یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود. در زمانهای قدیم پیرمردی بود نزدیک شهر، در یک کلبهی محقر زندگی میکرد و سه پسر داشت به نامهای حسنی، حسینی و احمدک.
حسنی کور بود، حسینی کر بود و احمدک کچل. این سه پسر بیکار و علاف توی کوچهها ول میگشتند و هیچ کاری از دستشان برنمیآمد، و پدر پیرشان از فقر و پیری در بستر افتاده بود.
یک روز پدر پسرانش را کنار بستر خواند و گفت: «جانهای شیرینم، من رفتنیام. شما باید برای خودتان فکری بکنید. شنیدهام در ولایتی دور دست چشمهای هست به نام آب زندگی. هر که از آن آب بنوشد، جوان میشود و دردهایش شفا مییابد.»
حسنی که از همه بزرگتر بود، بار سفر بست و راه افتاد. در راه به مرغی برخورد که بالهایش شکسته بود. مرغ گفت: «ای جوانمرد، بالهایم را ببند، روزی به دردت میخورم.» حسنی گفت: «من خودم گرفتارم، چه رسد به تو» و به راهش ادامه داد.
باز جلوتر رفت تا به پیرزنی رسید که زیر بار هیزم خم شده بود. پیرزن گفت: «پسر، کمی از این بار را به دوش بکش، روزی به کارت میآید.» حسنی پوزخندی زد و گفت: «من راه دور در پیش دارم» و رفت.
سرانجام به دروازهی شهری رسید که در آن چشمهی آب زندگی قرار داشت. اما درِ شهر بسته بود و دیوبَندهی غولپیکری نگهبانی میداد. حسنی هرچه التماس کرد، راهش ندادند و دست از پا درازتر برگشت.
حسینی هم همان راه را رفت و چون به همان موجودات نیازمند برخورد و یاریشان نکرد، او هم در دروازهی شهر در ماند. اما احمدک کچل، که کوچکترین برادر بود و همه ریشخندش میکردند، بار خود را بست و راه افتاد.
— پایانِ این گزیده از قصهی «آب زندگی» نوشتهی صادق هدایت. متنِ کاملِ داستان در مجموعهی «سه قطره خون» (نخستین چاپ ۱۳۱۱) در دسترس است.
ادامه داره — بهزودی روی سخنشناس قرار میگیرد.
حاشیهنویسی
با ادب و دقت بنویس — فقط متنِ فارسی پذیرفته میشود.
در حال بارگذاری حاشیهها…