پسرک بر سرِ چهارراه ایستاده بود و کبریت میفروخت. هوا سرد بود، آسمان ابری، و باد، انگشتانش را که از سرما کبود شده بود، میخراشید. کفش به پا نداشت. پاهایش روی سنگفرشِ خیس قرمز شده بود.
ماشینها از کنارش میگذشتند و کسی نگاهش نمیکرد. گاهی مردی پنجره را پایین میکشید، نگاهی به او میانداخت و دوباره پنجره را بالا میکشید. پسرک سرش را پایین میانداخت و دستش که جعبهی کبریت در آن بود، میلرزید.
از صبح هیچ نفروخته بود. یک قِران هم نداشت. مادرش گفته بود: «اگر امشب چیزی نیاوری، نان نداریم.» و او میدانست که مادرش راست میگوید. در خانه چهار خواهر و برادرِ کوچکتر داشت که چشم به دستِ او دوخته بودند.
پدر کارگرِ ساختمان بود، اما هفتهی پیش از داربست افتاده و پایش شکسته بود. حالا در خانه میخوابید و آه میکشید و گاهی دشنام میداد. مادر ظرفِ مردم میشست، اما این روزها کم پیدا میشد کسی ظرفش را به این محله بدهد.
پسرک هفت ساله بود. میتوانست به مدرسه برود اگر کسی او را میفرستاد. در همین چهارراه، روبهرویش، مدرسهای بود که هر صبح بچهها با کیفِ نو و کفشِ تمیز از در داخل میشدند. پسرک به آنها نگاه میکرد و چیزی در گلویش گره میخورد.
یکبار، یکی از همان بچهها، که شاید همسنِ خودش بود، در میانهی راه ایستاد و به او خیره شد. پسرک هم نگاه کرد. لحظهای دو دل ماند که شاید این یکی کبریت بخرد. اما مادرِ آن بچه دستش را کشید و گفت: «نگاه نکن، زشت است.»
ظهر شد. ماشینها کمتر شدند. آفتاب اگر میآمد، شاید قدری گرم میشد. اما آسمان ابری بود و باد همچنان میوزید. پسرک به دیوار تکیه داد و چشمانش را بست. در ذهنش بوی نانِ گرم پیچید و دلش ضعف کرد.
— پایانِ این گزیده از داستانِ «پسر کبریتفروش» نوشتهی جلال آلاحمد. متنِ کاملِ داستان در مجموعهی «سرگذشت کندوها» در دسترس است.
ادامه داره — بهزودی روی سخنشناس قرار میگیرد.
حاشیهنویسی
با ادب و دقت بنویس — فقط متنِ فارسی پذیرفته میشود.
در حال بارگذاری حاشیهها…