چند تا دکان کوچک، یک تنورخانه، دو قهوهخانه، یک سلمانی و یک میدانچه که قافلههای شتر و الاغ و اسب در آن بار میانداختند، تشکیل میداد آبادیِ ورامین را. آفتاب از همان صبحِ زود میتابید و گرد و خاکِ زرد روی همهچیز نشسته بود — روی پلکها، روی برگِ درختان، روی شانهی رهگذرانی که در پیِ کاری گذرا، یکدیگر را در گذرها رد میکردند.
در گوشهی میدانچه، نزدیکِ تنورخانه، سگی نشسته بود — اسکاتیِ زرد، با سرِ سیاه و دو چشمِ هوشمند که از پسِ پلکهای نیمهبسته به اطراف مینگریست. لاغر بود، چنان لاغر که دندههایش زیرِ پوست شمارشپذیر مینمود، و پوزهاش از خاک، رنگی خاکستری گرفته بود. اما در حالتش غریبگیای بود که سگهای دیگرِ ورامین نداشتند. گویی این جانور از جای دیگری آمده بود.
و راستاش از جای دیگری آمده بود. نامش پات بود — نامی که اربابش، آن مردِ فرنگیِ بلندقد، به او داده بود. در روزگاری نزدیک، در باغی پر از درخت و چمنِ سبز، در خانهای که بویِ شیرینی و عطر میداد، میزیست. اربابش او را در آغوش میگرفت، نوازش میکرد، تکههای گوشتِ نرم به دهانش میگذاشت و به فرانسوی با او سخن میگفت. پات معنیِ همهی آن واژههای نرم را میفهمید.
حالا چه شده بود؟ پات نمیدانست. آن روزِ آفتابی، وقتی همراهِ اربابش از اتومبیل پیاده شد و در پی او در میانِ بازارچهی ورامین رفت، بویِ تازهای — بویِ مادهسگی در دوردستها — او را از مسیر بیرون کشید. تا به خود آمد، سرَش را برگرداند: اربابش نبود. اتومبیل نبود. تنها بازاری بود پر از غریبهها، که هر یک به او نگاه میکرد چنانکه گویی موجودی نامقدس را مینگرد.
دوید. در همهی کوچههای ورامین دوید. به سویِ هر اتومبیلی که میگذشت، میجهید و در پیاش میرفت تا شاید اربابش در آن باشد. اما هر بار، تنها لگدی نصیبش میشد یا فریادی که او را میراند. آدمهای این آبادی نمیفهمیدند او چه میگوید. زبانِ او — همان زبانِ نگاه و خواهش — برای آنان زبانی غریب بود.
گذشتند روزها. پات یاد گرفت که در گوشهی تنورخانه بنشیند و چشم به دستِ نانوا بدوزد. گاهی نانوا، که مردِ خشنی بود اما نه بیرحم، تکهای از خمیرِ سوخته به سویش میانداخت. پات میگرفت و در گوشهای میخورد و باز برمیگشت و چشم به راه میماند. آب را از جوبِ کنارِ میدانچه مینوشید — همان آبی که گاو در آن شاش کرده بود و بچهها در آن پای میشستند.
بچههای آبادی برایش از همه دردناکتر بودند. هرگاه از کنارشان میگذشت، سنگ به سویش پرتاب میکردند. یکبار سنگی به پای راستش خورد و او تا روزی چندان لنگید که نمیتوانست در پیِ نان بدود. در آن روزها، چیزی در درونش شکست. یاد گرفت که از انسانها بترسد — حتی از آنان که او را آزار نداده بودند. چون فرقی نمیکرد: همگی یکسان بودند.
شبها در گوشهی یک دیوارِ خرابه میخوابید. آنجا تکهای از حصیرِ کهنه افتاده بود که گرمایِ ناچیزی به او میداد. در خواب، خواب میدید — خوابِ آن باغ، خوابِ آن دستِ سفید که او را نوازش میکرد، خوابِ بویِ آن شیرینیها. صبح که بیدار میشد، تا چندی نمیفهمید کجاست. تنها بویِ خاک و سرگین، یادآورِ این بود که هنوز در ورامین است.
بهار رفت و تابستان آمد. آفتاب چنان داغ بر بازار میتابید که سنگفرشِ زمین در ظهر، پاهای پات را میسوزاند. در سایهی دیوارها پناه میجست. در همان روزها بود که با مادهسگِ سیاهِ آبادی همنشین شد — مادهسگی که خود از سگهای آبادی بود و قواعدِ این زیستن را میدانست. روزی چند، در پیِ او رفت. اما مادهسگ، که بویِ تنهاییِ پات را در مییافت، با خشم رانده بودش.
و پات تنها ماند. در تنهایی، خاطرهاش روشنتر میشد. یاد میآورد آن صدای رادیویی را که در شبهای زمستان از اتاقِ ارباب میآمد. یاد میآورد آن کفشهای براق را که در راهرو ردیف میشدند. یاد میآورد آن مهمانیها را که در آنها زنانی با لباسهای رنگین میآمدند و او در پایِ صندلیشان لمیده بود و تکههای پنیر میگرفت.
پاییز که آمد، تنش ضعیفتر شد. دیگر تا تنورخانه نمیتوانست دوید. ساعتها در گوشهای دراز میکشید و چشمهایش را نیمه میبست. باد سرد میوزید و خاکِ زرد را به صورتش میکوبید. یک روز عصر، صدای اتومبیلی از دور آمد. پات سر بلند کرد. صدا آشنا بود — مثلِ صدای آن اتومبیل که اربابش با آن آمده بود.
بهسختی برخاست و دوید. تا میدان نرسیده بود که اتومبیل از روبهرویش گذشت. در آن مردی نشسته بود — اما نه آن مرد. مردی دیگر، با کلاهی فرنگی و نگاهی بیاعتنا. پات لحظهای ایستاد، نگاه کرد، و چیزی در سینهاش شکست. دیگر دوید — اما نه در پیِ اتومبیل. در پیِ هیچ. در پیِ آن چیزی که دیگر نبود.
به بیرون از آبادی رسید. به دشتی پر از خار. دیگر نای دویدن نداشت. زانوهایش تا خوردند. بر زمین افتاد. زمین گرم بود، گرمتر از حصیرِ آن دیوارِ خرابه. آفتابِ پاییزی نرم بر پشتش میتابید. در آن لحظه، گویی همهی روزهای ورامین از یادش رفت. تنها خاطرهی آن باغ ماند — و آن دست — و آن صدای فرانسوی.
دو کلاغ از دور میآمدند. در آسمان چرخی زدند و بر شاخهی درختی نشستند که نزدیکِ پات بود. منتظر بودند. پات این را میدانست. اما دیگر اهمیتی نداشت. چشمهایش را بست. هنوز بویِ آن خانه را در دماغ داشت — همان بویِ شیرینیِ گذشته را. و سپس، آرام، آرام، چنانکه گویی به خواب میرود، رفت.
[ادامهی داستان — متنِ کاملِ «سگ ولگرد»، اثرِ صادق هدایت، از مجموعهی همنام]
حاشیهنویسی
با ادب و دقت بنویس — فقط متنِ فارسی پذیرفته میشود.
در حال بارگذاری حاشیهها…