وقتی از مدرسه برگشتم، مادرم در حیاط داشت سفرهی هفتسین میچید. سبزهها سبز شده بود، سکهها برق میزد، سرکه و سماق در پیالههای کوچک نشسته بود. اما اینبار چیزی فرق میکرد. در سفره عکسی هم بود — قابی بزرگ و جدید.
پدر گفته بود امسال «جشنِ فرخنده» داریم. هیچکس درست نمیدانست این جشن از کجا آمده، اما در رو...مهها نوشته بودند، در رادیو اعلام کرده بودند، و در مدرسهها به ما گفته بودند که باید شاد باشیم و خود را تمیز کنیم.
صبح زود معلممان آمده بود و دستور داده بود همه باید لباسِ نو بپوشیم و به مراسم برویم. هر کس لباس نداشته باشد، باید از مدرسه یکی قرض بگیرد. مادرم تا نیمهشب با چرخخیاطی بیدار مانده بود و پیراهنِ کوچکی برای من دوخته بود.
پدر، که کارمندِ پایینرتبهی اداره بود، روی صندلی نشسته بود و پیراهنش را اتو میکرد. سرش پایین بود و حرف نمیزد. مادر گفت: «امروز نمیخواهی به جشن بروی؟» پدر سرش را بلند کرد و گفت: «خانم، من باید بروم. اگر نروم اخراجم میکنند.»
بوی غذای خوب از آشپزخانه میآمد. مادر دیشب از خواهرش پنج تومان قرض گرفته بود تا برنج و گوشت بخرد. گفت: «در روزِ جشن، در هر خانه باید بوی خوب بیاید.» و من حواسم نبود به اینکه ماهِ پیش هم چنین بویی نیامده بود.
وقتی به خیابان رفتیم، همهجا را پر از پرچم کرده بودند. عکسهای بزرگ از دیوارها آویزان بود. بلندگوها سرود مینواختند. مردم در صفهای منظم راه میرفتند، اما من در چشمهاشان شادی نمیدیدم. لبخند داشتند، اما لبخندِ بیجان.
در میدان، روی سکوی بلندی، آقایان به نوبت پشتِ بلندگو میآمدند و سخنرانی میکردند. در بارهی پیشرفت، در بارهی تمدنِ بزرگ، در بارهی فرخندگیِ روزی که آمده بود. پدر در صفِ کارمندان ایستاده بود و دست میزد. وقتی به او نگاه کردم، چشمانش جای دیگری بود.
— پایانِ این گزیده از داستانِ «جشن فرخنده» نوشتهی جلال آلاحمد. متنِ کاملِ داستان در مجموعهی «پنج داستان» در دسترس است.
ادامه داره — بهزودی روی سخنشناس قرار میگیرد.
حاشیهنویسی
با ادب و دقت بنویس — فقط متنِ فارسی پذیرفته میشود.
در حال بارگذاری حاشیهها…