شنگول و منگول دو بزغالهی شیطون بودند که با مادرشان در کلبهای کنارِ جنگل زندگی میکردند. مادر هر روز برایشان شیر و علف میآورد.
یک روز که هوا آفتابی بود، مادر گفت: «بچههایم، من میروم چمنِ سبز بیاورم. مواظبِ هم باشید و فقط برای صدای من در را باز کنید.»
مادر برایشان رمزِ کوچکی هم گفت: «وقتی برگشتم، میگویم: شنگول و منگولِ من، در را به روی مادر باز کنید.»
مادر که رفت، گرگِ بدذاتی از پشتِ پنجره صدایشان را شنید. گرگ نزدیکِ در آمد و با صدای کلفت گفت: «بچهها، در را باز کنید!»
شنگول گفت: «نه! تو مادر ما نیستی. مادرمان صدای نازک و مهربان دارد، اما صدای تو کلفت و خشن است.» گرگ ناراحت رفت.
گرگ کمی عسل پیدا کرد و خورد تا صدایش نازک شود. دوباره برگشت و در زد. اما این بار منگول گفت: «اگر مادرمانی، دستت را از زیرِ در نشان بده.»
گرگ پنجهی سیاهش را زیرِ در گذاشت. شنگول و منگول خندیدند و گفتند: «دستِ مادرِ ما سفید و نرم است، نه سیاه و پشمالو!»
گرگِ کلافه فکر کرد و فکر کرد. هرچه کرد، نتوانست خودش را شبیهِ مادرِ بزغالهها کند. آخرسر خسته و گرسنه به جنگل برگشت و دیگر هرگز جرئت نکرد به آن کلبه نزدیک شود.
وقتی مادر رسید و رمز را گفت، بزغالهها با خوشحالی در را باز کردند و خود را در آغوشِ مادر انداختند.
مادر آنها را بوسید و گفت: «آفرین به هوش و گوشِ تیزِ شما، عزیزانِ من!» و آن شب، همه دورِ هم نشستند و قصهها گفتند.