مکتب در یک خانهی قدیمی بود، با حیاطی کوچک و حوضی در میانهاش که هیچگاه آب نداشت. بچهها صبح به صبح، با کیفِ کرباسی و کفشِ تختچرمی، به آنجا میآمدند و در دو صفِ نامنظم در ایوان میایستادند تا آخوندِ مکتبدار، آقا شیخ، از اتاقِ خود بیرون بیاید و نمازِ جماعتِ صبح را برگزار کند.
من هفت ساله بودم. کوچکترین بچهی مکتب. سرم در میانِ سرها، چنان کوچک مینمود که گاه دیده نمیشدم و بزرگترها بیآنکه ببینندم، تنه میزدند و رد میشدند. اما من به این کوچکی عادت داشتم. در خانه هم همینطور بود. من پسرِ چهارمِ خانواده بودم و سه برادرِ بزرگتر داشتم که همگی به مدرسهی فرنگی میرفتند.
تنها من به مکتب میرفتم. چون پدر گفته بود: «این یکی باید آخوند شود.» و کسی نپرسیده بود از خودِ من که میخواهم یا نه. نظرِ یک پسرِ هفتساله را در آن خانه، در آن سال، هیچکس نمیپرسید. آنچه را پدر میگفت، میشد. و من، که چیزی از این تصمیم نمیفهمیدم، میرفتم و در ایوانِ آن خانهی نمور میایستادم.
بالای مسجدِ کنارِ مکتب، دو گلدسته بود. بلند، با کاشیهای آبی و سفید که در آفتاب میدرخشید. من ساعتها، در زنگِ تفریح، به آن گلدستهها نگاه میکردم. گمان میبردم بالای آنها مردمانی زندگی میکنند که زندگیشان از زندگیِ ما خوشتر است. هیچکس آنجا نبود، میدانم. اما یک پسرِ هفتساله میتواند هرچه بخواهد در آن بالا ببیند.
آقا شیخ مردی بود میانسال، با ریشِ سیاهِ بلند و چشمهایی که از پسِ عینکِ گردِ سیمی، همه را یکسان مینگریست — بیمهر، بیخشم، چنانکه گویی ما همگی برایش نه آدمیزاد، که اعداد بودیم. هرگز با کسی شوخی نکرد، هرگز سرِ کسی را نوازش نکرد. اما هرگز هم بیسبب نزد. و این، در آن مکتب، نشانِ پاکی و عدالت بود.
یک روزِ پاییزی، که هوا ابری و دلگیر بود، آقا شیخ مرا صدا کرد. در صدایش چیزی بود که قلبم را در سینه فشرد. به اتاقش رفتم. روی زمین، روی نمدی نازک، نشسته بود و قرآنی در دست داشت. مرا که دید، قرآن را بست. گفت: «شنیدهام دیروز در حیاط بازی میکردی.» گفتم: «بله، آقا.» گفت: «در زنگِ درس؟» سرم را پایین انداختم.
گفت: «بدان، فرزند، که هر چیزی وقتی دارد. وقتِ بازی، وقتِ درس، وقتِ نماز. هرکس وقت را نشناسد، عمرش را به هدر داده.» سپس از زیرِ نمد، تکهچوبی نازک بیرون آورد — همان فلک. گفت: «دستت را بده.» من دستم را پیش بردم. ضربه فرود آمد. درد چنان نبود که از فلک میترسیدم، اما رنجِ آن نگاه — رنجِ آن چشمهایی که از پسِ عینک، بیمهر مینگریست — چندان بود که اشک از چشمم سرازیر شد.
بیرون آمدم. در حیاط، نگاهم به گلدستهها افتاد. ابر، بالای آنها، تیرهتر شده بود. گمان کردم آن مردمانی که در گلدستهها زندگی میکنند، میبینندم — میبینند که هفتسالهای از فلکِ آقا شیخ بیرون آمده و در گوشهی حیاط میگرید. و این برایم تسلایی بود. زیرا کسی دیده بود — حتی اگر آن کسی، خیالی از سرِ یک پسرِ هفتساله بود.
آن روز، فهمیدم که در دنیا، بزرگترها هم درست عمل نمیکنند. تا آن روز گمان میبردم آنچه آقا شیخ میکند، حتماً درست است. اما آن ضربه، که بدونِ پرسیدنِ سبب فرود آمده بود، اولین تَرَکی بود که در باورِ کودکیِ من افتاد. از آن پس، هرگاه به گلدستهها نگاه میکردم، میاندیشیدم: «شاید آنجا هم چنین آقا شیخی هست. شاید آنجا هم بیسبب فلک میزنند.»
سالها گذشت. آقا شیخ مرد. مکتبش بسته شد. مسجدِ کنارش هم خراب شد و در جایش ساختمانی نو ساختند. اما گلدستهها هنوز هستند — تنها ماندهاند، بیمسجدِ زیرشان. هر بار که از آن کوچه میگذرم، سر بلند میکنم و به آنها نگاه میکنم. هنوز همان رنگِ آبی و سفید را دارند. اما من دیگر گمان نمیبرم بالایشان کسی هست. کسی نیست. هرگز نبود.
[ادامهی داستان — متنِ کاملِ «گلدستهها و فلک»، اثرِ جلال آل احمد، از مجموعهی همنام]
حاشیهنویسی
با ادب و دقت بنویس — فقط متنِ فارسی پذیرفته میشود.
در حال بارگذاری حاشیهها…