زنبورکی کوچک با بالهای نازکِ شفاف، در کندوی بزرگی زندگی میکرد. او میخواست بهترین عسل را برای مادربزرگش بسازد که کمی ناخوش بود.
زنبورک از خانه بیرون آمد و به اولین گل که گلِ بنفشه بود، رسید. گفت: «بنفشهی نازنین، میتوانی کمی شیره به من بدهی؟» بنفشه گفت: «بفرما، عزیزم!»
بعد به گلِ یاس رسید. یاسِ خوشبو گفت: «من بویم را با شیرهام میدهم تا عسلت معطر شود.» زنبورک بینهایت خوشحال شد.
گلِ آفتابگردان بزرگترین گل بود. گفت: «بیا، روی پروانهام بنشین! گرمای آفتاب در شیرهی من هست.» زنبورک نشست و گرما را احساس کرد.
حالا زنبورک بدنش پر از شیرهی گلها بود. به کندو برگشت و با خواهرانش شیره را به عسل تبدیل کرد. اما هنوز چیزی کم بود.
زنبورک گفت: «این عسل خوب است، اما برای مادربزرگ یک چیزِ خاص هم میخواهم.» به باغ برگشت و از پرندهی بلبل پرسید: «چه چیزی به عسل طعمِ ویژه میدهد؟»
بلبل خندید و گفت: «عشق! وقتی با عشق چیزی بسازی، طعمش از همه چیز شیرینتر میشود.» زنبورک سری تکان داد و به کندو برگشت.
این بار وقتی شیره را به عسل تبدیل میکرد، به مادربزرگ فکر کرد، به لبخندش، به دستِ گرمش، به قصههایش. عسل ذره ذره طلاییتر و شفافتر شد.
زنبورک عسل را در ظرفی کوچک به مادربزرگ برد. مادربزرگ که چشید، چشمهایش برق زد و گفت: «این شیرینترین عسلی است که در عمرم خوردهام! این عسل پر از عشق است.»
مادربزرگِ زنبورک خوب شد و بالهایش دوباره قوی شدند. هر بهار، زنبورک به یادِ آن روز با عشق عسل میساخت، و جبار باغچهبان این قصه را برای کودکانِ ایران به یادگار گذاشت.