یکی بود، یکی نبود. در دهی کوچک، پیرمردی به نامِ قنبر زندگی میکرد که یک بزِ سفیدِ خوشقد و قامت داشت. همه او را «بزِ قنبر» صدا میزدند.
بزِ قنبر هر روز همراهِ قنبر به کوه میرفت تا چرا کند. قنبر برایش از علفهای خوشمزهی هر فصل میگفت: «بهار: شبدر، تابستان: علفِ کوهی، پاییز: برگِ زرد، زمستان: یونجهی خشکیده.»
یک روز که هوا خوب بود، بزِ قنبر گفت: «من دیگر بزرگ شدم. میخواهم تنهایی به کوه بروم.» قنبر گفت: «باشد، اما سه چیز یادت بماند: راه را گم نکن، تشنه نمان، و قبل از غروب برگرد.»
بزِ قنبر با شادمانی به راه افتاد. هرچه بالاتر میرفت، علفِ تازهتر میدید. شبدر، گُلِ کوهی، برگِ نعنا — همهی اینها را چشید و گفت: «وای، چه خوشمزه!»
وقتی شکمش سیر شد، اطرافش را نگاه کرد. اما هیچچیز آشنا ندید. کوههای دیگر، صخرههای ناشناخته. بزِ قنبر فهمید راه را گم کرده.
تشنه هم شده بود. حرفِ قنبر یادش آمد: «تشنه نمان.» اما دیگر دیر بود. زبانش خشک شده بود و آفتاب تند میتابید.
بزِ قنبر روی سنگی نشست و کمی فکر کرد. به جای آنکه گریه کند، گفت: «قنبر همیشه از خورشید استفاده میکرد تا جهت را پیدا کند. صبح خورشید کجا بود؟ آن طرف. الان کجاست؟ این طرف.»
بزِ قنبر آرامآرام به سمتِ خورشید راه افتاد. در راه به آبشارِ کوچکی رسید. آب نوشید و دلش خنک شد. گفت: «حالا که آب پیدا کردم، بقیهاش هم درست میشود.»
کمی جلوتر، صدای زنگولهای آشنا شنید. گلهی بزهای ده داشتند برمیگشتند. بزِ قنبر با خوشحالی دوید و به آنها پیوست.
وقتی به ده رسید، قنبر در درگاهِ خانه ایستاده بود. نگران به نظر میرسید، اما وقتی بزِ قنبر را دید، لبخندِ بزرگی زد و گفت: «خانهای، عزیزِ من.»
بزِ قنبر شرمنده گفت: «راه را گم کردم. تشنه شدم. حرفت را گوش ندادم.» قنبر سرش را نوازش کرد و گفت: «گم شدن عیب نیست. مهم این است که راهِ برگشت را پیدا کردی.»
بزِ قنبر پرسید: «چطور پیدا کردم؟» قنبر گفت: «چون به جای ترسیدن، فکر کردی. چون به جای گریه، خورشید را دیدی. چون به جای ناامیدی، صدای زنگوله را شنیدی. اینها همان درسهایی است که هر بار با هم به کوه میرفتیم.»
آن شب قنبر برای بزش یونجهی خشکیده آورد و کمی نمک. بزِ قنبر گفت: «از فردا دوباره با هم میرویم. تنها رفتن خوب است، اما با تو رفتن بهتر است.»
و اینطور بزِ قنبر کوچک ما یاد گرفت که گمشدن ترسناک نیست — ترسناک، فراموشکردنِ درسهاست. قصهی ما به سر رسید، کلاغه به خانهاش نرسید.