روزهای تابستان در زیر زمین دور هم جمع میشویم و در زمستان کنار باغچه جلو آفتاب مینشینیم، یکسال است که میان این مردهان عجیب و غریب زندگی میکنم. هیچ وجه اشتراکی بین ما نیست؛ من از زمین تا آسمان با آنها فرق دارم - ولی نالهها، سکوتها، فحشها، گریهها و خندههای این آدمها همیشه خواب مرا پر از کابوس خواهد کرد. ◆ ◆ ◆ ◆ ◆ ◆ ◆ ◆ ◆ ◆ «هنوز یکساعت دیگر مانده تا شاممان را بخوریم، از همان خوراکهای چاپی: آش ماست، شیربرنج، چلو، نان و پنیر، آنهم بقدر بخور و نمیر، - حسن همهٔ آرزویش اینست یک دیگ اشکنه را با چهار تا نان سنگک بخورد، وقت مرخصی او که برسد عوض کاغذ و قلم باید برایش دیگ اشکنه بیاورند. او هم یکی از آدمهای خوشبخت اینجاست، با آن قد کوتاه، خندهٔ احمقانه، گردن کلفت، سر طاس و دستهای کمخته بسته برای ناوهکشی آفریده شده، همهٔ ذرات تنش گواهی میدهند و آن نگاه احمقانه او هم جار میزند که برای ناوهکشی آفریده شده. اگر محمدعلی آنجا سر ناهار و شام نمیایستاد حسن همهٔ ماها را بخدا رسانیده بود ولی خود محمدعلی هم مثل مردمان این دنیاست، چون اینجا را هرچه میخواهند بگویند ولی یک دنیای دیگرست ورای دنیای مردمان معمولی. یک دکتر داریم که قدرتی خدا چیزی سرش نمیشود، من اگر بجای او بودم یکشب توی شام همه زهر میریختم میدادم بخورند، آنوقت صبح توی باغ میایستادم دستم را بکمرم میزدم، مردهها را که میبردند تماشا میکردم - اول که مرا اینجا آوردند همین وسواس را داشتم که مبادا بمن زهر بخورانند، دست بشام و ناهار نمیزدم تا اینکه محمدعلی از آن میچشید آنوقت میخوردم، شبها هراسان از خواب میپریدم، بخیالم که آمدهاند مرا بکشند. همهٔ اینها چقدر دور و محو شده...! همیشه همان آدمها، همان خوراکها، همان اطاق آبی که تا کمرکش آن کبود است.
همهٔ اهل شیراز میدانستند که داشآکل و کاکارستم سایهٔ یکدیگر را با تیر میزدند. یکروز داشآکل روی سکوی قهوه خانهٔ دومیل چندک زده بود، همانجا که پاتوغ قدیمیش بود. قفس کرکی که رویش شلهٔ سرخ کشیده بود، پهلویش گذاشته بود و با سر انگشتش یخ را دور کاسهٔ آبی میگردانید. ناگاه کاکارستم از در درآمد، نگاه تحقیرآمیزی باو انداخت و همینطور که دستش پر شالش بود رفت روی سکوی مقابل نشست. بعد رو کرد به شاگرد قهوهچی و گفت:
نفسم پس میرود، از چشمهایم اشک میریزد، دهانم بدمزه است، سرم گیج میخورد، قلبم گرفته، تنم خسته، کوفته، شل بدون اراده در رختخواب افتادهام. بازوهایم از سوزن انژکسیون سوراخ است. رختخواب بوی عرق و بوی تب میدهد، به ساعتی که روی میز کوچک بغل رختخواب گذاشته شده نگاه میکنم، ساعت ده روز یکشنبه است. سقف اطاق را مینگرم که چراغ برق میان آن آویخته، دور اطاق را نگاه میکنم، کاغذ دیوار گلوبته سرخ و پشت گلی دارد. فاصلهبفاصله آن دو مرغ سیاه که جلو یکدیگر روی شاخه نشستهاند، یکی از آنها تکش را باز کرده مثل اینست که با دیگری گفتگو میکند. این نقش مرا از جا در میکند، نمیدانم چرا از هر طرف که غلت میزنم جلو چشمم است. روی میز اطاق پر از شیشه، فتیله و جعبه دواست. بوی الکل سوخته بوی اطاق ناخوش در هوا پراکنده است. میخواهم بلند بشوم و پنجره را باز بکنم ولی یک تنبلی سرشاری مرا روی تخت میخکوب کرده، میخواهم سیگار بکشم میل ندارم. ده دقیقه نمیگذرد ریشم را که بلند شده بود تراشیدم. آمدم در رختخواب افتادم، در آینه که نگاه کردم دیدم خیلی تکیده و لاغر شدهام. بدشواری راه میرفتم، اطاق درهموبرهم است. من تنها هستم.