در آن شبِ بهاری، که هوای تهران از بویِ نسترن و یاسمنِ خانههای قدیمی سرشار بود، در ایوانِ کوچکِ خانهمان نشسته بودم و به ماه نگاه میکردم. مهتابی روشن بود؛ آنچنان روشن که میتوانستم خطوطِ کاشیهای حوضِ میان حیاط را بشمارم. هیچ صدایی نمیآمد، جز صدای فواره و گاهگاه صدای زنجرهای از پشتِ دیوار.
هفده ساله بودم و در آن سالها، یک پسرِ هفدهساله میتوانست از نگاهی، از حرفی، از خندهای، تمامِ شب را بیخواب بماند. من هم آن شب بیخواب بودم؛ نه برای آنکه نگاهی بر من افتاده باشد، بلکه برای آنکه نگاهی بر کسی نیفتاده بود و من از این بینگاهی رنج میبردم.
دخترِ همسایهمان، پروانه، آن روز در کوچه از کنارم گذشته بود و من سلام کرده بودم. او سرش را پایین انداخته بود و چیزی نگفته بود. این سکوت، که شاید برای دیگری اهمیتی نداشت، برای من چون شمشیری بود که در قلبم فرو رفته باشد. تمامِ راه را با خود گفتم: «چرا جواب نداد؟ مگر من که هستم که جوابم را ندهد؟»
پروانه پانزده ساله بود. در مکتبی که خانمی پیر در خانهاش برپا کرده بود، درس میخواند. قرآن یاد میگرفت و گاهگاه شعرهایی از سعدی و حافظ از او شنیده میشد که از روی کتاب میخواند و معنیِ بعضی از واژههایش را نمیفهمید. مادرش زنی بود ساده و مهربان که هرگاه مرا میدید، تعارفِ شیرینی میکرد.
اما پدرش، حاجمیرزا جواد، مردی بود کمحرف و گرفته. در بازار کاسبی داشت و هر روز صبحِ زود از خانه بیرون میرفت و شب با کیسهای کوچک از خواربار برمیگشت. به دخترش حساس بود؛ نمیگذاشت در بازار خرید کند، نمیگذاشت بیچادر از خانه بیرون رود، و حتی نمیگذاشت در ایوانِ رو به کوچه بنشیند.
من از پشتِ پنجرهی اتاقِ بالاخانه، گاهگاه پروانه را در حیاطِ خانهشان میدیدم — وقتی به آبانبار میرفت یا گلدانهای مادرش را آب میداد. آن وقتها قلبم چنان میتپید که گمان میکردم همسایهها هم صدایش را میشنوند. اما هیچ کلامی میانِ ما رد و بدل نمیشد جز همان «سلام»های گاهبهگاه که او گاه پاسخ میداد و گاه نمیداد.
مادرم زنی روشنبین بود. میدانست در دلِ من چه میگذرد، اما هرگز چیزی به زبان نمیآورد. تنها گاهی، وقتی پدرم نبود، میگفت: «پسرم، عشقِ نوجوانی همچون پروانهای است که گردِ شعله میگردد. اگر دور باشی، گرمت میکند. اگر نزدیک شوی، میسوزی. مواظبِ خودت باش.»
آن شب، در ایوان، در حالیکه نگاهم به ماه بود، صدای نازکی از پشتِ دیوارِ همسایه به گوشم رسید. کسی شعری از حافظ میخواند — با لحنی شکسته و معصومانه. صدا، صدای پروانه بود. گوش تیز کردم. میخواند: «اگر آن ترکِ شیرازی به دست آرد دلِ ما را... به خالِ هندویش بخشم سمرقند و بخارا را...»
هرگز فکر نمیکردم شعرِ حافظ اینقدر زیبا باشد. آن شب فهمیدم که ادبیات، آن چیزی نیست که در مکتب یاد میدهند؛ ادبیات همان است که در صدای دختری پانزدهساله، در شبِ بهاری، از پشتِ دیواری کاهگلی به گوش میرسد و دلی هفدهساله را تا صبح بیدار نگه میدارد.
— پایانِ این گزیده از مجموعهداستانِ «پروانه» نوشتهی محمد حجازی. متنِ کاملِ مجموعه در نسخههای انتشارِ معاصر در دسترس است.
ادامه داره — بهزودی روی سخنشناس قرار میگیرد.
حاشیهنویسی
با ادب و دقت بنویس — فقط متنِ فارسی پذیرفته میشود.
در حال بارگذاری حاشیهها…