زن، روی پلهی خانه نشسته بود و بچه را در آغوش گرفته بود. بچه شیر میخورد. زن سرش را به دیوار تکیه داده بود و چشمهایش بسته بود. آفتابِ بعدازظهر بر صورتش میتابید — صورتی جوان که در آن خستگی، جای زیبایی را گرفته بود. شوهرش، که در گوشهی حیاط روی صندلیِ چوبی نشسته بود، روزنامه میخواند.
این بچه، بچهی او نبود. بچهی مردم بود. هفتهی پیش، خواهرِ زن، که زاییده بود و در زایمان مرده بود، این بچه را به جا گذاشته بود. شوهرِ خواهر، که مردی بود ندار و ناتوان، گفته بود نمیتواند بزرگش کند. و این زن — زنی بیست و دو ساله که خود هنوز بچهای داشت یکساله — او را به خانهی خود آورده بود.
شوهر چندان راضی نبود. میگفت: «ما خودمان نان نداریم بخوریم، حالا یک شکمِ دیگر هم اضافه شد.» زن جواب میداد: «خواهرِ من بود. نمیتوانستم رهایش کنم.» شوهر سکوت میکرد. اما در سکوتش چیزی بود که زن میفهمید. شوهر این بچه را دوست نداشت. این بچه را، که نه پسرِ خودش بود و نه به او وابسته بود، در خانهاش غریبه میدانست.
و راستش را بخواهی، زن هم گاه چنین حسی داشت. گاه که بچهی خودش گریه میکرد، زن ناخودآگاه به سراغِ او میرفت. و این بچهی مردم در گوشهی پتو، تنها، رها میماند. این را زن میدید. میدید و رنج میبرد. اما نمیتوانست تغییری دهد. مهرِ مادری، چیزی نیست که بشود به فرمانِ عقل، آن را برابر تقسیم کرد.
یک شب، بچه گریه میکرد و آرام نمیگرفت. شوهر، که از کارِ روز خسته بود، فریاد زد: «این بچه را ساکت کن!» زن او را تکان داد، نوازشش کرد، شیرش داد. اما گریه نمیخوابید. شوهر برخاست. به سویِ زن آمد. زن، در یک لحظه، حس کرد دستِ شوهر به سویِ بچه دراز میشود. خود را میانِ آن دو انداخت. شوهر ایستاد. نگاهش کرد. سپس برگشت و در زد و بیرون رفت.
صبح که شد، شوهر هنوز برنگشته بود. زن به همسایهها سراغش را گرفت. نمیدانستند. ظهر، خبر آمد که شوهرش در کافهای، با چند مردِ دیگر، نشسته است و میگوید: «این بچه را من نمیخواهم. اگر میخواهد بماند، باید برود.» زن این پیام را که شنید، چیزی در دلش شکست. میدانست که در نهایت، باید انتخاب کند. این بچه یا آن شوهر.
به خانهی خواهرِ شوهرش رفت — همان خواهر که در سویِ دیگرِ شهر زندگی میکرد و یک بچه نداشت. گفت: «این بچه را تو نگه میداری؟» خواهر شوهر زنی بود خوشقلب اما شوهرش بَدخو بود. گفت: «من نمیتوانم خواهرم. شوهرم اجازه نمیدهد.» زن به نوبت نزدِ دیگران رفت. هیچکس نپذیرفت. این بچه، در نظرِ همگی، بارِ اضافی بود.
دو روز گذشت. زن دیگر نمیتوانست. شوهرش، که برگشته بود، در سکوت غذا میخورد و در سکوت میخوابید. در آن سکوت، چیزی بود که از فریاد بدتر بود. شبها، زن کنارِ هر دو بچه میخوابید و در تاریکی نگاهشان میکرد. میدید که بچهی خودش چقدر آسوده میخوابد — و این بچهی مردم چقدر بیقرار است. گویی این بچه میدانست.
سه شنبه عصر، در میدانِ شهر، که شلوغترین جای شهر بود، زن بچه را در آغوش گرفت و رفت. در میانِ آدمها ایستاد. گویی منتظرِ کسی است. کسی نیامد. آنگاه، آرام، چنانکه گویی کاری عادی میکند، بچه را روی نیمکتی گذاشت. لحظهای ایستاد. به بچه نگاه کرد. سپس چرخید و رفت. در راه، اشک نمیریخت. نمیدانست چرا نمیریزد. در دلش چیزی مرده بود.
به خانه که رسید، شوهر در حیاط، روی همان صندلیِ چوبی نشسته بود و روزنامه میخواند. سرش را بلند نکرد. زن از کنارش گذشت. به اتاق رفت. بچهی خود را در آغوش گرفت. آرامآرام، اشک از چشمهایش سرازیر شد. اما این اشک، اشکِ بچهی مردم نبود. اشکِ آن چیزی بود که در آن روز، در میدانِ شلوغِ شهر، در خودِ زن، نیز رها شده بود.
[ادامهی داستان — متنِ کاملِ «بچهی مردم»، اثرِ جلال آل احمد، از مجموعهی «از رنجی که میبریم»]
حاشیهنویسی
با ادب و دقت بنویس — فقط متنِ فارسی پذیرفته میشود.
در حال بارگذاری حاشیهها…