یکی بود، یکی نبود. در گوشهای از جنگل، خاله گرگی زندگی میکرد با چشمهای مهربان و دلبزرگ. خاله گرگ کمی سادهدل بود و هرکس هر چه میگفت، باور میکرد.
در همان نزدیکی، خاله روباهی هم خانه داشت. خاله روباه زرنگ و هوشیار بود و راهوچاهِ جنگل را خوب میدانست. اما کسی با او دوست نمیشد، چون میترسیدند گولشان بزند.
یک روزِ پاییزی که برگهای زرد روی زمین فرش شده بودند، خاله روباه از کنارِ خانهی خاله گرگ رد میشد. بوی نانِ تازه از تنور میآمد و دلِ خاله روباه ضعف رفت.
خاله گرگ خاله روباه را دید و گفت: «خاله جان، بیا تو! نانِ گرم پختهام و چای روی سماور است.» خاله روباه با تعجب پرسید: «مرا دعوت میکنی؟ خبر داری مردم دربارهی من چه میگویند؟»
خاله گرگ خندید و گفت: «من گفتهی مردم را گوش نمیدهم. خودت را که تا حالا ندیدهام، چرا قضاوت کنم؟» خاله روباه یک لحظه بیحرکت ماند. تا حالا کسی اینطور با او حرف نزده بود.
آن روز با هم نان خوردند و چای نوشیدند. خاله روباه برای خاله گرگ از راههای مخفیِ جنگل گفت و خاله گرگ برای خاله روباه از طرزِ پختنِ نانِ سنگک. شب که شد، آنها دیگر دو دوست بودند.
روزها گذشت. یک صبحِ سرد، خاله روباه دید سبدِ نانِ خاله گرگ پُر است و در خانهی خودش هیچ نیست. وسوسه شد. با خودش گفت: «یکی دو تا نان بردارم، خاله گرگ که متوجه نمیشود. سادهدل است.»
دستش را به طرفِ سبد دراز کرد. اما درست در همان لحظه، چشمش به فنجانِ چایی افتاد که خاله گرگ روز اولِ آشنایی برایش ریخته بود. فنجان هنوز روی طاقچه بود.
خاله روباه دستش را عقب کشید و آرام نشست. با خودش گفت: «اگر زرنگیام را برای فریبِ تنها دوستم به کار ببرم، دیگر چیزی برایم نمیماند. نانِ دزدی فقط یک شکم را سیر میکند، اما دوستی یک عمر را.»
صدا کرد: «خاله گرگ! بیا با هم برویم چوب جمع کنیم. هوا سرد است و تو تنهایی نمیتوانی.» خاله گرگ خوشحال شد و با هم به جنگل رفتند.
بینِ راه، خاله روباه دید روباه دیگری کمین کرده تا مرغی را از کنارِ آب بدزدد. خاله روباه آن روباه را صدا زد و گفت: «این کار را نکن. اگر گرسنهای، با ما بیا — جای یک نفر بیشتر هم در خانهی خاله گرگ هست.»
خاله گرگ تعجب کرد و گفت: «خاله روباه! تو که اینقدر زرنگ بودی، چطور اینقدر مهربان شدی؟» خاله روباه لبخند زد: «زرنگی بدونِ مهربانی فقط حقهبازی است. مهربانیِ بدونِ زرنگی هم گاهی سادهلوحی. باید با هم باشند.»
خاله گرگ سرش را تکان داد. آن شب خاله گرگ به خاله روباه گفت: «از تو یاد گرفتم چطور حواسم را جمع کنم و گولِ هرکسی را نخورم.» خاله روباه گفت: «و من از تو یاد گرفتم چطور به یک نفر اعتماد کنم بدونِ آنکه از او نقشهای در سر داشته باشم.»
از آن روز به بعد، خاله گرگ و خاله روباه با هم در گوشهی جنگل زندگی کردند. کلبهای کوچک، تنوری گرم، و هر صبح بوی نانِ تازه که در جنگل میپیچید.
هرکس از جنگل میگذشت و گرسنه بود، میتوانست در بزند و نان بگیرد. حتی روباههای دیگرِ جنگل هم آرامآرام آدابِ تازهای یاد گرفتند.
و اینطور بود که دو خالهی جنگل ما به همه نشان دادند: زرنگی وقتی به کارِ کمک بیاید، میشود فضیلت؛ و سادگی وقتی با دقت همراه شود، میشود حکمت. قصهی ما به سر رسید، کلاغه به خانهاش نرسید.