در حال آماده شدن…
در حال بارگذاری صفحهدر حال آماده شدن…
در حال بارگذاری صفحه
جلال آل احمد
نویسنده، منتقد و نظریهپردازِ ایرانی. با «غربزدگی»، «در خدمت و خیانت روشنفکران» و داستانهای کوتاهِ تیزِ اجتماعی، صدای روشنفکریِ متعهدِ دهههای ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰ شد.
وقتی از مدرسه برگشتم، مادرم در حیاط داشت سفرهی هفتسین میچید. سبزهها سبز شده بود، سکهها برق میزد، سرکه و سماق در پیالههای کوچک نشسته بود. اما اینبار چیزی فرق میکرد. در سفره عکسی هم بود — قابی بزرگ و جدید.
پسرک بر سرِ چهارراه ایستاده بود و کبریت میفروخت. هوا سرد بود، آسمان ابری، و باد، انگشتانش را که از سرما کبود شده بود، میخراشید. کفش به پا نداشت. پاهایش روی سنگفرشِ خیس قرمز شده بود.
مکتب در یک خانهی قدیمی بود، با حیاطی کوچک و حوضی در میانهاش که هیچگاه آب نداشت. بچهها صبح به صبح، با کیفِ کرباسی و کفشِ تختچرمی، به آنجا میآمدند و در دو صفِ نامنظم در ایوان میایستادند تا آخوندِ مکتبدار، آقا شیخ، از اتاقِ خود بیرون بیاید و نمازِ جماعتِ صبح را برگزار کند.
زن، روی پلهی خانه نشسته بود و بچه را در آغوش گرفته بود. بچه شیر میخورد. زن سرش را به دیوار تکیه داده بود و چشمهایش بسته بود. آفتابِ بعدازظهر بر صورتش میتابید — صورتی جوان که در آن خستگی، جای زیبایی را گرفته بود. شوهرش، که در گوشهی حیاط روی صندلیِ چوبی نشسته بود، روزنامه میخواند.
خوب من چه میتوانستم بکنم؟ شوهرم حاضر نبود مرا با بچه نگه دارد. بچه که مال خودش نبود. مال شوهر قبلیام بود، که طلاقم داده بود، و حاضر هم نشده بود بچه را بگیرد. اگر کس دیگری جای من بود، چه میکرد؟ خوب من هم میبایست زندگی میکردم. اگر این شوهرم هم طلاقم میداد، چه میکردم؟ ناچار بودم بچه را یک جوری سر به نیست کنم. یک زن چشم و گوش بسته، مثل من، غیر از این چیز دیگری به فکرش نمیرسید. نه جایی را بلد بودم، نه راه و چارهای میدانستم. میدانستم میشود بچه را به شیرخوارگاه گذاشت یا به خرابشدهی دیگری سپرد. ولی از کجا که بچهی مرا قبول میکردند؟ از کجا میتوانستم حتم داشته باشم که معطلم نکنند و آبرویم را نبرند و هزار اسم روی خودم و بچهام نگذارند؟ از کجا؟