هما در میانِ گلهای باغچه ایستاده بود و گلهای مریم را با دستِ ظریفِ خود میچید. آفتابِ بعدازظهر بر صورتش میتابید و گونههایش، که از گرمای بهار سرخ شده بود، چون دو گلِ شکفتهی صورتی مینمود. روسریای ابریشمی به سر داشت و چندتارِ موی طلاییش از زیرِ آن بیرون زده بود و در نسیم تکان میخورد.
بیست ساله بود. در خانهای بزرگ و قدیمی در محلهی دروازهقزوین زندگی میکرد، با پدر و مادر و دو برادر. پدرش، آقای دهقان، تاجری بود میانهحال که در بازارِ مسگرها مغازهای داشت و در میانِ همکارانش به امانتداری معروف بود. مادرش زنی بود خانهدار و نجیب که جز خانهداری و عبادت کاری نمیشناخت.
هما در دارالفنون درس خوانده بود — یکی از معدود دخترانی که در آن سالها چنین موهبتی نصیبشان شده بود. به فرانسه آشنایی داشت و رمانهای دوما و ویکتور هوگو را به زبانِ اصلی میخواند. در خانهشان قفسهای کوچک از کتاب داشت که هر کتابش با محبت بر بالای دیگری چیده شده بود.
آن روز عصر، در حالیکه گلها را در سبدِ کوچکش جمع میکرد، صدای زنگِ در آمد. خدمتکار، آغا کوچک، در را گشود و چند لحظه بعد به اتاقِ پذیرایی رفت و چیزی به مادرِ هما گفت. مادر بلند شد و به ایوان آمد و هما را صدا کرد: «هما جان، بیا. آقای کیانی، رفیقِ پدرت، با پسرش آمدهاند.»
هما لرزشی در دلش حس کرد. آقای کیانی را میشناخت — مردی بود محترم، با ریشِ سفیدِ کوتاه و عینکی طلایی. اما پسرش، فریدون، را تنها یکبار در یک مهمانیِ خانوادگی دیده بود؛ جوانی بود بلندقد، با چشمانی روشن و لبخندی که در نخستین دیدار بر دلِ هر کسی مینشست. در دلش گفت: «چرا حالا؟ چرا با پسرش؟» و فهمید.
به اتاقِ خود رفت و چادری سفید بر سر افکند. در آینه به خود نگاه کرد. صورتش رنگپریده بود اما چشمانش از همیشه روشنتر مینمود. به خود گفت: «من هنوز آماده نیستم. هنوز نمیدانم چه میخواهم.» اما میدانست که در این خانه، خواستِ یک دختر، آخرین چیزی است که اهمیت دارد.
وقتی به اتاقِ پذیرایی وارد شد، آقای کیانی و فریدون از جا برخاستند. آقای کیانی لبخندی پدرانه زد و گفت: «ما شدها شنیدهایم که در این خانه دختری هست که هم زیباست و هم با سواد. حالا چشمم به جمالش روشن شد.» هما سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت. اما در گوشهی چشم نگاهی به فریدون انداخت.
فریدون نیز به او نگاه کرد. نگاهشان لحظهای به هم گره خورد و هما حس کرد چیزی در دلش به جنبش درآمد. نه ترس بود، نه شادی؛ چیزی میانِ این دو. شاید همان احساسی که شاعران از آن سخن گفتهاند و رماننویسان دفتری از آن نوشتهاند، و هیچکس هنوز نتوانسته بهدرستی توصیفش کند.
مادرش چای آورد. پدرش از تجارت سخن گفت. آقای کیانی از قیمتِ ارز شکوه کرد. فریدون از سفری که اخیراً به اروپا رفته بود تعریف کرد. اما هما هیچیک از این حرفها را نمیشنید. ذهنش جای دیگری بود — جایی که گلهای مریمِ نچیده هنوز در باغچه ایستاده بودند و او میتوانست بازگردد و گلچینی را از سر بگیرد، و وانمود کند که هیچ چیز در زندگیاش تغییر نکرده است.
— پایانِ این گزیده از رمانِ «هما» نوشتهی محمد حجازی. این رمان نخستینبار در سال ۱۳۰۷ منتشر شد و در نسخههای متعددی تجدیدِ چاپ شده است.
ادامه داره — بهزودی روی سخنشناس قرار میگیرد.
حاشیهنویسی
با ادب و دقت بنویس — فقط متنِ فارسی پذیرفته میشود.
در حال بارگذاری حاشیهها…