یکی بود، یکی نبود. در روزگاران بسیار قدیم، در شهری دور، دختری زندگی میکرد به نامِ فاطمه که قلبش از مهتاب نرمتر بود. مادرش را در کودکی از دست داده بود و با پدر و نامادریاش زندگی میکرد.
نامادری دلِ سختی داشت. هر روز فاطمه را به کارهای سخت میگماشت و دختر خودش را به ناز نگه میداشت. اما فاطمه با همهی اینها صبور بود و هرگز شکایت نمیکرد. فقط شبها، در گوشهی اتاق، گاهی آرام اشک میریخت.
یک روز، صدای ناشناسی در گوشِ فاطمه پیچید — انگار از زیرِ بالشش بود. صدا گفت: «دخترِ نازنین، در باغچهی پشتِ خانه، زیرِ درختِ انار، سنگی پنهان است. آن سنگ، سنگِ صبور است. هرکس درد خود را به او بگوید، سنگ گوش میدهد.»
فاطمه شگفتزده شد. شب که همه خوابیدند، پاورچین پاورچین به باغچه رفت. زیرِ درختِ انار، سنگِ سفیدِ کوچکی پیدا کرد که در نورِ ماه میدرخشید. آن را برداشت و در دامنش گذاشت و آرام شروع به حرف زدن کرد.
گفت: «سنگ جان، من خستهام. مادرم را از دست دادهام و کسی صدای دلِ مرا نمیشنود. نامادری از من کار میکشد و دخترش به من میخندد. پدرم هم سرش به کارهای خودش گرم است. من با که حرف بزنم؟»
سنگ ساکت بود. اما فاطمه حس کرد سنگ گرمتر شده. ادامه داد: «بعضی شبها آنقدر تنهایم که فکر میکنم اگر فریاد بزنم، کسی نمیشنود. اما حالا تو هستی. تو حداقل گوش میدهی.»
فاطمه هر شب، آرام و پنهانی، به باغچه میرفت و با سنگ حرف میزد. درد دلش را، خاطرهاش از مادرش را، آرزوهایش را. هر شب کمی سبکتر میشد و هر صبح کمی شادابتر برمیخاست.
اما کمکم چیزِ عجیبی اتفاق افتاد. سنگ هر شب کمی بزرگتر میشد. انگار غصههای فاطمه را در خود جمع میکرد. سنگ سنگینتر و سنگینتر میشد و گاهی فاطمه حس میکرد سنگ هم اشک میریزد.
پیرزنی مهربان در همسایگیِ آنها زندگی میکرد به نامِ ننهجان. ننهجان از پنجره فاطمه را میدید که هر شب به باغچه میرود. یک شب آرام در پیاش رفت و دید دختر با سنگی حرف میزند. اشک در چشمانِ ننهجان جمع شد.
فردا صبح، ننهجان فاطمه را دید و گفت: «دخترم، چرا قصهات را به من نگفتهای؟ من که اینجا، هر روز اینجا بودهام.» فاطمه سر پایین انداخت و گفت: «فکر میکردم کسی نمیخواهد بشنود.»
ننهجان دستِ فاطمه را گرفت، نشست، و گفت: «حالا برایم بگو. از اول. من گوش میدهم.» فاطمه شروع به گفتن کرد و ننهجان فقط گوش داد. وقتی فاطمه تمام کرد، ننهجان او را در آغوش گرفت و گفت: «دخترم، تو تنها نیستی.»
ننهجان همان روز به پدرِ فاطمه رفت و آرام و با احترام حقیقت را به او گفت. پدر که سرش گرمِ کار بود و چیزی نمیدید، تکان خورد. آن شب فاطمه را در آغوش گرفت و گفت: «دخترم، مرا ببخش که نشنیدم.»
نامادری هم وقتی دید پدر فهمیده، و دید دخترِ خودش هم در گوشهای نشسته و نگاه میکند، اشک ریخت. آمد و دست بر شانهی فاطمه گذاشت و گفت: «مرا ببخش. من با دلِ خودم هم بد بودم، که با تو بد شدم.» و قول داد دیگر آنطور نباشد.
آن شب فاطمه به باغچه رفت تا با سنگ صبور هم خداحافظی کند. سنگ را که در آغوش گرفت، حس کرد سبکتر شده — خیلی سبکتر از قبل. سنگ آرام در دستش لرزید، انگار لبخند میزد. فاطمه گفت: «ممنون که آن وقتها گوش دادی، وقتی هیچکس نمیشنید.»
سنگ را همانجا، زیرِ درختِ انار، گذاشت. فاطمه فهمیده بود که سنگ صبور همیشه آنجاست — برای هر کس که هیچ گوشِ دیگری ندارد. اما حالا خودِ فاطمه هم شنوندهای داشت: ننهجان، پدر، و حتی نامادری.
و اینطور بود که فاطمه یاد گرفت: دردی که گفته شود، سبک میشود. و کسی که گوش میدهد، خودش بخشی از درمان است. قصهی ما به سر رسید، اما درسش هنوز در دلِ هر کسی هست که روزی غمی داشته و نگفته.