در یک ده، در دامنهی کوهی سرسبز، باغچهای بود کوچک و دلگشا که در آن، یک درختِ هلو بود. این درخت، تنها درختِ هلوی همهی ده بود. هر سال بهار که میشد، گل میداد و بعد، شکوفههایش به هلوهایِ ریز و سرخ تبدیل میشد. اهالیِ ده با حسرت به این درخت نگاه میکردند، چون هرگز نمیتوانستند از میوهاش بچشند.
این باغچه، مالِ ارباب بود. اربابِ ده، که هر سال یک بار، آخرِ پاییز، از شهر میآمد و خرجِ سفرش را از همه گرفته و میرفت. وقتی هلوها میرسیدند، یکی از نوکرهای ارباب میآمد و همه را در سبد میچید و به شهر میبرد. روستاییان حتی یک هلو هم نمیتوانستند بخورند. حتی بچهها که از پسِ دیوارِ باغچه، هلوهایِ سرخ را میدیدند، آبِ دهانشان راه میافتاد و باز میگشتند.
یک سال، در همان دهکده، پسرکی بود به نامِ صادق. ده ساله بود. پدرش رعیتِ ارباب بود و در همان زمینهای ارباب کار میکرد. صادق هر بهار به دیوارِ باغچه میرفت و هلوها را تماشا میکرد. مادر گفته بود: «ای فرزند، چشمت را از مالِ غیر دور بدار.» صادق گوش میداد، اما دلش، نمیگذاشت.
یک روز، در یک عصرِ تابستان، که آفتاب رو به غروب بود، صادق از کنارِ باغچه میگذشت. دیوار کوتاه بود. صدای پرندهای از داخل میآمد. و یک هلو، فقط یک هلو، که از دیوار خم شده و در سویِ بیرون آویزان بود، چنان سرخ بود که صادق نتوانست خود را نگه دارد. دستش را دراز کرد. هلو را چید.
لحظهای ایستاد. در یک دستش هلوی سرخ بود. در سویِ دیگرش، صدای مادرش در گوشش پیچید: «از مالِ غیر دور بمان.» اما هلو در دستش بود. به اطراف نگاه کرد. کسی نبود. زود هلو را در دهانش گذاشت و گاز زد. شیرین بود — چنان شیرین که در همهی عمرش چیزی به این شیرینی نچشیده بود. اشک از چشمش سرازیر شد. نه از شادی. از شرم.
هلو را خورد. هستهاش را در دست گرفت. به خانه که رسید، هسته را در زیرِ شالی پنهان کرد. مادرش پرسید: «پسرم چیزی شده؟» گفت: «نه.» مادر بویِ هلو را از دهانِ پسرش حس کرد، اما چیزی نگفت. تنها چشمهایش نمناک شد. میدانست. مادران همیشه میدانند.
صادق، شب در رختخواب، خوابش نمیبرد. هستهی هلو در زیرِ بالشش بود. در دلش گفت: «این هسته را در زمینِ خودمان میکارم. تا بزرگ شود. تا درختی شود. تا هزار هلو بدهد. و آن وقت، همهی بچههای ده میتوانند هلو بخورند. آن وقت، یک هلویی که من دزدیدم، میشود هزار هلوی حلال.»
صبحِ زود، پیش از آنکه پدرش بیدار شود، به گوشهی حیاط رفت. در زیرِ درختِ توت، حفرهای کوچک کند. هسته را در آن گذاشت. خاک رویش ریخت. آبش داد. سپس برگشت و در رختخواب خوابید. وقتی پدرش بیدارش کرد، صادق دیگر آن پسرِ دیروز نبود. در دلش، انتظاری بود — انتظاری از سرِ کرامت.
سالها گذشت. هسته جوانه زد. درختی شد. اما درختِ هلو زود به بار مینشیند. سالِ سوم، چند هلوی ریز داد. صادق آنها را به بچههای همسایه داد. سالِ پنجم، دامن دامن هلو داد. صادق هرگز خودش از آنها نخورد. همه را به بچههای ده بخشید. میگفت: «من یکبار خوردهام. آن یک هلو برای من بس بود.»
سالِ هفتم، در میانِ بهار، اربابِ ده آمد و درختِ بزرگ را در گوشهی حیاطِ صادق دید. پرسید: «این درختِ هلو از کجا آمده؟» صادق راست گفت. ارباب خواست خشمگین شود، اما چیزی در نگاهِ آن پسرکِ هفدهساله بود که او را نگه داشت. گفت: «خوب. بگذار باشد. اما هرگز یک هلو هم به من ندهید.» و رفت.
بعدها، در همان ده، در همان خاک، هستههای آن درخت پراکنده شد. هر خانه، یک درختِ هلو پیدا کرد. ده پر شد از درختِ هلو. و بچههای ده، هر بهار، هلوی شیرین میخوردند. یک هلو، در دستِ یک پسرک، در یک عصرِ تابستان، شده بود هزار هلو. و هیچکس به یاد نمیآورد که آن یک هلو، در نخستین روز، دزدیده شده بود.
[ادامهی داستان — متنِ کاملِ «یک هلو، هزار هلو»، اثرِ صمد بهرنگی]
حاشیهنویسی
با ادب و دقت بنویس — فقط متنِ فارسی پذیرفته میشود.
در حال بارگذاری حاشیهها…