در دامنهی کوه، خانمی بزی زندگی میکرد به نامِ بز زنگولهپا. زنگولهای کوچک از گردنش آویزان بود که هر بار راه میرفت، صدای ملایمش در کوهستان میپیچید.
بز زنگولهپا سه بزغالهی ناز داشت: شنگول، منگول و کوچولوحبهانگور. هر سه بازیگوش بودند و مادرشان را خیلی دوست داشتند.
یک روز صبح، مادر گفت: «بچههایم، من میروم علفِ تازه بچینم. در را قُرص ببندید و تا برنمیگردم برای کسی باز نکنید.»
بزغالهها قول دادند و مادر با خیالِ راحت رفت. در راه، گرگی بدخلق آنها را از پشتِ بوته دید و فکرِ شیطنت به سرش زد.
گرگ به درِ خانه رفت و گفت: «منم مادرتان، در را باز کنید.» اما شنگول گوشش تیز بود و گفت: «نه! صدای تو از مادرمان کلفتتر است.»
گرگ رفت و کمی عسل خورد تا صدایش نازک شود. برگشت و دوباره در زد. این بار منگول گفت: «نه! دستِ تو از پشتِ در سیاه است، مادرِ ما دستِ سفید دارد.»
گرگ هرچه تلاش کرد، نتوانست بزغالهها را گول بزند. خسته و دستخالی به جنگل برگشت و دیگر هیچوقت دور و برِ خانهی بز زنگولهپا پیدایش نشد.
وقتی مادر برگشت، بزغالهها برایش تعریف کردند چه کردهاند. بز زنگولهپا با لبخند گفت: «آفرین به شما! هوش و همکاری بهترین سلاحِ شماست.»
آن شب همه دورِ هم نشستند، علفِ تازه خوردند و مادر برایشان قصه گفت. صدای زنگولهی مادر در اتاق میپیچید و بزغالهها با لبخند به خواب رفتند.
از آن روز به بعد، شنگول و منگول و کوچولوحبهانگور همیشه با هم بازی میکردند و یاد گرفتند که با همدلی هر مشکلی حل میشود.