تلخون، دخترکی بود ده ساله که در یک ده، در میانِ کوههای آذربایجان، زندگی میکرد. نامش از آن جهت تلخون بود که در نخستین روزی که به دنیا آمده بود، چنان تلخ گریسته بود که مادرش گفته بود: «این بچه تلخیاش از همه بیشتر است. اسمش را میگذارم تلخون.» و این نام، بر او ماند.
پدرش چوپان بود. هر صبح، با گلهای از گوسفندان به دامنهی کوه میرفت و عصر برمیگشت. مادرش در خانه نان میپخت و پشم میریست و قالی میبافت. تلخون، که تنها دختر بود و سه برادر داشت — همگی بزرگتر از او — بیشتر در پیِ مادرش بود. شیر میدوشید، آب میآورد، ظرف میشست.
اما در دلش، چیزی بود که هیچکس از آن خبر نداشت. تلخون قصهگو بود. در ذهنش هزار قصه میساخت. وقتی به سرِ چشمه میرفت، در راه با خود قصه میگفت. وقتی پشمی را میریست، در میانِ نخها، قصهای میبافت. اما هیچکس را نداشت که این قصهها را برایش بازگوید. مادرش وقت نداشت. برادرهایش او را خَله میدانستند.
تنها مَستان، بزِ مادهی پیر، بود که شنوندهی او میشد. مَستان، که از سالها پیش در آغل بود، چشمهایی داشت چنان عمیق که گویی همهچیز را میفهمد. تلخون هر شب، پس از آنکه همه میخوابیدند، به آغل میرفت. کنارِ مَستان مینشست و قصهاش را میگفت. مَستان گوش میداد، نشخوار میکرد، و گاه به گاه سرش را تکان میداد چنانکه گویی تأیید میکند.
یک شب، تلخون قصهی تازهای داشت. قصهی پسرکی که در پیِ آبِ زندگی به سرزمینِ دیوها رفت. به مَستان گفت: «این قصه را اگر برایت تمام کنم، باور میکنی؟» مَستان سرش را تکان داد. تلخون قصه را گفت — همهی شب. وقتی به انتها رسید، مَستان دیگر گوش نمیداد. خوابیده بود. تلخون لبخند زد. گفت: «خوب، تو هم خوابیدی. اما من فردا شب دوباره میآیم.»
فردا شب، اما، مَستان نبود. پدرش گفته بود مَستان پیر شده. به بازارِ ده بردهاش و فروختهاش. تلخون این را که شنید، چیزی در درونش شکست. به آغل رفت. خالی بود. کنارِ همان جایی که مَستان همیشه میخوابید، نشست. گریه نکرد. تلخون، با همهی تلخیاش، گریه نمیکرد. اما در سکوتش، رنجی بود از فریاد بدتر.
صبح، مادرش او را در آغل پیدا کرد. گفت: «ای دخترم، چرا اینجایی؟» تلخون گفت: «مادر، مَستان رفت.» مادر فهمید. در آغوشش گرفت. گفت: «دخترم، در زندگی همه چیز میرود. آن کس که میماند، خاطرهاش است. اگر میخواهی مَستان نرود، قصههایی که برایش میگفتی، به دیگران بگو. تا قصه باشد، مَستان هست.»
تلخون این حرف را با خود گفت و گفت تا فهمید. آن روز، در سرِ چشمه، به دختران دیگر گفت: «بنشینید، قصهای میگویم.» دختران ایستادند. تلخون قصهی پسرک و آبِ زندگی را گفت. دختران ایستادند و گوش دادند. وقتی قصه تمام شد، یکی گفت: «دوباره بگو.» و تلخون گفت. و دوباره گفت. تا روزی که ده، همه میدانستند تلخون قصهگویِ ده است.
سالها گذشت. تلخون بزرگ شد. ازدواج کرد. بچهها زایید. اما هر شب، پیش از خواب، برای بچههایش قصه میگفت. هر قصهای که میگفت، در پایان میگفت: «این قصه را من برای مَستان گفته بودم.» بچهها میپرسیدند: «مَستان که بود؟» تلخون میگفت: «بز مادهی پیری بود که میفهمید.» و بچهها میخندیدند. اما تلخون نمیخندید. تلخون میدانست.
یکبار، وقتی تلخون پیر شد و در گوشهی اتاق، بر فرشِ کهنه، دراز کشیده بود، نوهاش — دخترکی پنجساله — کنارش نشست و گفت: «مادربزرگ، یک قصه بگو.» تلخون چشمهایش را بست. گفت: «یک قصه. آخرین قصه. قصهی دختری به نامِ تلخون که در ده، بزی داشت به نامِ مَستان...» و قصه را تا انتها گفت. نوه گوش داد. و وقتی تلخون تمام کرد، چشمهایش را گشود. نوه گفته بود: «مادربزرگ، این قصه راست بود؟» تلخون لبخند زد و گفت: «همهی قصههای خوب راستاند، فرزندم. حتی اگر نشده باشند.»
[ادامهی داستان — متنِ کاملِ «تلخون»، اثرِ صمد بهرنگی]
حاشیهنویسی
با ادب و دقت بنویس — فقط متنِ فارسی پذیرفته میشود.
در حال بارگذاری حاشیهها…