یکی بود، یکی نبود. مادری بود که خیلی دلش پسری میخواست، اما هرچه دعا میکرد، خدا به او بچه نمیداد. یک روز روی پشتبام نشست و گفت: «خدایا، حتی اگر اندازهی یک نخود باشد، یک پسر به من بده!»
فردای آن روز، مادر در حالِ پاک کردنِ نخود بود که از میانِ نخودها، صدای کوچکی شنید: «سلام، مادر!» مادر تعجب کرد. نخودِ کوچکی روی دستش پرید و خندید: «من پسرت هستم، نخودی!»
مادر از خوشحالی او را بوسید و نخودی را در جیبش گذاشت تا گمش نکند. نخودی هرچند کوچک بود، اما هوشش خیلی بزرگ بود.
روزی پدر در مزرعه گاوآهن میکشید. نخودی گفت: «مادر، نان و خورش را به من بده، میبرم برای پدر.» مادر خندید: «تو که نمیتوانی!» اما نخودی اصرار کرد.
نخودی روی کوزهای از نان نشست و کوزه روی سرِ پسربچهی همسایه گذاشته شد. به مزرعه رسیدند و نخودی از پدر خواست: «بگذار من گاوآهن را برانم!» پدر خندید، اما نخودی پشتِ گوشِ گاو نشست و فریاد زد: «هیّ! هیّ!»
گاو راه افتاد و نخودی شاد و بانگبرآور، مزرعه را شخم زد. مسافری از راه میگذشت. صدای نخودی را شنید اما کسی را ندید. گفت: «این چه عجبی است!»
مسافر تصمیم گرفت نخودی را بخرد و به پادشاه نشان دهد. اما نخودی که زرنگ بود، خود را در گوشِ گاو پنهان کرد. مسافر هرچه گشت، نخودی را پیدا نکرد.
شب نخودی به خانه برگشت و خودش را در جیبِ پدر پنهان کرد. وقتی پدر در را باز کرد، نخودی پرید بیرون و فریاد زد: «مادر! من برگشتم!» مادر خندید و او را بغل کرد.
از آن روز به بعد، نخودی هر روز در کارِ خانه و مزرعه کمک میکرد. هرچند کوچک بود، اما با هوشش هر مشکلی را حل میکرد.
و اینطور بود که نخودی به همه نشان داد: «اندازهی آدم به جسمش نیست، به دلش و هوشش است.» قصهی ما به سر رسید، نخودی به آرزویش رسید.