یکی بود، یکی نبود. در روزگارانِ دور، در شهری زیبا، دختری زندگی میکرد به نامِ چهلگیس. موهایش چهل گیسِ بلندِ سیاه و طلایی بود که تا روی زمین میرسید و هر گیس صدای ملایمی داشت.
چهلگیس از بچگی هوشمند و کنجکاو بود. هر کتابی که میدید میخواند، و هر سؤالی که داشت میپرسید. در باغچهی خانهاش، با پرندهها حرف میزد و پرندهها هم انگار جوابش را میفهمیدند.
یک روز، دیوی پیر و حسود از کوه پایین آمد. دیو شنیده بود دختری در شهر چنان زیرک و مهربان است که حتی پرندهها دوستش دارند. دیو از روی حسادت چهلگیس را دزدید و در برجی بلند، در میانِ صحرایی دور، زندانی کرد.
برج درب و پنجره نداشت — فقط یک پنجرهی کوچک در بالا. هر روز دیو زیرِ برج میآمد و فریاد میزد: «چهلگیس، گیسهایت را پایین بفرست!» و چهلگیس مجبور بود چهل گیساش را پایین بفرستد تا دیو بالا بیاید و برایش غذا بیاورد.
اما چهلگیس ناامید نشد. میدانست که گریه و فریاد دردی را دوا نمیکند. هر روز صبح، با گنجشکِ کوچکی که از پنجره میآمد، گفتوگو میکرد و آرامآرام نقشهای میکشید.
گنجشک گفت: «چهلگیسِ مهربان، من میتوانم خبر تو را به شهر برسانم. اما تو چگونه از این برج بیرون میآیی؟»
چهلگیس فکر کرد و گفت: «گیسهای من چهل تاست. اگر یک گیسم را روزی کمی ببافم و طناب کنم و در گوشهای پنهان کنم، میتوانم از همین موهای خودم نردبانی بسازم.»
و اینطور شد. چهلگیس هر روز یک گیسش را در پنهانی میبافت و آرامآرام طنابی بلند درست کرد. در همین مدت، گنجشک به شاهزادهی شهر خبر داد که دختری زرنگ در برجِ صحرا اسیر است.
شاهزاده با اسبش به نزدیکیِ برج رسید، اما نه برای جنگ — برای کمک. چهلگیس از پنجره دیدش و گفت: «شاهزادهی نازنین، من خودم نقشه دارم. تو فقط مراقب باش که دیو ما را نبیند.»
شبِ مهتابی فرا رسید. دیو در غاری دور خوابیده بود. چهلگیس طنابِ گیساش را از پنجره پایین انداخت و آرامآرام پایین سُر خورد. وقتی به زمین رسید، شاهزاده با لبخند منتظرش بود.
اما داستان تمام نشده بود. چهلگیس گفت: «نمیخواهم فرار کنم و دیو همچنان به دختران دیگر آسیب بزند. باید با او رو در رو حرف بزنم.» شاهزاده شگفتزده شد، اما به هوشِ او اعتماد کرد.
دو نفری به کوه رفتند. چهلگیس جلوی غارِ دیو ایستاد و با صدای محکم گفت: «ای دیوِ پیر، تو از حسادت مرا دزدیدی. اما من از تو نمیترسم. اگر میخواهی به دختری آسیب نزنی، باید یاد بگیری چطور دوست داشته باشی.»
دیو بیدار شد و خواست خشمگین شود، اما در چشمانِ چهلگیس چیزی دید که هرگز ندیده بود: مهربانیِ بدونِ ترس. دیو سرش را پایین انداخت و گفت: «من تمامِ عمر حسود بودم، چون کسی مرا دوست نداشت.»
چهلگیس گفت: «اگر قول بدهی دیگر کسی را نَدُزدی و بهجایش به مردمِ شهر کمک کنی، میتوانی تنهاییت را تمام کنی. مردم تو را خواهند پذیرفت.» دیو اشک ریخت — اولین اشکِ زندگیاش — و قول داد.
چهلگیس و شاهزاده به شهر برگشتند. مردم با شادی استقبال کردند، چون شنیده بودند دختری با هوشِ خودش از برج فرار کرده و حتی دیو را توبه داده. پدر و مادر چهلگیس از خوشحالی گریستند.
مدتی بعد، چهلگیس و شاهزاده با هم ازدواج کردند — اما نه به این دلیل که شاهزاده او را نجات داد، بلکه به این دلیل که هر دو همدیگر را در همان شبِ کوه شناختند: شاهزاده هوشِ چهلگیس را دید، و چهلگیس مهربانیِ شاهزاده را. دیو هم در باغچهای کنارِ شهر زندگی کرد و به کودکان قصه میگفت. قصهی ما به سر رسید، و درسش این بود: دختر هم میتواند نقشهی نجاتِ خودش را بکِشد.