یکی بود، یکی نبود. در یک باغچهی پر از گُل، خاله سوسکهی کوچولویی زندگی میکرد که چشمهای براق و چادری به رنگ شب داشت.
خاله سوسکه تصمیم گرفت برای پیدا کردنِ یارِ مهربانش از خانه بیرون برود. لباس قشنگش را پوشید و راه افتاد.
سرِ راه به موشِ مهربانی رسید. موش گفت: «خاله سوسکهی نازنین، کجا میروی؟» خاله سوسکه گفت: «میروم دنبالِ یارِ مهربان.»
موش با خنده پرسید: «اگر با تو دعوایم شد، چهکار میکنی؟» خاله سوسکه فکر کرد و گفت: «نه، تو زیادی دندانهایت تیز است. میترسم.» و راهش را ادامه داد.
کمی جلوتر، گربهای را دید که زیرِ سایهی درختِ توت چُرت میزد. گربه چشمهایش را باز کرد و گفت: «بهبه، خاله سوسکه! کجا با این عجله؟»
خاله سوسکه گفت: «دنبالِ یارِ مهربان میگردم.» گربه دُمش را تکان داد و گفت: «اگر روزی خسته شدم، صدایم بلند میشود.» خاله سوسکه گفت: «نه، صدای تو خیلی بلند است. میترسم.»
خاله سوسکه به راه افتاد تا اینکه به آقا موشهی کوچولویی رسید. آقا موشه دستمالی به دست داشت و گُلِ سرخی به سینه زده بود.
آقا موشه با مهربانی گفت: «خاله سوسکه، چرا تنها قدم میزنی؟» خاله سوسکه گفت: «دنبالِ یارِ مهربانم.» آقا موشه گفت: «اگر مرا انتخاب کنی، هر روز برایت گُلِ یاس میچینم.»
خاله سوسکه پرسید: «اگر روزی با هم قهر کردیم، چه میکنی؟» آقا موشه خندید و گفت: «قهر؟ ما با هم آشتی میمانیم و هر شب چای مینوشیم.»
خاله سوسکه خوشحال شد. دستِ آقا موشه را گرفت و با هم به خانهی کوچکِ گِلی برگشتند.
از آن روز به بعد، خاله سوسکه و آقا موشه در باغچهای پر از گل زندگی کردند. هر صبح با آوازِ گنجشکها از خواب بیدار میشدند و هر شب کنارِ هم چای مینوشیدند.
و اینطور بود که خاله سوسکهی کوچولوی ما، مهربانترین یارِ دنیا را پیدا کرد. قصهی ما به سر رسید، کلاغه به خانهاش نرسید.