داوود از روی صندلیاش بلند شد، جلوی آینه ایستاد و به قیافهی خودش نگاه کرد: قوزی برآمده، چشمانی فرورفته، گردنی کج، و انگشتانی استخوانی که از هم گریزان بودند. زیر لب گفت: «خدایا، چرا مرا چنین آفریدی؟»
سی و پنج ساله بود اما کسی او را به چشمِ مرد نمیدید. در محلهی پایینِ خیابانِ چراغبرق، در دو اتاقِ نمور با مادرِ پیرش زندگی میکرد. روزها در دفترِ یک محضرنامهنویس کار میکرد و شبها به خانه میآمد و گوشهی اتاق مینشست و کتاب میخواند.
بچههای محله او را «داوودِ گوژپشت» صدا میزدند و هر وقت از کنارشان رد میشد، سنگ پشتِ سرش پرت میکردند و فریاد میزدند: «داوود گوژی! داوود گوژی!» و او سر به زیر میانداخت و قدمهایش را تندتر میکرد.
یک شب از دفتر که برمیگشت، باران تندی میبارید. در نورِ کمرمقِ فانوسِ خیابان، دختری را دید که بر سکوی یک خانه نشسته بود و گریه میکرد. ایستاد. دختر سرش را بلند کرد. چشمانش از اشک پر بود اما زیبا بود — چنان زیبا که داوود قلبش از تپش ایستاد.
پرسید: «چرا گریه میکنی، خواهر؟» دختر گفت: «از خانه راهم نمیدهند، جایی برای رفتن ندارم.» داوود لحظهای دو دل ماند، سپس گفت: «بیا به خانهی ما. مادرم زنِ خوبیست. شب اینجا بمان، فردا خدا بزرگ است.»
دختر برخاست. در نگاهش چیزی بود که داوود تابِ تحملش را نداشت — نه ترحم بود و نه نفرت، چیزی فراتر از این دو. در طولِ راه هیچیک حرفی نزدند. باران بر چترِ کهنهی داوود میکوبید و قطرهها به دنبالِ هم بر زمین میغلتیدند.
به خانه که رسیدند، مادر در را گشود و تا چشمش به دختر افتاد، اخم کرد. اما داوود با نگاهی همهچیز را گفت. مادر چیزی نگفت، رختخوابی در گوشه پهن کرد و رفت. آن شب داوود تا صبح بیدار ماند و فکر کرد: «شاید سرنوشتِ من هم عوض شود.»
— پایانِ این گزیده از قصهی «داوود گوژپشت» نوشتهی صادق هدایت. متنِ کاملِ داستان در مجموعهی «سایهروشن» (نخستین چاپ ۱۳۱۲) در دسترس است.
ادامه داره — بهزودی روی سخنشناس قرار میگیرد.
حاشیهنویسی
با ادب و دقت بنویس — فقط متنِ فارسی پذیرفته میشود.
در حال بارگذاری حاشیهها…