یکی بود، یکی نبود. در کوهپایهای سرسبز، خانمی بز با دو بزغالهاش زندگی میکرد. اسمِ بزغالهی اول «شنگولشنگول» بود و اسمِ بزغالهی دوم «حسنحسنی».
شنگولشنگول خیلی شیطون و شاد بود — همیشه میجهید و میخندید. حسنحسنی آرامتر بود و چشمهایش همیشه باز و دقیق، انگار دنیا را زیرِ نظر داشت.
مادر بز هر صبح میرفت کوهستان، علفِ تازهی صبحگاهی میچید. به بزغالهها میگفت: «من تا ظهر برمیگردم. در را قفل کنید و فقط برای رمزِ من باز کنید: شنگولشنگولِ من، حسنحسنیِ من، در را به روی مادر باز کنید.»
یک روز، گرگی گرسنه از پشتِ بوتهای حرفهای مادر را شنید. زیرِ لب گفت: «بهبه! دو بزغالهی نازنازی! میروم رمز را تقلید میکنم.»
مادر که رفت، گرگ نزدیکِ در آمد. اما رمز را درست به یاد نمیآورد. در زد و با صدای کلفت گفت: «شنگول و حسن، در را باز کنید!» شنگولشنگول از پشتِ در گفت: «اِه! این که اسمهای ما را درست نگفت. ما شنگولشنگول و حسنحسنی هستیم. تو مادر ما نیستی!»
گرگ از خجالت سرخ شد، رفت کنارِ چشمه نشست و گوش داد. کمی بعد، یک گنجشکِ مهربان رمز را تمرین میکرد. گرگ رمز را قلب شد و برگشت.
این بار با صدای کلفتاش گفت: «شنگولشنگولِ من، حسنحسنیِ من، در را به روی مادر باز کنید.» حسنحسنی با گوشِ تیزش گوش داد و گفت: «صدای مادر ما نازک است، اما این صدا کلفت و خَشدار است. تو مادر ما نیستی!»
گرگ رفت، یک لیوان عسل خورد، صدایش نازکتر شد. برگشت و دوباره رمز را گفت. حالا صدا مثل مادر بود! حسنحسنی کمی شک کرد، اما شنگولشنگول گفت: «صبر کن! بگذار دستت را از زیرِ در نشانمان بدهی.»
گرگ پنجهی پُشمالوی سیاهش را زیرِ در فرو کرد. شنگولشنگول قاهقاه خندید: «این که پنجهی گرگ است! دستِ مادر ما سفید و نرم است، نه سیاه و پُشمالو!»
گرگ کلافه شد. آرد در دستش پاشید تا سفید شود. اما حسنحسنی گفت: «صبر کن! بگذار از سوراخِ کلید نگاهت کنم.» نگاه کرد و دید: گوشهای دراز، دندانهای تیز، چشمهای زرد. گرگ بود!
بزغالهها با هم بنا کردند به داد و فریاد: «گرگ آمده! گرگ آمده!» کلاغی روی شاخه ضربان بال زد و فریاد را به همهی کوهستان رساند. صدای فریاد به مادر بز رسید. مادر دوید سمتِ خانه.
گرگ که دید لو رفت، خواست فرار کند. اما همین که برگشت، با مادر بز روبهرو شد. مادر شاخهایش را پایین آورد و گفت: «گرگِ بدذات! چرا میخواستی بچههایم را فریب بدهی؟»
گرگ زانو زد. سرش را پایین انداخت و گفت: «خانم بز، ببخشید. من گرسنه بودم و فکر کردم تنها راهِ سیر شدن، خوردنِ دیگران است. اما حالا فهمیدم که فریبکاری کسی را سیر نمیکند، فقط رسواش میکند.»
مادر بز کمی فکر کرد. گفت: «اگر راست میگویی، بیا با ما زندگیِ تازه شروع کن. در این کوهستان توت و انجیر و انگور فراوان است. گیاهخواری هم سیر میکند، هم آرامش میآورد.»
گرگ از آن روز توت و میوه خورد. اوّل سخت بود، اما کمکم لذت بُرد. شکمش پُر میشد و دیگر کسی از او نمیترسید. حتی بزغالهها هم گاهی با او بازی میکردند.
شنگولشنگول و حسنحسنی به مادر گفتند: «مامان، چقدر خوب شد که گرگ توبه کرد!» مادر بوسیدشان و گفت: «هوش و گوشِ تیزِ شما، یک گرگ را به دوست تبدیل کرد. این بزرگترین قدرتِ شماست.»
و اینطور بود که در آن کوهستانِ سرسبز، دو بزغالهی باهوش و گرگی توبهکار و مادر بزی مهربان، در صلح و دوستی کنارِ هم زندگی کردند. قصهی ما به سر رسید، کلاغه به خانهاش نرسید.