اولدوز یک دخترِ کوچولو بود. هفت یا هشت ساله. مادرش مرده بود و با پدر و زنبابایش زندگی میکرد. زنبابا اولدوز را دوست نداشت و همیشه به او زور میگفت و کارهای سختِ خانه را به گردنِ او میانداخت. پدرش هم چندان به فکرِ اولدوز نبود، چون از زنش حساب میبُرد.
اولدوز کسی را نداشت که با او درددل کند. تنها دوستی که داشت یک عروسکِ پارچهای بود به نامِ «یاشار». اولدوز یاشار را خیلی دوست داشت و هر شب پیشِ خودش روی زمین میخواباند. یاشار با اولدوز حرف میزد و قصه میگفت. کسِ دیگری نمیتوانست صدای یاشار را بشنود؛ تنها اولدوز میتوانست.
یک روز که اولدوز توی حیاطِ خانه نشسته بود و گریه میکرد، کلاغی روی شاخهی درختِ توت آمد و نشست. کلاغ به اولدوز نگاه کرد و گفت: «دختر، چرا گریه میکنی؟» اولدوز اول از خودش پرسید: «مگر کلاغ هم حرف میزند؟» بعد دیدنش که حرف میزند و راحت با او صحبت میکند، دلش گرم شد.
گفت: «زنبابایم به من کتک زد. میگوید چرا ظرفها را زود نشستی. ولی من تا توانستم زود شستم. زنبابا همیشه بهانه میگیرد.» کلاغ سرش را تکان داد و گفت: «ما کلاغها هم گرفتاری زیاد داریم. آدمها به ما سنگ پرتاب میکنند و باغبانها از باغ بیرونمان میکنند. ولی ما کلاغها با هم دوستیم و به همدیگر کمک میکنیم.»
اولدوز پرسید: «شما کلاغها چهجوری با هم دوستید؟» کلاغ گفت: «ما وقتی یکی از ما در دردسر میافتد، همهمان جمع میشویم و کمک میکنیم. اگر یکی از ما گرسنه است، آنکه غذا دارد به او میدهد. ما زبان همدیگر را میفهمیم.» اولدوز با خودش گفت: «کاش من هم زبانِ شما را میفهمیدم و دوستِ شما بودم.»
کلاغ گفت: «اگر میخواهی، میتوانی دوستِ ما باشی. ما دوستیِ تو را قبول میکنیم. ولی باید قول بدهی که هیچوقت به ما سنگ نزنی و از ما بدگویی نکنی.» اولدوز خوشحال شد و قول داد. کلاغ گفت: «خیلی خوب. حالا من میروم و فردا با چند تا از کلاغهای دیگر برمیگردم تا تو را به همه معرفی کنم.»
فردا صبح، وقتی اولدوز توی حیاط آمد، دید چندین کلاغ روی درختِ توت نشستهاند. کلاغِ دیروزی گفت: «اولدوز، اینها همه دوستانِ تو هستند. هر کدام اسمی دارند: قارا، سارا، یاما، دانا... و اسمِ من هم قارا-قاش است.» اولدوز با همهی کلاغها سلام و علیک کرد و از آن روز به بعد، اولدوز دیگر تنها نبود.
یاشارِ عروسک هم با کلاغها دوست شد. شبها اولدوز با یاشار حرف میزد و روزها با کلاغها. زنبابا هرگز نمیفهمید چرا اولدوز اینقدر روی درختِ توت چشم دارد و چرا با خودش لبخند میزند.
یک روز کلاغها به اولدوز گفتند: «ما میخواهیم تو را به سرزمینِ کلاغها ببریم. در آنجا ما زندگیِ خودمان را داریم؛ مدرسه داریم، خانه داریم، حتی پادشاه داریم.» اولدوز با تعجب گفت: «شما هم پادشاه دارید؟» کلاغ گفت: «بله، ولی پادشاهِ ما با پادشاهِ شما فرق دارد. پادشاهِ ما هر سال انتخاب میشود و اگر کارش را خوب انجام ندهد، عوضش میکنیم.»
— پایانِ این گزیده از قصهی «اولدوز و کلاغها» نوشتهی صمد بهرنگی. متنِ کاملِ داستان در مجموعهی «قصههای بهرنگ» در دسترس است.
ادامه داره — بهزودی روی سخنشناس قرار میگیرد.
حاشیهنویسی
با ادب و دقت بنویس — فقط متنِ فارسی پذیرفته میشود.
در حال بارگذاری حاشیهها…