در کنارِ آبراههای کوچک، خاله قورباغهای زندگی میکرد که دلش به اندازهی برکهای بزرگ بود. هر روز صبح، قورقوری شاد میخواند تا روستا بیدار شود.
یک روز خاله قورباغه دید که آبراهه پر از برگ و شاخه شده. آب نمیتوانست خوب جاری شود. خاله قورباغه گفت: «اگر آب نرسد، گلهای روستا تشنه میمانند!»
خاله قورباغه دستی به سینه زد و رفت سراغِ ماهیِ کوچولو. گفت: «ماهیجان، میتوانی برگها را با بالهات کنار بزنی؟» ماهی گفت: «بله، خاله جان!»
بعد سراغِ پروانهی زرد رفت. «پروانهجان، میتوانی به گلها خبر بدهی که آب در راه است؟» پروانه گفت: «حتماً، خاله جان!»
بعد سراغِ گنجشک رفت. «گنجشکجان، میتوانی شاخههای کوچک را با منقارت برداری؟» گنجشک گفت: «من که آمادهام!»
همه با هم شروع کردند. خاله قورباغه با پاهای قویاش برگها را جابهجا میکرد. ماهی زیرِ آب شنا میکرد و گنجشک شاخهها را در منقار میگرفت.
ظهر که شد، آبراهه پاک و آب شفاف شد. آب بهسرعت به سوی گلهای روستا جاری شد و گلها از خوشحالی سرشان را بالا گرفتند.
مردمِ روستا که این کار را دیدند، تعجب کردند. کشاورزِ پیر گفت: «این کارِ خاله قورباغه است. او همیشه به فکرِ ماست.»
بچههای روستا برای خاله قورباغه گُلِ یاسی بردند و گفتند: «ممنون، خاله جان!» خاله قورباغه از شادی روی برگِ نیلوفر سه بار جست و قورقور خواند.
از آن روز به بعد، خاله قورباغه و دوستانش هر بهار آبراهه را پاک میکردند و روستا همیشه پر از گلِ شاداب بود. اینطور بود که همکاری معجزه میکند.