در حال آماده شدن…
در حال بارگذاری صفحهدر حال آماده شدن…
در حال بارگذاری صفحه
صمد بهرنگی
نویسنده، معلم و فولکلورپژوهِ آذربایجانی-ایرانی. با داستانهای کودکانهای که زیر پوستِ سادهی روایت، نقدِ اجتماعی و آگاهیبخشی به مخاطبِ خردسال داشت، چهرهای ماندگار در ادبیاتِ کودکِ ایران شد. «ماهی سیاه کوچولو»، «اولدوز و کلاغها» و «۲۴ ساعت در خواب و بیداری» مهمترین آثارِ او در شمارِ کلاسیکهای ادبیاتِ کودکاند. در سیسالگی در رودِ ارس غرق شد.
اولدوز یک دخترِ کوچولو بود. هفت یا هشت ساله. مادرش مرده بود و با پدر و زنبابایش زندگی میکرد. زنبابا اولدوز را دوست نداشت و همیشه به او زور میگفت و کارهای سختِ خانه را به گردنِ او میانداخت. پدرش هم چندان به فکرِ اولدوز نبود، چون از زنش حساب میبُرد.
در یک ده، در دامنهی کوهی سرسبز، باغچهای بود کوچک و دلگشا که در آن، یک درختِ هلو بود. این درخت، تنها درختِ هلوی همهی ده بود. هر سال بهار که میشد، گل میداد و بعد، شکوفههایش به هلوهایِ ریز و سرخ تبدیل میشد. اهالیِ ده با حسرت به این درخت نگاه میکردند، چون هرگز نمیتوانستند از میوهاش بچشند.
تلخون، دخترکی بود ده ساله که در یک ده، در میانِ کوههای آذربایجان، زندگی میکرد. نامش از آن جهت تلخون بود که در نخستین روزی که به دنیا آمده بود، چنان تلخ گریسته بود که مادرش گفته بود: «این بچه تلخیاش از همه بیشتر است. اسمش را میگذارم تلخون.» و این نام، بر او ماند.
شب چله بود. ته دریا ماهیِ پیر، دوازدههزارتا از بچهها و نوههایش را دور خودش جمع کرده بود و برای آنها قصه میگفت:
اگر بخواهم همهی آنچه را که در تهران بر سرم آمد بنویسم چند کتاب میشود و شاید هم همه را خسته کند. از این رو فقط بیست و چهار ساعت آخر را شرح میدهم که فکر میکنم خستهکننده هم نباشد. البته ناچارم این را هم بگویم که چطور شد من و پدرم به تهران آمدیم: