یکی بود، یکی نبود. در دهی سرسبز و کوچک، پسرکی زندگی میکرد به نامِ حسنی. حسنی موهای فِرفِری داشت و چشمهایش همیشه خوابآلود بود.
حسنی هیچ کاری دوست نداشت. صبحها دیر از خواب بیدار میشد، لباسهایش را پدر و مادرش تنش میکردند و حتی برای خوردنِ نان، کسی باید لقمه را در دهانش میگذاشت.
مادرش میگفت: «حسنیِ نازنینم، بیا یک کارِ کوچک بکن. مثلاً ظرفِ آبت را خودت بردار.» اما حسنی خمیازه میکشید و میگفت: «بعداً، مامان، الان حالش را ندارم.»
پدرش هم میگفت: «بیا با هم برویم باغ، نشای کوچکی بکاریم.» حسنی روی تشک میغلتید و میگفت: «بابا، آفتاب سرم را گرم میکند، تو برو.»
یک روز صبح، مادر تشتِ کوچکی پر از دانه گذاشت کنارِ حسنی و گفت: «امروز من و بابا میرویم بازار. اگر دلت خواست، این دانهها را در باغچه بکار. اگر هم نخواستی، اشکالی ندارد.»
حسنی اوّل میخواست بخوابد. اما گنجشکی روی شاخه نشست و گفت: «حسنی، حسنی! این دانهها اگر بمانند، خشک میشوند. حیف نیست؟» حسنی فکر کرد: «خب، فقط یک دانه میکارم. همین.»
حسنی بلند شد، یک دانه را گرفت و در باغچه گذاشت. کمی آب رویش ریخت. وقتی برگشت، با خودش گفت: «اِه! این که سخت نبود.» یکی دیگر کاشت. بعد یکی دیگر. بعد همه را کاشت!
وقتی پدر و مادر برگشتند، حسنی با لبخندی پهن دَمِ در ایستاده بود. مادر تشت را خالی دید و چشمهایش از تعجب گرد شد. حسنی گفت: «مامان، همه را کاشتم!»
پدر حسنی را بغل کرد و گفت: «آفرین پسرم! دیدی توانستی؟» حسنی خندید. آن شب برای اولین بار، خودش لقمهی نانش را گرفت و خورد. مزهی نان طورِ دیگری بود — شیرینتر.
فردا صبح، حسنی زودتر از همیشه بیدار شد. دوید سراغِ باغچه و دانهها را آب داد. روزها گذشت و دانهها سبز شدند. حسنی هر روز به آنها سر میزد و آب میداد.
کمکم حسنی کارهای دیگر هم یاد گرفت. خودش لباس میپوشید، خودش کفشهایش را جفت میکرد، حتی به مادر کمک میکرد سفره بیندازد. هرچه بیشتر کار میکرد، شادتر میشد.
یک روز همسایهی پیر آمد و گفت: «حسنیجان، میتوانی برایم کمی آب بیاوری؟» حسنی با شوق دوید و کوزهی کوچکی آب آورد. پیرمرد گفت: «خدا قوت! تو دیگر مردِ کوچکی شدهای.»
حسنی فهمید چیزِ شگفتانگیزی: هر بار که کاری انجام میداد، یک ذره از قلبش بزرگتر و گرمتر میشد. کار کردن یعنی شاد بودن، یعنی هدیهای کوچک به دیگران دادن.
حالا در ده، همه میگویند: «حسنیِ ما زرنگترین پسرِ آبادی است.» اما حسنی میخندد و میگوید: «من زرنگ نیستم. من فقط یاد گرفتم که هر کارِ بزرگ، با یک کارِ کوچک شروع میشود.»
و اینطور بود که حسنیِ تنبل، شد حسنیِ کوشا و مهربان. قصهی ما به سر رسید، کلاغه به خانهاش نرسید.