در گوشهی انباری قدیمی، خانوادهی موشی زندگی میکرد. مادر، پدر و سه بچهموشِ بازیگوش. اما گربهای پشتِ در، همیشه چشم به انبار داشت.
بچهموشها از ترس نمیتوانستند بیرون بیایند. مادر گفت: «باید چارهای کنیم. بچهها باید آزاد بازی کنند.»
پدرموش که موشی هوشمند بود، فکری کرد. به گربهی پیرِ همسایه رفت و گفت: «گربهجان، چرا با دیگر گربهها مهربان نیستی؟»
گربه گفت: «هیچکس به من خوشآمد نمیگوید. همه از من میترسند، و من از تنهایی اخمو میشوم.»
پدرموش گفت: «اگر قول بدهی به ما کاری نداشته باشی، ما با تو دوست میشویم. هر شب با هم آواز میخوانیم.»
گربه که از تنهایی خسته شده بود، قول داد. آن شب، موشها و گربه دورِ هم نشستند. مادرموش پنیر آورد و گربه شیرِ تازه.
پدرموش نیِ کوچکی برداشت و آهنگی نواخت. گربه با صدای نازکش خواند، بچهموشها رقصیدند. شبی شاد در انبار به جا ماند.
از آن شب به بعد، انبار جای دوستی شد. گربه دیگر اخمو نبود و بچهموشها آزادانه بازی میکردند. حتی پنجره را باز میگذاشتند تا پروانهها هم بیایند.
مردمِ روستا که این صحنه را میدیدند، میخندیدند و میگفتند: «در این خانه دشمنی نیست، فقط دوستی است!»
جبار باغچهبان میگفت: «هیچکس از تولد دشمن نیست. دشمنی از تنهایی و بدفهمی میآید. کافی است یکی دست را دراز کند.»