تاریکخانه دو پنجرهی کوچک داشت که هر دو با کاغذِ سیاه پوشانده شده بود. بویِ مادگی و عرقِ خشکشده و دودِ تنباکوی کهنه در آن میپیچید. در گوشهای، روی تختی فلزی، مردی دراز کشیده بود — لاغر، با چشمهایی فرورفته که در نورِ کمسویِ شمعی که بر طاقچه میسوخت، میدرخشید.
سی و چند ساله بود. اما اگر کسی او را میدید، گمان میبرد پنجاهساله است. موهایش، که در جوانی سیاه و انبوه بود، حالا تنک شده و در شقیقهها به خاکستری میزد. در دستِ راستش کتابی کوچک بود — کتابی فرسوده با جلدی چرمی که سالها بود از آن جدا نمیشد.
به این تاریکخانه پناه آورده بود. از همه چیز. از خیابانِ روشن، از صدای ماشینها، از چهرههای انبوهِ مردمی که در پیادهرو از کنارش میگذشتند بیآنکه او را ببینند. از همهچیز پناه آورده بود به این چهار دیوارِ خفه که در آن، دستکم، نوری نبود تا چشمهایش را آزار دهد.
مادرش، که هنوز زنده بود و در اتاقِ بیرونی به انتظارش مینشست، هر روز در میزد و میگفت: «پسرم، بیا بیرون. هوا تازه است. آفتاب آمده. کسی منتظرت است.» اما او پاسخ نمیداد. میدانست هیچکس منتظرش نیست. مادر این را از سرِ مهر میگفت، نه از سرِ راستی.
یکبار، شاید بیست سال پیش، در روزی روشن، در باغی روشن، در کنارِ زنی روشن نشسته بود. آن زن دستِ او را گرفته بود و گفته بود: «همیشه با تو میمانم.» و او باور کرده بود. این، نخستین خطایِ زندگیاش بود — نه آنکه آن زن دروغ گفته بود، که او باور کرده بود. زیرا هر باوری، در نهاد، خیانتی است به سکوتِ راستینِ جهان.
اکنون آن زن دیگر نبود. کجا رفته بود؟ نمیدانست. شاید مرده بود. شاید زنِ کسِ دیگر شده بود. هر دو در نظرِ او یکسان بود. مرگ و فراموشی، دو نامِ یک چیزند. هرکس که از یادمان میرود، در جانِ ما مرده است؛ و هر مردهای، تنها از این رو مرده است که از یادها رفته.
کتابِ کوچکی که در دست داشت، کتابِ شعر بود — شعرهایِ خیامِ نیشابوری به ترجمهی فیتزجرالد. این تنها زبانی بود که با او سخن میگفت. هرگاه میخواست خود را بفهمد، کتاب را میگشود و در هر صفحه، خود را مییافت. خیام، در نگاهِ او، نه شاعر بود، که همخانهای بود که هزار سال پیش در همین تاریکخانه زیسته بود.
گاهی، شبها، صدای پایی از کوچه میآمد. کسی میگذشت. کسی میخندید. کسی به کسی فریاد میزد: «بیا، دیر شد!» این صداها از پسِ دیوار به گوشش میرسید و او میاندیشید: «این مردم به کجا میروند؟ این عجله از کجاست؟» و پاسخی نمییافت. مردم میدویدند، چنانکه گویی جایی منتظرشان است. اما او میدانست — هیچجا منتظرِ هیچکس نیست.
یک شب، در نیمهی نیمهشب، سایهای را در گوشهی تاریکخانه دید. ابتدا گمان کرد خیال است. اما سایه ماند. شکلِ آدمی داشت — بلندقد، با کلاهی پهن، که در تاریکی ایستاده بود و او را مینگریست. نترسید. نه آنکه دلیر باشد، که بیاعتنا بود. به آن سایه گفت: «هرکس هستی، بنشین. این تختِ من تنگ نیست.»
سایه ننشست. تنها سری تکان داد و گفت — یا گویی گفت، چون صدایی شنیده نشد بلکه چیزی در درونش پدید آمد: «من تو هستم. همان توی بیست سال پیش. آمدهام بپرسم چرا اینجایی؟» مرد لبخندی زد و گفت: «خود تو میدانی. اگر نمیدانستی، نمیآمدی.» سایه ساکت ماند، و سپس آرام، چنانکه دودی در باد ناپدید شود، رفت.
صبح که شد، مرد از تخت برخاست. کاغذِ یکی از پنجرهها را برداشت. نورِ کمرنگی به درون تابید — نورِ صبحِ زمستان، رنگپریده و سرد. اما نور بود. مادرش از پشتِ در شنید که در میجنبد و گمان کرد امروز، بالاخره، پسرش بیرون میآید. در زد. پاسخی نیامد.
در را گشود. اتاق خالی بود. تنها کتابِ کوچک، گشوده، بر تخت افتاده بود. مادر، که سواد نداشت، تنها نگاهی به صفحهی گشوده انداخت. در یک گوشه، با مدادِ کمرنگ، خطی کشیده شده بود زیرِ یک بیت. مادر آن بیت را نمیتوانست بخواند، اما تا روزی که زنده بود، آن کتاب را در گوشهی صندوقش نگه داشت — به عنوانِ یادگاری از پسری که هرگز نمیدانست از چه میگریخت.
[ادامهی داستان — متنِ کاملِ «تاریکخانه»، اثرِ صادق هدایت، از مجموعهی «سایهروشن»]
حاشیهنویسی
با ادب و دقت بنویس — فقط متنِ فارسی پذیرفته میشود.
در حال بارگذاری حاشیهها…