یکی بود، یکی نبود. در روزگاران بسیار دور، در دهکدهای کوچک کنارِ رودخانه، خروسی زندگی میکرد به نامِ خروس زری پیرهن پری. پیراهنش از پرهای زرین بافته شده بود و تاجِ سرخش در آفتاب میدرخشید.
یک روز صبح، خروس زری در حیاطِ خانه دانه میچید که چشمش به چیزی برّاق افتاد. خم شد و دید سکهی طلایی کوچکی زیرِ خاک پنهان است. خروس سکه را برداشت و با شوق به آسمان نگاه کرد و گفت: «بهبه! این هدیهی خوبی برای پیرزنِ مهربانِ صاحبخانهام است.»
اما همان لحظه، شاهِ آن سرزمین که از کنارِ خانهها میگذشت، برقِ سکه را دید. شاه مردِ خودخواهی بود و هرچه میدید را برای خود میخواست. دستور داد سربازانش سکه را از خروس بگیرند و به قصرِ او ببرند.
خروس زری ناراحت شد. پرهای زرینش را تکاند، تاجِ سرخش را بالا گرفت و گفت: «من سکهام را پس میگیرم! حقِ من است.» و راهِ قصر را در پیش گرفت.
سرِ راه به گربهای رسید که زیرِ سایهی درختِ توت چُرت میزد. گربه چشم باز کرد و پرسید: «خروس زری، با این عجله کجا میروی؟» خروس گفت: «به قصرِ شاه میروم تا سکهام را پس بگیرم.» گربه گفت: «تنها سخت است. من هم با تو میآیم.» و در گوشِ خروس جا گرفت.
کمی جلوتر به الاغی رسیدند که کنارِ آسیاب ایستاده بود. الاغ پرسید: «دوستانم، کجا میروید؟» خروس قصه را گفت. الاغ گفت: «بارِ من سنگین است، اما برای حقّ، میآیم.» و راهی شد.
کنارِ کوچهای، نردبانی به دیوار تکیه داده بود و خسته به نظر میرسید. نردبان گفت: «من سالهاست همینجا ایستادهام. اگر پای دیوار به کارتان میآیم، بگذارید با شما بیایم.» خروس خندید و گفت: «بیا، که هر دوست به دردی میخورد.»
در نزدیکیِ قصر به رودخانهی کوچکی رسیدند که آباَش زلال بود. رودخانه پرسید: «این کاروانِ بامزه به کجا میرود؟» خروس قصه را گفت. رودخانه گفت: «من هم با شما میآیم. در کوزهای جا میگیرم.» و خروس کوزه را پر از آبِ او کرد.
به قصر که رسیدند، خروس روی دیوار پرید و خواند: «قوقولیقوقو! ای شاه! سکهام را پس بده!» شاه عصبانی شد. به آشپزش دستور داد خروس را بگیرد و در دیگِ آب جوش بیندازد.
آشپز خروس را در دیگ انداخت و درش را بست. اما رودخانه که در گوشِ خروس جا گرفته بود، آرام از منقارش بیرون آمد و آب جوش را سرد کرد. خروس از دیگ بیرون پرید، سالم و سرحال، و دوباره خواند: «قوقولیقوقو! ای شاه! سکهام را پس بده!»
شاه از تعجب چشمهایش گرد شد. این بار دستور داد خروس را در طویلهی اسبها بیندازند تا زیرِ سُمِ آنها برود. اما الاغ که با خروس بود، با صدای بلند عرعر کرد و اسبها را آرام نگه داشت. خروس از طویله سالم بیرون آمد.
شاه که حیران شده بود، گفت: «این خروس را به انبارِ گنج بیندازید تا میانِ سکهها له شود!» اما نردبان خود را به دیوارِ انبار تکیه داد و خروس از پلههای آن بالا رفت و سکهها را دید. سکهی خودش را پیدا کرد و دوستان دیگرِ شاه از سکههای گمشدهی مردم هم برداشتند.
وقتی خروس از انبار بیرون آمد، گربه روی شانهی او نشسته بود و چشمهایش در تاریکی میدرخشید. شاه که گربه را دید و چابکیِ او را فهمید، ترسید. اما خروس آرام گفت: «ای شاه، نترس. ما نیامدهایم تو را آزار بدهیم. آمدهایم چیزی به تو یاد بدهیم.»
خروس ادامه داد: «تو با تخت و تاجِ خود تنهایی. اما من با یک گربه، یک الاغ، یک نردبان و یک رودخانه، از همهی نقشههای تو قویترم. چون ما دوستیم، و دوستی از طلا گرانتر است.»
شاه سرش را پایین انداخت. برای اولین بار در زندگیاش خجالت کشید. سکههای مردم را به خروس داد تا به صاحبانشان برگرداند، و گفت: «از این به بعد، میخواهم یاد بگیرم چطور دوست داشته باشم.»
خروس زری، گربه، الاغ، نردبان و رودخانه با هم به دهکده برگشتند. پیرزنِ مهربان سکهاش را گرفت و برای همه نان و عسل آورد. شاه هم گاهی به دهکده میآمد و کنارِ آنها مینشست و گوش میداد. و اینطور بود که قدرتِ دوستی، از تختِ شاهی هم بلندتر شد.